پارت بیست و پنجم (صیاح پوش)
#صیاح_پوش🌓
#پارت_25
-
-
-
کم کم چشمامو باز کردم
نور سفیدی که از لامپ میتابید به چشمام میخورد
بی درنگ رو تخت نشستم
من...من...اینجا چیکار میکنم...
همون لحظه ملودی شیرکاکائو به دست وارد اتاق شد
با دیدن من چشاش برق زد و سمتم دوید
شیرکاکائوشو رو میز کنار تخت گذاشت و رو تخت روبه روی من نشست
با لحن متعجبی گفتم:ملودی من اینجا...
ملودی با لحن متفکرش گفت:صبحونه نخورده بودی نه؟..چون جلوی عموم بیهوش شدی منم فورا آوردمت بیمارستان
او مای ننه
اون...اون...الکس..اندر بود...
خ...خ...خودش...بود
بلاخ...خره....پیدات کردم....
ملودی متفکر گفت:دختر چت شد الان چطوری
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ملودی میشه تنهام بزاری
ملودی متعجب گفت:باشه....
شیرکاکائو رو از رو میز برداشت و جلوم گرفت
با لحن گرفته ای گفتم:ممنون نمیتونم بخورم
باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت
.....
خدای من
دشمن من
عموی بهترین دوستم....
چرا خدا چرا...چرا وقتی به یکی وابسته میشم دل زدم میکنی
من چطور میتونم با ملودی زندگی کنم....
اون کثیف اومده نیویورک تا از من فرار کنه
میگم چرا انقدر دنبالش میگردم ولی پیداش نمیکنم...
چیکار کنم....
مرینت درست فکر کن راه درستو انتخاب کن
تو نباید اشتباه کنی
ولی من ملودی رو دوست دارم...نمیخوام دوستیمون از بین بره...
ولی....من اونو میکشم....
تو اون شرکت نمیتونم کار کنم...چون نمیخوام با پول دشمنم زندگی کنم
الکساندر اگرست.....زندگیه تو به دست من به پایان میرسه...
های ^-^