زندگی غیر قابل پیشبینیه!
مانند همیشه نبود با بغضی در شهر قدم میزد. او همیشه خندان و شاد مهربان بود و تمام دنیا، حتی دشمنانش را دوست میداشت. همیشه خندان و سر به هوا بود و دوست داشتنی. به قول لوکا:«مرینت، تو مثل یه ملودی شفافی و مثل یه نت موسیقی خالص و بی ریا، و همیشه خاطره خوبی از خودت تو ذهن دیگران به جا میزاری.» البته به اثنثنای لایلا و کلویی! امروز میخواست برای طراحی به عمارت آگراست برود. تیکی در گوشه کیفش کز کرده و بود و حرفی نمیزد. چه چیزی دختر قصه ما را رنجانده بود؟ مرینت مخفیانه یکی را دوست داشت که اورا به چشم یک دوست میدید.
او مدل معروف آدرین اگراست بود و حالا، قرار بود با عشقش، کاگامی تسورگی به شو مد برود.مرینت، هر وقت میخواست احساس پاک و خالصش را بیان کند به تته پته می افتاد و جملات نامفهمومی به زبان می آورد. الان هم قرار بود برایی آدرین و کاگامی لباس طراحی کند. کاگامی دوست مرینت بود، و مرینت ساده ما از عشقش گذشته بود تاآدرین شاد باشد،چرچه آدرین هم اورا دوست دلشت ولی او ناخواسته اورا رد میکرد،اخر یک نقاب میتواند این غشق را مخفی سازد؟. با لوکا بهم زده بود زیرا که رازی را بر دوشت خود حمل میکرد. زنگ را فشرد... نمیدانست زندکی اش امروز به کل تغییر خواهد کرد و تقدیر برایش چه رقم زده...
*****************************************************
ایران، خوزستان، اندیمشک، کوی رسالت بهار ۱۱ پلاک....:
در بعدی دیگر،دختری ۱۵ ساله و نوجوان سعی در استفاده از قدرت های خون آشامی خویش را داشت.تا به حال روی قدزت ذهن خوانی،نامرئی شدن و قدرت رعد برقش کار کرده بود.به غیر دختر خاله اش سانیا مه هروز خانه شان پلاس بود، کسی نمیدانست که او یک ومپایر است.البته،او هم تا سال قبل انسانی عادی بود.اما پس از آن سفر شوم،یهایش خون آشامی بود!او قدرت نامری شدن،پرواز،ذهن خوانی،رعد و برق و ارتباط ذهنی را داشت.البته قدرتی را داشت که هیچ ومپایری نداشت!باز کردن پورتال به بعد دیگر.خون آشام بودنش این مزایا را داشت،اما بهایش این بود که هر وقت که ماه کامل میشد او نیز یک خون آشام کامل میشد و اتشش غیر قابل کنترل..آنگاه به درون مخفیگاهش یعنی کتابخانه که بالای پشت بوم بود میرفت و تا سحر بیرون نمی آمد.البته،یک بار خون سانیا را خورد!این چیز های برای خانواده اش عجیب نبود،زیرا او قبل از اینکه یک ومپایر شود،حدودا ماهی ۲هفته را در کتابخانه اش میگذارند.الان این بزای هیچکس عجیب نبود.مانلی از وقتی خون آشام شده بود تا به حال،قصد داشت پورتالی به دنیای میراکلس باز سازد،اما موفق نشده بود.مانلی سانیا را با طناب به صندلی بسته بود و ورد را خواند: ای پنجره جادویی ما را به دنیای معجزه آسا ببر! و باز هم هیچ اتفاقی نیافتاد.یاس و نا امیدی وجود مانلی را فرا گرفت.سانیا پوزخندی زد و گفت:«حالا بازم میکنی؟»مانلی مظلومانه به او نگریست و گفت:«سانی،تو مه این همه صبر کردی این دفعه هم روش!»سانیا چشمانش را در کاسه گرداند و با سر تایید کرد.مانلی مغرورانه سر تکان داد و با نگاهی مطمئن و مصمم بار دیگر ورد را خواند.اما باز هم هیچ اتفاقی نیوفتاد.رفت و دست و پای سانیا را باز کرد.سانیا گوشی اش را در حیبش گذاشت و دستش را به علامت خداحافظی بالا برد.آنها تا لحظاتی دیگر کلاس فیزیک دلشتند.مانلی به کتابخانه زل زده بود او هم تلفنش را برداشت.تا خواستند در را باز کنند،حاله نوری ایجاد شد و آنها روی سطح سفتی فرود آمدند...
