عشق جالب پارت نمیدونم چند😁😢
از زبان مرینت
که یهو ....
به سرمون زد که بریم برف بازی کنیم دقیقا بغل اون آدم برفیه بود(اگه داستانو خونده باشید میدونید)
رفتیم یهو من داشتم میافتادم آدرین منو گرفت بعد انگار خودشو سبک گرفته بود افتادیم و من افتادم رو آدرین بعد لبامون خورد به هم ، بوسه ی شانسو گرفتم ولی سریع فرار کردم،کارم از قصد نبود😢😢😢
رفتم کافه ی آلیا مایک هم اونجا بود بهشون گفتم اونا خوشحال شدن چون شانسم برگشته بود ، یهو تلفنم زنگ خورد و یکی با قیمت پایین میخواست بهم خونه بده، همون موقع مطمئن شدم شانسم برگشته😁🌈
به آدرین هم گفته بودم یه روزی میرم
فردا صبح از زبان آدرین بلند شدم دیدم هیچ چی از مرینت نیست رفتم دم پنجره دیدم برام آدم برفی درست کرده رفتم دیدم بعد رفتم بیرون هوا بخورن و اومدم خوابگاه دیدم وسایلش هست که یهو.....
ببخشید بچه ها سرم درد میکنه و امشب نمیدونم چرا به این زودی خوابم میاد
دستم هم خستس
پارت بعدی جبران میکنم طولانی میدم
های ^-^