مرینت فقط موند .

زامبی از پشتش داشت میومد اون حواسش نبود.

کت نوار :نه پشتتو به پا نه.

مرینت نگاه  کرد به پشتش و بعد همونجا مرینت تبدیل لیدی باگ شد.

کت نوار تعجب کرد.

لیدی باگ میدونست که اون اکوما هست . 

رفت خونه اکاراس(ادرین اکاراس).

دید خونه نیست .

رو اون تابلو همون رمز رو زد و بعد رفت پایین.

یه نگاهی کرد به در و برش .

هاکماث رو دید .

از زبون هاکماث:

هاکماث: لیدی باگ! تو قرار بود بمیری که!.

لیدی باگ  :من مرینت دوپنچنگم و تو پدر ادرین هاکماثی.

هاکماث :اره من هاکماثم .

لیدی باگ : حالا چرا معجزه گر هامون رو می خوای.

هاکماث : میخوام مادر ادرین رو باهاشون زنده کنم.

لیدی باگ: خوب چرا اونا رو تبدیل زامبی کردی.

هاکماث خثی کرد خودش .

همه به حال عادی برگشتن.

لیدی باک هم شیشه رو شکوند و رفت.

و به حالت عادی برگشت .

از زبان مرینت:

رفتم تو مدرسه دیدم که کت نوار مرده ..

رفت پیش کت نوار گریه کرد .

کت نوار به حالت عادی برگشت.

معلم هم مرده بود...

بچه ها هم اومدن تو مدرسه.

دیدن که همه کار کنان مدرسه مرده ان...خیلی راحت بودن.

ادرین دستشو تکون داد...اون مرده بود بی هوش شده بود.

کارکنان مدرسه رو بردیم بیمارستان.

اونا تونستن همه رو زنده کنن به جز معلمون...معلممون رو بردن کما.

ادرینم حالش خوب شد...من بهش گفتم پدرش هاکماثه اون تعجب کرد.

همه چیز درست شد .

سریع رفتم کنار بچه ها .

بچه ها داشتن میفتن مدرسه منم رفتم باهاشون.

رفتن و کیف و دفتراشون رو ور داشتن و رفتن خونه هاشون.

من تا خواستم برم ...مغز دیدم.

با همون خانومی که داشت میزد زامبی هارو .

زامبی ها اون رو خوردن.

ولی یه زامبی واقعی قبل من اومد ه بود منم رفتم بیرون.


تموم شد

تا پارت بعدی

جانه جانه