سعی کردم به اتفاقای امروز فکر نکنم و برم اتاق زیر شیروانی تا استراحت کنم...

زنجیری که مادرم بهم داده بود رو به سنگ جادویی بستم و انداختم گردنم چون می دونستم که اون گرگینه یا هر چیز دیگه ای که هست دوباره قراره برگرده

رفتم و چراغ رو خاموش کردم تا استراحت کنم فردا نتایج رو اعلام می کردن و مطمئنم بودم که من انتخاب میشم^^🌸

"...از زبان کت نوار..."

باید هرچه زود تر به مرینت حقیقتو می گفتم و خودش نفهمیده....

چون نیرویی که از خشمش بیرون میاد می تونه کل جهانو نابود کنه

روی صندلی نشستم و به جعبه میراکلس لیدی باگ نگاه می کردم...

شاید مرینت لیدی باگ بعدی باشه....


می دونم کم بود بخاطر همین بعدی دوتا😐💔🍃