★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆
مرینت منتظر بود تا ناتالی جواب دهد. اما کاگامی آیفون را برداشت:
کاگامی: بله؟
مرینت: مرینتم
کاگامی: طرحت بنداز و برو
مرینت: طرحم اشغال نیست کاگامی!
کاگامی: هه، نکنه فکر کردی میزارم آدرینو ببینی!؟
مرینت: من با خاطر ارامشش ازش گذاشتم.
و رویش را برگرداند و به سمت خانه حرکت کرد. اشک هایش بر گونه هایش میغلتید. او کاگامی را دوست خود میدید. او چطور توانست؟ تصمیم گرفت تبدیل شود. به کوچه ای تاریک رفت و گفت: تیکی اسپاتس اف. و به سمت پشت بام رفت. در ان سوی شهر،آدرین اگراست روی تختش دارز کشیده بود. پلک در حال خوردن کممبرش بود. جو سنگین بود. ناگهان دل کت نوار به سمت پشت بام پر کشید. نمیخواست برود، زیرا او حالا به کاگامی متعهد بود. اما میتوانست به عنوان یک دوست کنارش باشد؟ همانطور که او میخواست. نه، او باید میرفت؟ عشقش به لیدی باگ ان قدر بیکران بود که هزاران سال منتظرش میماند. آری، این کار درست بود. شاید لیدی باگ فرصتی به او داد. آخر سر اتحادش به کاگامی مانع رفتنش شد. پلگ نفسی از سوی آسودکی بلند کشید. آدرین تا وقتی با کاگامی بود، کسی را در دلش راه نمیداد. دوراهیی سختی بود. اخر سر تصمیم گرفت با لیدی سرد باشد بلکه توانایی فراموش کردن اورا دلشته باشد.گرچه خودش میدانست این جزو محالات است
♡✗✗✗♡✗✗✗♡✗✗✗♡✗✗✗♡✗✗✗♡✗✗✗♡✗✗✗♡✗✗✗♡✗✗✗♡
سانیا و مانلی بادشت فرود آمدند بر روی آسفالت سفت.به معنای تمام پشتشان ترکید.نزدیک بود از درد سکته کنند.مانلی طبق معمولشروع به غر زدن کرد:«این چه وعضشه!این چه طورشه!یعنی چی!چرا اسفالت پنبه ای نیست!به کیوتی شیپ مریکت قسم میزنم دارتون میزنم.تقصیر شماست.اه»سانیا چشمانش را در کاسه چرخاند و گفت:«سمانه بس کن!»«چند بار گفتم اسمم مانلیه.اسپل کن.م.ا.ن.ا.ل.ی!اوکی؟»«حالآاااا»«الان کدوم گوری هستیم.!؟»«درست صحبت کن مانلی!بســه!»«باشه مامان سانیا عر عر عر»و بعد دیوانه وار به بیمزگی خودش خنده اش کرفت.سانیا برایش دهان کحی ای رفت سکوتی مطلق میانشان تشکیل شد.ناگهان متوجه شدند که کارتونی شده اند! موهای فرفری نشکی مانلی دم اسبی یسته شده بود و چشمانش چون تیله سبز بودند. پیراهن استین دار سفید به تن داشت و یک ژاکت بنفش روی ان. دامن چین دار جگری به پا داشت و شلوارش ساپورت مشکی بود کتانی به پا داشت. و کلاه کپش را کج روی سرش نهاده بود. موهای طلایی سانیا ریزبافتزده شده بود و یک کت لی و یک شلوار لی به.پا دلشت. کتانی سرمه ای داشت و یک سربند زده بود. ناگهان سکوت با صدای هق هقی شکسته شد.ان نجوا بسیار اشنا بود.مانلی نامرئی شد و رفت تا سر و گوشی آب دهد.دید که مرینت گوشه ای نشسته و در حال گریه است.مرئی شد و به سمت او رفت....
های ^-^