از زبان مرینت:
بهش نگاه کردم ولی احساس کردم چشمام سیاهی میره دستمو گذاشتم رو سرم و از هوش رفتم..

صبح روز بعد..
چشام رو باز کردم رو تخت بودم سریع رفتم خودمو تو آینه دیدم لباس خوابم تنم بود و هیج جام خونی نبود..
حتما ادرین پاکشون کرده...
لباسمم عوض کرده!!!
وایییی
به ساعت نگاه کردم 10:30 بود
خب زیاد دیر نیست یه دوش میگیرم
بعد از 20 دقیقه از حموم بیرون اومدم و موهامو خشک کردم و لباس صورتی دکمه ای آستین کوتاه و شلوار سیاه پوشیدم و با کلیپس موهامو جمع کردم..
باورم نمیشه دیشب چه اتفاقی افتاد..

از زبان ادرین:
خودمم نمی دونم دیشب چیکار کردم دست خودم نبود ، ولی وقتی شبیه یه خون آشام بود...واقعا به دلم نشست و ازش خوشم اومد...دوست دارم همیشه اینطوری باشه

از زبان مرینت:
هنوز زیر چشمم قرمز مونده بود رنگمم پریده بود چون خیلی خسته بودم نمی دونم چرا بعضی وقتا اینطوری میشم برم یه چیزی بخورم سرحال بیام..

در میز صبحانه:
آریانا: صبح بخیر مری...
چرا اینقدر خسته و رنگ پریده؟
مرینت: نمی دونم خیلی کسلم..
یکم شکلات خوردم و یه قرص آهن خوردم بعد چند دقیقه حالم بهتر شد
رفتم تو اتاقم
نشستم رو تخت
باید برم ازش بپرسم چرا دیشب اونطوری شد...
به احتمال بالا اگر برم پیشش خونمو میخوره مگه کار دیگه ای بلده..
بهتره نرم.
*آریانا اومد تو اتاق مرینت*
آریانا: مرینت بیا بریم بیرون مدرسه ها هفته ی دیگه وا میشه وقت نمی کنیم..
مرینت: باشه من که پایم
از رو همون لباسم یه کت سیاه پوشیدم و با آریانا رفتیم

ساعت 7:40 برگشتیم خونه امروز همش بیرون بودیم

یه بوم کوچیک خریده بودم گذاشتمش رو میز و رو صندلی نشستم طرح یدونه گل رو میزدم...
خوب طراحی میکنی!
برگشتم دیدم ادرین پشت سرمه...

 

مرینت: تو اینجا چیکار میکنی..
تازه..
دیشب کی اجازه داد لباسمو عوض کنی؟
ادرین: خب لباست خونی بود چاره ی دیگه ای نداشتم اگه همونطوری میزاشتمت رو تخت که خیلی ضایع بود! خودتم که از هوش رفته بودی..
منم به محض اینکه لباستو در آوردم یه لباس دیگه تنت کردم.
مرینت: .....
ادرین: میخوام برم حیاط پشتی قدم بزنم تو هم میای؟
مرینت: حیاط پشتی...تابحال ندیدم
*ولی حوصلم خیلی سر رفته*
باشه میام.
از زبان مرینت:
باهاش از در پایینی رفتم و وارد یه محوطه ای شدیم
مرینت: وای...
حیات پور گل رز بود و اون طرف یه طناب خیلی بامزه ای بود و مسیر با سنگ تزیین شده بود و چراغ هایی کنار پیاده رو بود
خیلی قشنگ بود
با ادرین شروع کردم به قدم زدن..
هنوزم آدم میکشی...
ادرین نگاهم کرد
ادرین:...
جوابمو نمیداد و به قدم زدن ادامه میداد باد خنگ به پوستم میخورد احساس خیلی خوبی میکردم...دوست داشتم بیشتر این باد رو احساس کنم..
کتم رو در آوردم و گرفتم دستم
ادرین بهم نگاه کرد...
چشمام رو بستم و یکم تندتر راه رفتم و رفتم کنار یه درخت..
دستمو روش کشیدم...
گفتم: خیلی بده که پدر پیش فرزندش نباشه..
ادرین گفت: ولی هیچ کس این دردو درک نمیکنه!
*مرینت برگشت به ادرین نگاه کرد*
مرینت: ولی من درک میکنم...منم پدرمو از دست دادم...
*ادرین یه نگاهی به مرینت کرد و اومد پیشش*
مرینت: البته اون تو یه حادسه نمرد سکته قلبی کرد ولی هیچوقت داونم
معلوم نشد و دکترا هم چیزی بهمون نگفتن..
ادرین: پدر منو بی رحمانه کشتن...
مرینت: متاسفم
ادرین: برای چی..تقصیر تو که نیس
*چند ثانیه بعد*
مرینت: از بچگی عاشق خون آشام ها بودم چون بنظرم خیلی خاصن و آرزو داشتم یه روز یه خون آشام ببینم...
که آرزوم برآورده شد!
دوست صمیمیم یه خون آشام بود چی بهتر از این!
ادرین: دوست نداشتی به کسی بگی؟
مرینت: نه مگه دیوونم دوست صمیمی خاص خودمه هیچکی حق نداره باهاش دوست شه..
*ادرین یه لبخندی زد*
مرینت: باید اعتراف کنم خون آشام ها خیلی جذاب اند!
*ادرین خنده ای کرد*
آریانا خیلی مهربون و خوشگله خوشحالم دوست اونم
ادرین: خب...ا
مرینت باخنده گفت: نکنه میخوای بپرسی منم خوشگلم یا نه؟
*ادرین خندید و به مرینت نزدیک شد*