"사랑스러운 전사:)🪆"⁴
سعی کردم به اتفاقای امروز فکر نکنم و برم اتاق زیر شیروانی تا استراحت کنم...
زنجیری که مادرم بهم داده بود رو به سنگ جادویی بستم و انداختم گردنم چون می دونستم که اون گرگینه یا هر چیز دیگه ای که هست دوباره قراره برگرده
رفتم و چراغ رو خاموش کردم تا استراحت کنم فردا نتایج رو اعلام می کردن و مطمئنم بودم که من انتخاب میشم^^🌸
"...از زبان کت نوار..."
باید هرچه زود تر به مرینت حقیقتو می گفتم و خودش نفهمیده....
چون نیرویی که از خشمش بیرون میاد می تونه کل جهانو نابود کنه
روی صندلی نشستم و به جعبه میراکلس لیدی باگ نگاه می کردم...
شاید مرینت لیدی باگ بعدی باشه....
می دونم کم بود بخاطر همین بعدی دوتا😐💔🍃
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 19:59 توسط ☽︎˚𖨂 𝐛𝐥𝐚𝐜𝐤𝐥𝐲 𝐛𝐥𝐚𝐧𝐜 ˖ˑ
|
های ^-^