مرینت:

دارم اشک ‌میریزم.

تنهام.

هیچکی‌رو‌ندارم.

مادر و پدرم منو تنها گذاشتن

رفتن چین دیگه برنمی گردن

اروم‌اروم‌ میرم سمت تخت خواب اشک هام چک‌و چک میریزه.

الیا منو تنها گذاشت

ادرین ازم رنجیده شده 

نینو  ازم نفرت پیدا کرده.

مگه من چکار‌کردم .

ادرین:

مرینت فکر می کنه  من هیچی نمیفهمم من فکر می کردم‌اون فوق العاده است

اما برعکث.→←

دلم به حال خودم می سوزه که همیشه طرفدار مرینت‌بودم .

ازش نفرت دارم لیدی باگم از اونم نفرت دارم.

سر یه روز که ازم عصبانی شد .

دلم می خواد خفه اش کنم.

دیگه قدرت ام رو ندارم.

انتقام ام رو ازش‌ میگیرم.

الیا:

چرا من هیچ وقت یه‌دوست خوب ندارم.

من فکر می‌کردم مرینت مهربونه نازه 

چرا اینجوری فکر می کردم

از‌کارام‌پشیمونم 

بزار مرینت تنها بمونه 

مهم نیست 

اون منو هل داد و پرتم‌کرد زمین

ازش متنفرم 

انتقامم ازش میگیرم

ادامه:

مرینت ناراحت بود بخاطر کارایی که کرده بود

کت نوار هم نگاش‌‌نمی‌کرد‌خب چون که اون‌ادرینه😓

چرا اینقدر تنها بود

غم انگیزه که‌حتی مامانش هم تنهاش گذاشت بخاطر‌کوچکترین کارها😥

 

خب بای ادامه‌اش برا فردا👦