راوی داستان:همونتور که خوندین کت لیدی باگ رو ترسوند و از اکوما هم خبری نبود وشهر ارام بود.

از زبان لیدی باگ:به همه چی شک کرده بودم و اینو به کت هم گفتم گرچه که اون از این فرصت به بهترین نهوه استفاده میکرد اما دلم میخواس نظرشو بدونم.

کت:بانوی من مگه چی شده احتمالا هاک ماث دیگه نا امید شده!

لیدی باگ:اخه بعد اون همه تلاش برای به دست اوردن معجزه گر های ما؟؟؟

کت:خب احتمالا شده دیگه اما این الان مهم نیست چیزی که مهمه اینکه ما الان باهمیم و بیکار هم هستیم!!!

لیدی باگ:باورم نمشه پیشی با این کمالات این قدر خون سرد!

کت:خب مگه چیه بانوی من بعد این همه همکاری یه باربیا بیشتر همو بشنا سیم!!!

لیدی باگ:نه!!!همیشه یه نفر هست که به کمکمون نیاز داره!

کت:اما!!!

لیدی باگ:اما نداره بیا بریم دیه!!!

رفتیم تو شهر گشت زدیم اما واقعا هیچ کس نبود که کمک لازم داشته باشه هیچ کس پس باید یه کاری میکردم حالا که کسی کمک لازم نداشت باید اون کار کوچولوی پیشی رو جبران میکردم پس....

میدونم کم بود اما اول نظر بدین ببینم دارم واسه خودم مینویسم یا خواننده هم داره؟؟؟

هرچی بیشتر نظر بدین بیشتر مینویسم