خب بریم که داستان رو شروع کنیم بازم ببخشید خیلی طول کشید از زبان مرینت خب اون روز رفتیم که بستنی بخوریم خیلی هم خوش گذشت تا اینکه لوکا رو دیدم احساس میکردم هنوز عصبانی و ناراحت هست رفتم پیشش به ادرین گفتم خودم تنها میخوام باهاش صحبت کنم اونم روی صندلی نشست و منتظر موند من رفتم پیش لوکا گفتم هنوز عصبانی هستی هیچی نگفت زانو هاش رو بقل کرد بعد از کمی مکث گفت اره خیلی هم عصبانی هستم(با داد)من اروم گفتم به خب میشه الان منو ببخشی(با لحن اروم و کیوت) لوکا لبخند زد و گفت اره میشه  گفت ولی یه شرط داره   من گفتم اخه چه شرطی لوکا:دیگه با ادرین اینور اونور نرو  گفتم اخه نمیشه ادرین دوس پسرمه      خب منتظر پارت بعد باشید اگه خوشتون اومد پارت بعد هم میزارم