از زبان آدرین:نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم.تا اومدم حرفی بزنم پدرم از راه رسید و شروع به‌طرف زدن کرد. نفسم بالا نمیومد. یه جوری شده بودم. احساس میکردم اصلا بهم توجه نمیکنه.

از وقتی بهم گفت دوستت دارم و من هویت اون و خودم رو لو دادم همه چی فرق کرده.

اگه برای کشو هویتش نمیرفتم دنبالش الان اوضا فرق داشت.

از زبان مرینت:باورم نمیشه. دوباره دیدمش. همونی که همه چیز رو به آتیش کشوند. فقط به خاطر اینکه به خواسته هاش برسه همه چیز رو خراب کرد.

آگوست اومد و داشت حرف میزد.

راستش اصلا به حرف هاش توجه نداشتم.

تو افکار خودم غرق شده بودم.

سعی کردم بهش فکر نکنم.

اما یهو اشکم در اومد و روی زمین ریخت.

برای پارت بعدی ۴ تا نظر