از زبان مرینت  وقتی لوکا این حرف رو زد واسه چند ثانیه نتونستم تکون بخورم و حرف بزنم ادرین هم داشت نگام میکرد مثل اینکه خیلی هم خندش گرفته بود   خب چه میشه کرد ادرینه دیگه خب منم گفتم لوکا من نمیتونم اخه اون دوس پسرمه میشه یه شرط دیگه بزاری لوکا:نه نمیشه باید با ادرین کات کنی من دوس پسرت میشم داشت یه قدم جلو میومد منم یه قدم رفتم عقب ترسیده بودم گفتم : نهههههه من با ادرین کات نمیکنم تو فک کردی کی هستی؟(با داد)ادرین صدام رو شنید گفت:الحق که بانوی خودمی بعد دوید سمت من و لوکا رو حل داد گفت: دستت به دوس دختر من بخوره تمام انگشت های دستت رو میشکنم(غیرتی شده بچه)لوکا هم سریع فرار کرد و گفت:من برمیگردم منتظرم باش ادرین   ادرین:میبینمت  نزدیک ساعت8 شب بود با ادرین داشتیم تو کوچه ها قدم میزدیم که ادرین گفت: مری میای بریم کنار دریا؟  منم گفتم:معلومه پیشی کوچولو رفتیم کنار دریا ادرین سنگ مینداخت تو دریا انگار میخواست یه چیزی رو به من بگه ولی خجالت میکشید...... منتظر پارت بعد باشید کامنت هم فراموش نشه لاوم^ـ^