فردا صبح

-

با خستگی چشمامو باز کردم

بیخیال نفس عمیقی کشیدم و به خودم تکون دادم

آخ کمرم چقدر درد میکنه

یه دفعه به خودم اومدم

وای خدا من اینجا چیکار میکنم

دیشب دیشب دیشب چیشد......

اوه نه خدای من......

ناخودآگاه اشکام جاری شد رو گونه هام

لعنت به تو آماندا لعنت به تو

.....

هودیمو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم

اون پسره ی عوضی کجاس

پالتومو دیدم و برش داشتم

با اعصبانیت و چشای گریون از پله های هتل پایین میرفتم

هیچکس نبود

ساعت چنده؟

گوشیمو بیرون آوردم و وای خدایا ساعت 7شده 

از هتل بیرون رفتم و به خیابون رسیدم

از بازو هام گرفتم و سر پایین اشک میریختم

زندگیم نابود شد....

وای خدایا کاشکی با آماندا دوست نمیشدم

بابا منو میکشه....

خدایا منو همینجا بکش تا راحت شم نمیتونم عذاب و وجدانمو تحمل کنم

پسره ی عوضی....

-

مردم یجوری منو نگاه میکردن

با چشای بارونی بیشتر سرمو پایین انداختم و شروع کردم به دویدن

به خونه رسیدم و کلید و انداختم تو قفل و در رو باز کردم

مامان هنوز بیدار نشده بود...

از خودم بدم میومد چندشم میشد

بی درنگ سمت حموم رفتم

وای بر من چه غلطی کردم رفتم دنبال پالتوم

زیر دوش حموم موهامو میکشیدم و گریه میکردم

وای خدا من چیکار کنم چرا انقدر احمق شدم

مامان بهم گفت آماندا دختر خوبی نیست

چرا رفتم چرا

اون عوضی کل زندگیمو به باد داد

-

لیف رو محکم رو بدنم میمالیدم تا اون حس چندشی که به خودم داشتم یکم کم شه ولی انگار نه انگار.....

من تو یه شب دنیای دخترونمو باختم.....

 

دوستان نظر فراموش نشه اگه نظرات بالای پنج تا باشه دو تا دیگه پارت می زارم...... ❤️