از زبون مرینت

لباسامو پوشیدم و منتظرش موندم تا بیاد (منتظر کی؟/بشین بتمرگ میگم بعدا/اوکی اعصاب نداریا بدتر از من🤝✨/آره ندارم مشکلیه؟/نه نه😐🤝)

یه پیراهن مشکی بلند که آستیناشم بلند بود پوشیده بودم که رو تنم خوب وایمیستاد و موهامو باز گذاشته بودم و چتری هامو صاف کردم

و آرایش خیلی کم کردم خوب شده بود ولی کاش حالمم خوب بود

روی مبل اتاق دراز کشیدم تا بیاد

- حاضری؟

من :آره حاضرم

- پس بیا بریم خیلی دیر شده

بلند شدم و سوار ماشین شدیم

من :فیلیکس باید یه چیزیو بهت بگم

فیلیکس :چی شده؟

من :میخوام اذت جدا شم

فیلیکس :منم اذت خوشم نمیاد مجبورم که باهات بمونم 

من :برای چی مجبوری بیا طلاق بگیریم هردوتامون راحت میشیم

فیلیکس :گفتم که مجبوریم زن و شوهر بمونیم 

من :برای چیییییی اقا جان نمیخوام باهات بمونممممم

فیلیکس :عمرا بذارم بخاطر تو پشت سرم حرف بزنن پس ساکت باش بزار برسیم

دستمو به پنجره کوبوندم که باعث شد زخمی بشه

فیلیکس :چته وحشی ماشین خراب شد

من :به درک چیکار کنم

فیلیکس :برو بمیررررر

من :میخوام ولی نمی ذاری

انقدر کل کل کردیم که بالاخره رسیدیم به مهمونی

فیلیکس :اونجا آبرومو ببری زندت نمی ذارم!

من :باشه ساکت شو

رفتیم توی سالن مهمونی با چیزی که دیدم تعجب کردم و نمیتونستم باورش کنم...

بعدی=4 تا کامنت😐🌷