🌗شبی که ماه طلوع نکرد! 🌗 ( قسمت چهارم)
دوستان یه کم........ هستش 😅😬
روز بعد
-
خب بابا که حله رفته واسه یه کار خارج از شهر فقط دغدغم مامانه
اونم راست و ریز میکنم
سمت پله ها رفتم
همونطور که از رو پله ها پایین میرفتم گفتم:مامان کجایییی؟
صدای مامانمو از آشپزخونه شنیدم که گفت:اینجام مرینت
بدو بدو سمت آشپزخونه رفتم و گفتم: مامان میشه امشب برم پیشه دوستم چون یه پروژه داریم باید درستش کنیم
مامان با نگاه های نگرانش گفت:دختر خودت که میدونی...ولی آماندا که نیس
با خجالت گفتم:نه اون نیس....
مامان نفس عمیقی کشید و گفت:برو دخترم مواظب خودت باش....راستی برادر که نداره؟
خندیدم و گفتم:واااا مامان
مامان با لحن نارضایتش گفت:باشه خوشگلم برو
یه بوس از گونش گرفتم و دویدم سمت اتاقم
به آماندا پیام دادم و گفتم:مامان رو راضی کردم به آدرسی که میگم بیا دنبالم....
گوشیمو زدم به شارژ
.......
بعد از یه دوش با حوله ای که بدنمو پوشونده بود سمت آینه رفتم موهامو با سشوار خشک کردم
ساعت 5عصر بود
همونطوری رفتم تو گوشی تا ساعت 7 بشه
بعد از کلی چرخیدن تو اینستا نگاه به ساعت کردم که دیدم شده 6 و نیم
وایییی یک و نیم ساعت دیگه باید برم
سریع سمت کمد لباسیم رفتم
یه هودیه صورتی با شلوار لگ براق مشکیم برداشتم و پوشیدم چون سرد بود پالتومو هم برداشتم ولی تنم نکردم شاید لازم شه
کنار در اتاقم کفشای اسپرت مشکیمو آماده کردم
یه خط چشم و رژ گلبهی زدم و موهامو باز گذاشتم
گوشیمو تو جیب هودیم گذاشتم
هنوز 15 دقیقه وقت دارم ولی برم بهتره
از خونه بیرون زدم و به سمت آدرسی که به آماندا داده بودم رفتم....
-
-
-
به یه هتل رسیدیم
نمای باغش خیلی قشنگ بود
این دیگه چجور مهمونی یا همون پارتیه
خیلی ذوق داشتم وقتی به هتل رسیدیم و وارد شدم
یه خدمتکار پالتومو از دستم گرفت...
بعد از وارد شدن به طبقه ی اول
چشام چهارتا شد اینجا دیگه چخبره
دختر و پسر قاطی عین مست کرده ها میرقصیدن
ترس برم داشت تا اومدم به آماندا بگم که سمت بار رفت
دنبالش رفتم و گفتم:آماندا دیوونه شدی اینجا کجاس تو چطور میتونی منو همچین جایی بیاری
آماندا همونطور که داشت مشروب میخورد گفت:خب میخواستی نیای
با اعصبانیت گفتم:واقعا که برات متاسفم
سریع از هتل بیرون رفتم که یاد پالتوم افتادم
پالتوم کجاس
دوباره به هتل برگشتم و دنبال اون خدمتکار میگشتم
کجاس این خدمتکاره کجاس
بلاخره پیداش کردم که گفت پالتوم طبقه ی بالاس
سمت طبقه ی بالا رفتم
برعکس پایین اینجا خبری نبود
پس پالتوم کو
یهو توسط یکی کشیده شدم تو یه اتاق
پرت شدم رو تخت صدای قفل شدن در رو شنیدم.....
یه پسر اومد سمتم و با هر قدمی که سمتم میومد خزون خزون عقب میرفتم و میگفتم:ولم کن ولم کن نزدیک نیا
خیلی ترسیده بودم که پسره بهم رسید
صورت داغشو به صورتم نزدیک کرد و گفت:من بهت احتیاج دارم....
های ^-^