- ممکنه این کارش خیلی خطرناک باشه من اجازه نمیدم

مرینت درحالی که سرخ شده بود جواب داد:

- ولی این تنها راحیه که می تونیم رز ابدی زو به دست بیاریم🤷🏻‍♀️💔

- باشه ولی خیلی مراقب خودت باش چیزیت نشه💭🧚🏻‍♀️

- خیلی خب بزار بهت بگم چطوری واردش شی

- گوش میکنم

- اول از همه با یه معجون تغیر شکل میدی و شکل ارواح میشی و بعدش با جادویی که داری وارد قصرتون بشیو از توی سیاه چال گل های ابدی رو پیدا کنی و و با کندن یه گلبرک اونارو سمت سیاه چال میکشونی و بعدش کت بلانک میاد و تورو با پرتال ور میداره🦋💙💦

- انگار خیلی وقته به این نقشه فکر کردی

- درسته خواهر

وقتی وارد دنیا بشی می تونی قصرو ببینی وقتی واردش شدی و یکم بری جلو راه پله ها رو به سمت پایین میبینی

سیاه چال اون پایینه

ادامه داد:کت من برای تغیر شکل گلبرگ مرگ شیرینو می خوام که فقط توی تپه جهنم پیدا میشه می تونی بری برام بیاریش؟

- البته زویی

بعدش پرتال بزرگی درست کرد و رفت

از زبان راوی🍐🌸✨

مرینت و زویی باهم گرم گرفته بودن و زویی از زندگی توی قصر مرده حرف میزد

- چطوری باید والدینمومو نجات بدیم؟

- با زندانی کردن ارواح پلید خودشون ظاهر میشن🐱💛🌸

- خوبه پس🙂

کت بلانک چرا انقدر دیر کرد؟

- بهش حسی داری که نگرانشی🤐😌؟

- نه بابا همینجوری نگرانش شدم

- من بوستونو دیدم خیلی قشنگ بودا😐😌💙

- اهههه بین ما هیچی نیست😐🔪

- خب حالا جوش نیار ولی به نظرم شما بهم میاین:/

- رو چه حساب اینو میگی؟

- چون پدر اونو با ازدواج با تو تایید کرده

- 😐

- 😐؟

- 😐؟

- 😐

- د بنال چتههههه😐؟

- یعنی من و کت بلانک؟نه نه چرت ننال😐

- خب می دونی تو و کت باهم نامزد بودین و بابام تورو به اون سپرد و تو برای محافظت از جونش کشته شدی و دوباره متولد شدی☁️🍭

- و..واقعا؟!😳

- شوخی دارم فرزندم؟😐

- باورم نمیشه چون من از وقتی دیدمش عاشقش شدم و به نظرم جذاب بود خیللللی😭💕🧸

- پس من جذابم؟😌🐾

( مرینت از جای خود پریده و به عقب ذول زده درحالی که پشمایش ریخته نکنه حرف هایش دار شنیده باشن و او به چوخ رفته باشه💁🏻‍♀️💫)

زویی به مبل تکیه داد و لیوان قهوه رو بالای مبل قرار داد و گفت:

- از کی اینجایی

- از مقعی که گفتی من شوهر پرنسسم🙃✨🍡

مرینت خوشحال ولی بدجوری خجالت زده بود

 کت بلانک همین هین ادامه داد:

- بیا برات گلبرگ نمی دونم چیو آوردم حالا معجونو بساز😐🐾✨

- باشه

زویی رفت سمت کتابی که توش نوشته های ریز بود که کنارشونو نقاشی عجیب غریب و نوشته های رمزی توش بود

و با خود آروم زمزمه میکرد "این نیست" "این نیست" "این نیست"😑🪄

و در آخر بلند داد زد و گفت

بالاخره پیداش کردم😀🪄✨

توی همون دیگ قبلی سه تا معجون ریخت و آروم همشون زد و بعدش گیاه های مشکی رنگ مختلف بهش ریخت و بعد گلبرگ هارو و در آخر یه پودر

آخر سر باهم هم زدشون

- بیا بخور مرینت

مرینت با ملاقه معجون رو ورداشت و تا ته خوردش

- خیلی بدمزه بودددد😭😭😭

- می دونم ولی باید تحمل کنی

- آماده این پرتال درست کنم؟

- آره

کت بلانک با دستش نور زیادی ایجاد کرد و برای چند دقیقه کوتاه سعی داشت پرتال درست کنه

- برو زودتر بیشتر از این نمی تونم

- وایسا وایسا وایسا!!!

