این که همون لوئیزعه لوئیز خیلی با اکراه اومد طرف من و گفت: باید مرینت باشی ایزابل راجبت گفته بود
 بعد هم گفت: من لوئیز جانسون هستم
من:من مرینت دوپن چنگم از دیدنت خوشحالم(هیچم خوشحال نیستم) بی توجه نشست رو مبل و گفت:فکر می کردم خونه باشین من از منتظر موندن متنفرم 
یا حضرت چیپس سرکه ای نمکی این دیگه کیه من موندم فیلیکس با چه خیالی با اینه
بل:مرینت حالش بد بود بردیمش بیمارستان
فیلیکس چرخید سمت من و چیزی که می خواست بگه رو خورد انگار می خواست بگه حالم خوبه یا نه یه خورده ناراحت شدم اصلا چرا من باید ناراحت شم اون که سرش با عشقش گرمه
فیلیکس:راستی دفترچه خاطرات از دفعه قبلی که اومدی جا مونده بود
لو(خلاصه لوئیز):کسی که نخوندش
بل:معلومه که نه مگه ما بیکاریم فقط یه عکسم بیشتر نداشت راستی فکر کنم گم شده
لو به بل چشم غره رفت پس دفترچه مال فیلیکس نبوده و فیلیکس هم عاشقش نیس اصلا به من چه
من:خب دیگه من برم
بل و آدرین گفتن که بمونم ولی من عمرا پیش این دختره بمونم
لباس راحتی پوشیدمو اجباری یه نیمرو درست کردم چون دیر وقت بود هیچ جا باز نبود از اتاقم صدای پا میومد خواستم در رو باز کنم که یه دست سرد نذاشت سرمو که چرخوندم......

در قسمت بعدی...............
باورم نمی شد او اینجا چی می خواد....

از جون من چی می خوای
.....:جسمت رو

..........
اگه تا ساعت 10 پنچ تا نظر بدید بعدی رو همون موقع میدم بعدی خیلی هیجانیه