سرنوشتمون به هم گره خورده p1
از زبان مرینت:
امروز به ادرین ابراز علاقه کردم شکست عشقی خوردم اون منو رد کرد تنهای تنها هستم مادر و پدرم مردن دوستام رفتن نیویورک کت نوار ازم متنفره چون بهش جواب رد دادم دیگه اسمم هم به صدا نمیاره هر روز گریخ میکردم به امید اینکه یک روز انقدر گریه کنم که بمیرم امروز سالگرد مرگ پدر و مادرمه
رفتم سر قبرشون
مرینت: مادر.....پدر....چر...چرا....تنهام.....گذاشتین.....میدونین...از....وقتی.....رفتین.....تنها...تنها....شدم....از...کسی...که...عاشقش....بودم....شکست.....عشقی....خوردم
و همینجوری گریه میکردم که یک دستی روی شونم حس کردم
کت نوار: سلام پرنسس
مرینت: کت نوار بود با گریه گفتم: اینجا...چ..چیکار.....می....می کنی
کت نوار: اومدم بهت سر بزنم
مرینت: ممنون لزومی نداشت بیای
کت: چرا داشت نمیتونم ببینم انقدر ناراحتی پرنسسس
مری: خخ من همیشه ناراحتم کت از وقتی مدر و مادرم رفتم ناراحتم و غمگین به کل افسرده شدم
کت: اینجوری نکن دیگه میدونی وقتی غمگینی من چی میکشم دوست ندارم ناراحت بشی
مری: باشه کت ممنونم به فکرمی تو این ستخی ها فقط تو رو دارم
کت: خواهش میکنم حالا دیگه بیا بریم داره بارون میاد سرما میخوری
مرینت: باشه بریم که بغلم کرد سرمو گذاشتم روی سینش و محکم فشار دادم و رفتیم
کت: خب رسیدیم
مرینت: از بغلش اومدم بیرون و گونشو بوسیدم و گفتم: ممنونم کت اومدم که دوباره گونشو ببوسم که لبشو اورد جلو و لبام و لبامون با هم خورد یک لبخند زد و چشماش را بست منم که خیلی ذوق داشتم چشمام را بستم
با بی میلی از هم جدا شدیم
کت: خواهش میکنم پرنسس
مرینت: سرخ شده بودم گفتم: دوستت دادم کت
کت: منم همینطور پرنسس عزیزم
های ^-^