بانوی لات (قسمت ویژه)🍓🥜✨
فردا یک سال می شد که با آدرین ازدواج می کردم
فردا سالگرد عروسیمون بود
همه مردم دعوت بودن
قرار بود یه مهمونی بزرگ برگذار بشه توی قصر
ولی من هنوز نتونستم لباسم رو انتخاب کنم -.-🔪
لایلا:هنوزم هیچ لباسی پیدا نکردی؟😐🔪
من:نه می خوام که برای فردا یه لباس خیلی خاصت بپوشم
ولی پیدا نمی کنم
لایلا:بابا یه چیزی بپوش بره حوصله داریا
من:اون دوتا دسته خر کجان؟😐🔪
لایلا:من چمیدونم چند روزه دارن کارای عجیب انجام می دن
من:وقت فکر کردن به اونارو ندارم
لایلا:اگه نظر من رو بخوای....
خب به نظرم یه لباس که برای مادرته رو بپوش
اینطوری انگار توی مهمونی هست
من:وای بهش فکر نکرده بودم!خیلی خوبه ممنون لایلا
لایلا:خب دیگه تیراژدیش نکن:|*-*🔪🖤
لایلا:خب دیگه من میرم به کارام برسم
من:باشه برو
بعد اینکه لایلا رفت سمت کمد لباسام رفتمو لباس مادرمو ور داشتم (لباسش مثل پستریه که یه آقا یا خانم محترم درست کردن😐🥦)
و بعد یه کفش از مادرم رو پوشیدم و جواهرات اونو انداختم (مثل پستر)
درست شبیه اون شدم...
خیلی بهم میومد
فردا شب همینو می پوشم...
اینم از این🎃🍓
بدرود🎏✨
های ^-^