♤Mafia♤
محموله ها امروز میرسن.باید حواسمونو خوب جمع کنیم.
من مرینت هستم اولین مافیای زن جهان درواقع ملکه مافیا!
بزرگترین دشمنم آدرین آگرسته.نباید بزارم امروز کارمو خراب کنه
البته اون خیلی جذابه و من دوسش دارم ولی خب اون پدر و مادرمو به قتل رسونده نمیتونم ازش بگزرم
ساعت ۱۲ نیمه شب:
با افرادم رفتیم سمت بندر برای تحویل گرفتن محموله ها(اسل*حه و مو*اد)
نزدیک نیم ساعت منتظر موندیم ولی خبری از کشتی محموله ها نشد.
سرمو چرخوندم که دیدم افرادم نیستن،یکم اطرافو نگاه کردم ولی خبری نبود که یدفه یکی دستشو گذاشت رو دهنم
آدرین:منتظر من بودی پرنسس!
مرینت:استرس گرفته بودم،نمیدونسم چیکار کنم،داشتم بیهوش میشدم
فردا صبح:
آدرین:بیدار شو پرنسس حوصلم سر رفته
مرینت:آروم چشمامو باز کردم،رو تخت بودم دستام با زنجیر به تخت بسته شده بود
عوضی حروم زاده ولم کن
آدرین:نشد دیگه بیبی،بهتره بام را بیای تا صورتو هیکل خوشگلت به فنا نره
مرینت:ترسیده بودم و سرمو به نشونه تایید تکون دادم.
آدرین:آفرین گود گرل
دستاشو باز کردم و گفتم:دنبالم بیا
مرینت:دنبالش رفتم طبقه پایین و یه برگه داد دستم: این چیه؟
آدرین:برگه ازدواج
مرینت: وات؟ دیوونه ای چیزی هستی؟
آدرین:آره..دیوونه تو
اگه میخواستم بیام خواستگاریت جلو در خونتون منو میکشتی.مجبور شدم خودم بیارمت اینجا
مرینت:هنگ کرده بودم اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه.
آدرین:بزا رک بهت بگم. عاشقت شدم و تصمیم گرفتم باهات ازدواج کنم. از این ساده تر؟
مرینت:تو نمیتونی با کسی که نمیشناسی ازدواج کنی احمق
آدرین:اتفاقا کامل میشناسمت...همه اطلاعاتت از زمان به دنیا اومدنت تا الان دستمه.ثانیه به ثانیه و دقیقه به دقیقه زندگیت دستمه
مرینت:نمیتونستم رد کنم چون خودمم دوسش داشتم ولی اون دشمن بود.اون مادر و پدرومو کشته بود.
بچه میخواستم یه پارت باشه ولی خسته شدم بقیشو یه چندساعت دیگه آپلود میکنم
های ^-^