از زبان بیرحم ترین انسان کره خاکی

 

 

کت نوار،تنهای تنها زیر اران روی جای همیشگی نشسته بود و با یاداوری آن واقع شوم،آرام آرام اشک میریخت و قطرات اشکش با قطرات باران آمیخته میشد.༺وجی:خاک بر سرت،من: واقعا چطو دلم اومدوجی: بس که خریمن: در این ی مورد موافقم

 

 

آلیا:مرینت تو باید حسن رو به آدرین بگی😊همین امروز😙

 

 

 

جولیکا سرش رو تکون میده. رز میگه :، امروز نه نمیاری 🙄 الکس:من میگم نمیتونه 😏 من:چرا میتونم و میگم. 😉و به سمت آدرین حرکت میکنم. بالاخره بهش میرسم.

 

 

 

من:.... آ..... آد... آ. آ درین؟

 

 

 

آدرین:اوه، سلام مرینت😊

 

 

 

من:میخوام.... یه چیزی رو اعتراف کنم.

 

 

 

آدرین:🤔

 

 

 

من:چشمام رو میبینم میگم:من عاشقتم🤐😖😖

 

 

 

آدرین:متاسفم مرینت.   ....... ولی من یکی دیگه رو دوست دارم😖

 

 

 

من:اشک... ال ندا.... ره😥ک کی؟ کاگ....امی؟

 

 

 

إدرین:نه، متاسفم ، نمیتونم بگم😄

 

 

 

منم گریه کنان به سمت خونه میدوم. میرم توی یه کوچه و میخوام تبدیل ب شم..... ولی.... نه. و به سمت برج ایفل میدوم😢

 

 

 

 

 

 

 

از زبان آدرین:بدجور دل مرینت رو شکوندم کاری دست خودش نده. تبدیل میشم و دنبالش میگردم. میبینم یه نفر رو برج ایفل،ه،،،، اون؟! مرینته.به حالت عادی بر میگردم

 

 

 

داد میزنم :نههههههههههههههه

از زبان آدرین:

 

 

 

نههههههههههههه. مرینت چرا رو لبه برجی؟ نمیدونی چقدر خطرناکه؟ مرینت یه پوزخند زد. راستی راستی زده بود به سرش. ایستاد. تا خواست خودش رو بندازه، گرفتمش. اخمی کرد و به طرف خونه شون رفت.

 

از زبان مرینت:

 

ناراحت بودم. لبه برج ایستادم تا خودم رو بندازم اما صدای آدرین رو شنیدم، اعصابم خورد بود  برای همین به خونه رفتم. مامان و بابام وقتی اوصاعم رو دیدن گفتن:مرینت، فردا برای چند هفته میریم سفر 😊 منم لبخندی زورکی زدم. کل عکسای آدرین رو لز دیوار اتاق کندم. تیکی هم ساکت ساکت بود.گفتم:تیکی، خال ها روشن و روی یه پشت بون رفتم نشستم.ک یهو یکی اکو ماتیز شد😂

 

 

 

​​

 

 

 

 

 

 

 

بخشید اگ کم بود 😊و چرتـ