رزی

مثل همیشه  جنی خوب نقششو بازی میکرد  و خبری از شک و ترس و دلهره  نبود  داشتم توی

 ذهنم فکرای خودمو مرور  میکردم :/ که  در عمارت باز شد   و سه تا دختر   خوشگل وارد شدن و

 بله   اونا دوستای جنی بودن  !

همون موقع جنی ام از پله ها  به سالن میومد  که با لیسا چشم تو چشم شد درسته کسی اونجا

نبود اما خوب پیش بینی کردمو همون موقع که میخاست جیغ بکشه دهنشو گرفتم

_یاا اروم باش دختر

جنی: ن نمیتونم اینا چی میخان اینجا  ؟ خطرناکه !   ل لیسا اینجا چیکار میکنید ؟

_فک کنم واقعن حافظتو از دس دادیا 😐 گفته بودیم که دوستات قراره وارد این عمارت شن تا

تو رو نجات بدناا :/

جنی:اوه یادم نبود

 (تا اون موقع لیسا و دخترا نگران همو نگاه میکردن که جیمین  هم به پایین اومد

 برای همین رزی عقب رفتو و جنی به حالت قبلش برگشت ....

جنی: *لبخند) صبح بخیر جیمینا  ..:)

جیمین :صبح توام بخیر بیبی  ...(اشاره به دخترا) اینا کین ؟

_تو چی فکر میکنی؟ یسری  خدمتکار جدیدن شرکت استخدامشو کرده !

*نیشخند

جیمین : اوه خوبه (*خنده)

جنی 😊

Ema

باورش واسم سخت بود  جنی یدفعه به کل عوض شد  این رفتارش باعث شد چشمامون

از حدقه بیرون بزنه 

Marinet
 
 جیمین به یکی از دخترای اون عمارت که اسمش رزی بود دستور داد که مارو راهنمایی کنه و

 ماهم رفتیم تا لباس های مخصوصمون رو  بپوشیم  و کارهای مربوطمون  و بدونیم

@پایان پارت 9@