- چی شده؟!

- یادم رفت این طلسمو بهت بدم این طلسمو هروقت می خواستی از اونجا خارج شی بنداز زمین تا با کت بلانک ارتباط بگیری

- باشه

بعد وارد پرتال شد و پاشو گذاشت توی دنیای مردگان

از زبان مرینت🐡💕

یه دره خیلی بزرگ‌ جلوم بود هلش دادم و رفتم جلو همه جا پر مه بود و فقط ارواح ها پرواز می کردن و زمین گلی بود

یعنی این اخر دنیاست؟

قصر از کنار مه معلوم بود رفتم سمت‌ جایی که قصر بود

آروم وارد قصر شدم

همه جا کثیف بود و قاب عکسای قدیمی افتاده بودن زمین

رفتم سمتشون و یکیشون رو ور داشتم

من و کت بلانک بودیم

ولی کت موهای بلوند و چشماس سبز داشت

لباسشم مشکی بود

خیلی رویایی بود

باید حواسمو جمع میکردم بخاطر همین بی خیال عکس شدم

رفتم پایین پله ها و سیاه چال رو دیدم

واردش شدم و شروع کردم به کندن گلبرگا

صدای جیغ وحشتناک ارواح رو شنیدم داشتن میومدن تو سیاه چال

سریع گل هارو کردم تو کیفم

که اون طلسمو شکوندم و و دود شدید بلند شد و باعث شد گوشم سوت بکشه 

سعی کردم حرف بزنم

- کت بلانک

- م...رینت تونستی؟!

- آره سریع بیا

کت با یه پرتال وارد شد و منو خارج کرد

تمام ارواحا رفتن داخل سیاه چال

و با یه پرتال بالای‌ سیاه چال اومدیم و در سیاه چال رو محکم بستیم

- بدو مرینت باید بریم تا پدر و مادر و بقیه ارواح رو بیاریم

دستش رو برد زیر کمرم و پامو گرفت و بغلم کرد🐍💕☁️

من رو برد یه مکان که یه زمین بود که روش یه دایره و بالاش علامت صلیب

- گل هارو بزار توی اون دایره

کاری که گفت رو کردم

زویی اومد و چند تا شمع کنار اون زمین گذاشت

بعد شروع کرد به پخش کردن یه پورد کنار شمع ها

- وقتشه طلسم شکسته بشه!

شروع کرد به خوندن یه طلسم و یه رعد و برق اومد و مارو پرت کرد 

- زویی پس چرا نیومد؟

- صبر کن مرینت با دومین رعد و برق میان

و دمین رعد و برق خورد و یه زن و مرد زیبا ظاهر شدن

زویی با خوشحالی پرید بغلشون و گفت:مامان!بابا:)🥲🫂

کت بلانک تعظیم کرد

هم دیگه رو بغل کردن

و زنی که انگار مامانم بود اومد سمتم و دستم رو گرفت 

- دختر عزیزم🥺✨

اون مرد که بابام بود اومد سمت کت بلانک و گفت:

- از الان به بعد نفرین تو شکسته میشه تو دختر منو پیدا کردی

کت بلانک لباساش مشکی شدن و موهاش سبز و لباساش مشکی

- ممنونم پادشاه

خیلی جذاب شده بود

زویی:عقب وایسین با رعد و برق سوم تمام روحا ظاهر میشن

مامانم با دستش یه نور آب درست کرد که هی بزرگ ترش می کرد و محکم فرستادش رو به بالا

که اون جای خشک و زشت تبدیل به بهشت شد!

که همون لحظه ارواح ها اومدن‌ همه جارو گرفتن

پدرم:چه خوب میشه اگه عروسیتون رو الان بگیریم!💕🌸🍀

بقیشم خودتون حدس میزنید

ازدواج میکنن و بعد کیس و سه تا بچه لوییس و هوگو و اِما🐤🏳️‍🌈💕