گمشده(پارت۲)
داشتن میگشتن که یه دفعههه.......یکی دیدن!
حالا کیبود؟!
چقدر شبیهادرین بود!
انگاری خودش بود!
ولی نه!
انگاری ادرین رو اون طلسم کرده بود
به زورحرف میزد
میگفت ااددددررررریی. آددرررییی
فکرکنم منطورش ادرین بود
الیا و مرینت با کنجکاوی ازشپرسیدن
کلمع ای جز ادریییییینننن نمی گفت
اونم به زور
یه لباس قرمز داشت
خونی بود
کفش نداشت
لباسش بلند بود
مو نداشت
انگاری میخواست بهشون یه هشداری بده
هشدار مرگ تو ایناطراف
مثلا با یه معجزه گر جنی در باستان برای شیطاان
را ه فرار نداشتن
در ها بسته شد
گیر افتادن
دوستاشون دنبالشون بودن
تا چند روز گیر افتادن
تو به خرابه
بدون نون و اب
همش میشنیدن یکی میگفتتت
مرگ ادریییییین.....مرگ ادریییییین ......خطرررررررر
مدام داشتن میگشتن
لباس ادرین رو دیدن خونی بود
کفشش هم دیدن
همه چیزاش خونی بود
مرینت بلند جیغ زد خواست فرار کنه فایده نداشت
الیا هم گوشیش شکست
الیا به مرینتگفت :«من برم بالا یکم بگردم»
اما الیا هم گم شد پیرهن خونی اونم دید
با هر چی داشت
دوبارهههه دوبارههههه این صدا همش به گوش مرینت میاومد (خطرمرگگگگگگ ادرییییییننن)ولی مرینتمعجزه گر اش هم گم کرده بود با تیکی
مرینت تنها بود
میترسید
خب بای ادامه اش برا فردا
های ^-^