عشق خونینی نقاب دار p14و 15
از زبان ادرین:
آروم رفتم پیشت دختره بعد سریع از گردنش گاز گرفتم خیلی محکم که جیغش در اومد
از زبان نینو:
پشت پسره بودم که صدای جیغ دختره اومد
پسره خواست برگرده که یه چوب تیزو کردم تو قلبش اه حیف شد زندش بیشتر حال میداد بعد دستشو برداشتم و از رگش شروع کردم به خوردن
از زبان ادرین:
دختره رو ول کردم و افتاد دیگه نفس نمیکشید رفتم پیش نینو...
کوفت کردی غذاتو؟
نینو به لطف تو مجبور بودم بکشمش بعد بخورمش!
ادرین: اشکال نداره اول و آخر اینا باید بمیرن چون اگه کسی نمیره صداش درمیاد.
نینو: اون چراغارو مثل اینکه مهمون داریم..
از زبان مرینت:
ساعت 1 شده بود
من و آریانا شاممونو خورده بودیم و داشتیم تلویزیون میدیدیم هنوز با همون لباس هالووین بودیم گریمون هم مونده بود.
مامان آریانا اومد.
ایملی: بچه ها بیایید بریم خونه
مرینت: خب امشب رو بمونین چه اشکالی داره
ایملی: نه عزیزم خونه یه عالمه کار دارم
یه وقت دیگه
مرینت: باشه
از خونه اومدیم بیرون بعد من درو قفل کردم و با آریانا سوار ماشین شدیم
چند دقیقه دیگه خونه بودیم.
خونه آریانا:
ایملی: من امشب تو اتاق زیر شیروونی کار دارم شما بخوابین.
*رفت*
آریانا: خب من برم بخوابم ، شب بخیر مری
مرینت: شب بخیر آری
از زبان مرینت:
رفتم تو اتاقم اصلا حوصله نداشتم گریممو پاک کنم یا لباس عوض کنم، سریع دندونامو مسواک زدم خودمو تو آینه دیدم
وای چقدر لبام قرمزه...ولی مهم نیست
رفتم رو تخت دراز کشیدم ولی نمی دونم
چرا خوابم نمی برد...
ساعت 2:14 بود که دیدم کسی تو راه روعه آروم درو باز کردم..
باید حدس میزدم ادرین بود.
با صورت خونی و یقه ی خیلی باز
دیگه نمیشه باید یه چیزی بهش بگم...
رفتم در اتاقشو باز کردم...
از زبان مرینت:
ادرین داشت دستکشاشو در میاورد
مرینت: تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟
*برگشت نگام کرد*
چشماش هنوز قرمز بود!
دستکشاشو پرت کرد و قدم زنان اومد سمتم...
از زبان ادرین:
هنوز خوشگل مونده بود ای کاش همیشه این تیپو داشت و مثل انسانا نبود
رفتم سمش لباسش تا گردنش بود نمی تونستم گردنشو ببینم...
از زبان مرینت:
خیلی بهم نزدیک بود و خیلی بوی خون میداد.
*ادرین آروم دستشو رو گردن میرینت میکشه و یقه ی لباس آروم آروم به سمت پایین میکشه تا گردن مرینت معلوم شه*
خشکم زده بود نمی دونستم چیزی بگم فقط به پایین نگاه میکردم..
ادرین دستشو رو زخم گردنم کشید..
مرینت: آی..
ادرین نگام کرد بعد بدون اینکه من بفهم منو رو تخت انداخت و دندوناشو تو گردنم فرو کرد نمی تونستم جیغ بزنم
خون گردنمو فرا گرفت دستمو رو گردنم کشیدم تقریبا کل بالا تنم خونی شده بود..
ادرین گردنمو ول کرد و به من نگاه کرد
ادرین: من وقتی خون کسی رو بخورم اونو میکشم...ولی هیچوقت دوست ندارم تو رو بکشم...
بهش نگاه کردم..
ادرین تو یه حرکت سریع منو بوسید...
با لبای خونیش احساس کردم خون تو دهنمه...دستو آروم رو صورتش کشیدم حواسم نبود که دستم خونی بوده آروم خودمو کشیدم عقب و ادرین سرشو بلند کرد
دستمو از رو صورت ادرین برداشتم
یکم داشتم نفس نفس میزدم ادرین بهم نگاه کرد بعد با انگشتش کنار لبمو که خونی شده بود پاک کرد
با صدای آروم گفتم: اولین بوسم...توسط تو...
بعد آروم دستمو رو صورتش کشیدم...
صورتت خونی شده..
ادرین: مهم نیست عادت دارم..
با صدای لرزون و آرومی گفتم: چرا این کارو میکنی....چرا آدمارو میکشی...
ادرین از کمرم گرفت و منو بلند کرد
فقط نور ماه به صورتامون میتابید..
درحالی که بهم نگاه میکردیم گفت:
چون از آدما متنفرم و کشتنشون مثل اضافه شده 100 سال به زندگیمه
مرینت: پس تو از منم متنفری...چون آدمم
ادرین نگاهی بهم کرد..
های ^-^