داستانBlackened heart پارت 1
مقدمه🌷
نه لطفااااااا لطفااااااا خواهش میکننمممم نهههههههه دیگهههه نروووووو لطفاااااااا مننننن بدون تو نمیتونم دوامممم بیارممممممممم نروووووو تو رو خدااااا نروووووووووو
چشمام رو باز کردم بازم خواب اون حادثه ی لعنتی حادثه ای که شده بود کابوس هرشبم ،
حادثه ای که در خوشحالی رو به روی قلبم گرفت:) ؛ کاشکی مرده بودم و چنین روزی رو نمیدیدم ؛ با یادآور خاطراتمون قلبم ترک برمیداشت با یادآور رویاهامون قلبم هزار بار بیشتر میشکست خب دوستش داشتم خب من عاشقش بودم اما همه چیز دیگه تموم شد اون دیگه رفت جوری هم رفت که راه برگشتی نداشت
آره رفت:)💔 خیلی زود هم رفت
~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡~♡
مری=امروز سال دوم دانشگاهم شروع میشه قراره بازم شیطنت هام رو شروع کنم
مطمئنم امسال خیلی خفن تر از پارسال میشه
آم راستی من مرینتم ملقب به مری و معده😐
و اینکه ۲۰ سالمه بله
من درواقع یه دختر بسی کیوتم که یه داداش ژزاب به نام لوکا داره که یه مدل معروفه و اسم پدرم تام دوپن چنگه و مدیر دانشگاهمون هست
لوکا:مری نمیخوای که روز اول دانشگاه رو دیر کنی که نه؟ همیشه دیر آماده میشی ماشاالله
مری: ایش توئم ؛ باش الان میام لولوی ورقی:/
لوکا:هی اون لقب مسخره ی بچگیم رو دیگه نگووو که حالم ازش بهم میخوره:/
مری:برو بابا من هرطور که میدوستم باهات میحرفم😐😐
لوکا:مگه آبجی بی ادب تر از تو این دنیا وجود داره؟😐😑
مری:قطعا نه چون من یکی یه دونه و تَکَم🙃
لوکا: اعتماده به سقفت راست تو دانشگاه😂
مری:حالا اینقدر وِر وِر نکن بابا😐😐
در ماشین
لوکا: امسال همه مثه پارسال قراره قلدر بازی در بیاری دیگه نه؟
مری:نه بابا تازه قراره بدتر از پارسال باشم😂
لوکا:هعیییی ای وروجک معلوم نیست که تو کی آدم میشی
مری:داداش جونم اگه من حیوون باشم تو هم میشی حیوون دیگه چون از یه حیوون که آدم به دنیا نمیاد😐😐
لوکا:خدایی خیلی مسخره ای
مری:متاسفانه به خودت رفتم😐😐😐
های ^-^