داستان پناهگاه قسمت ۲
که یهو همون خواستگارم سر رسید. ༺من بدجنس تر اینم ک حالا آدرینتیش کنم یاح یاح یاح یاح༻حساب اونا رو رسید. تو چشمام زل زد و گفت:«مرینت، من یکی دیگه رو دوست دارم. نیازی نیست بترسی. الانم خطرناکه برگرد خونه.»منم گفتم:«آقای...»«لوکا کوفین»«آهاااااا، بلوک کافئین. 😂به تو چه!» یه ادامس بادگنکی انداختم بالا و دست ماری رو گرفتم و راه افتادم. نمد کجا برم. رفتم کنار رود سن و ی روزنامه انداختم و خوابیدم. یهو یادم اومد یادگاری مامان رو بر نداشتم! یه جعبه شش ظلعی که وصیت کرده بود تولد ۲٠ سالگیم بازش کنم. یعنی ۱ ماهه دیگه. یعننی چی توشه؟ یکی دیگه هم داده. اونم شش ضلعیه. گفته بدمش ب کسی که بیشتر هوه بهش اعتماد دارم. ولی من ب هیچمی اعتکاد ندارم. خیلی کنجکاوم ولی به خواسته مادرم توجه میکنم😊به ساک پوسیده خودم و ماری مینگرم. یه لباس پاره، یه شلوار پوسیده و اون جبه ها. پوزخندی ب حال گندم میزنم. یهو به خودم میام و میبینم ک سپیده دم شده. یهو یه کاغذ موشکی گرومپ. میخوره تو صورتم. میگریمش. ا! یه اعلامیه استخدامه! خدارو شکر. تو چقدر بزرگی! تا ازت نا امید میشم یاریم میکنی! شکرت! خدایا شکر! این یه معجزه است! شن بیست سال، محل اسکان، جنسیت زن! ممنونم. ممنون. ممنون. از همه بهتر، خوابگاهم داره! اما ماری رو چیکار کنم!؟ غرق تو افکار خودم بودم که با صدایی به خودم اومدم...
های ^-^