عشق خونین نقاب دار p18و 19
*ادرین یه دستشو گذاشت رو درخت و روبرو مرینت وایستاد*
ادرین: دختر بامزه ای هستی...
*خنده ادرین کم کم محو شد و آروم آروم به مرینت نزدیک شد...مرینت چشماش به حالت نیمه باز شد*
ادرین: و خوش قلب...
*کت مرینت آروم از دستش سور خورد*
مرینت و ادرین خیلی بهم نزدیک بودن..
که یه صدای بلندی گفت:
وایییی چشمم روشن این دو تا رو نگاه کن!!
*خندیدن*
آریانا بود!!
مرینت سریع از ادرین فاصله گرفت
مرینت: هیچی نبود فقط داشت یه چیزی میگفت..
آریانا: آره آره منم دقیقا همین فکرو کردم فکر نکنید فکر دیگه ای کردما!
میگم چیزه میخواین من برم کار نیمه تمومتون رو تموم کنید!
مرینت: آریانااا
*ادرین شروع کرد به خندیدن*
بعدش برگشت به مرینت نگاه کرد
آروم گفت: باز هم باهم بیام اینجا باشه..
مرینت سر تکون داد
ادرین با همون لبخند دور شد و وقتی خواست از کنار آریانا رد بشه دستشو رو سر آریانا کشید و موهای آریانا شلخته شد.
آریانا با خنده گفت: هی..
ادرین با همون لبخند برگشت داخل
مرینت کتشو از رو زمین برداشت
آریانا سریع به سمت مرینت دوید و در همون موقع گریه میکرد
آریانا: مری..
مرینت: چرا گریه میکنی؟!
آریانا: نمی دونم چطوری تشکر کنم...خیلی خوشحالم ادرین بعد 50 سال خندید بعد 50 سال باهام شوخی کرد
و شروع کرد به پاک کردن اشکاش..
*مرینت آریانا رو بغل میکنه*
آریانا: خیلی خوبی مری...بعد از مرگ پدرم به اینور فقط بداخلاق بود و آدم میکشت ولی من الان خوشحالی اونو بعد از 50 سال دیدم..
آریانا و مرینت از بغل هم در اومدن
مرینت: خیلی خوشحالم که تو خوشحالی..
آریانا: من خیلی خوشحالم...باورم نمیشه ادرین اصلا به هیچ دختری حتی دخترای فامیل اهمیت نمیده این واقعا نادره...شاید یه روزی باهم فامیل بشیم!
*مرینت محکم زد به آرنج آریانا*
مرینت: آریاناااا
*بعد هر دوتاشون خندیدن*
از
زبان مرینت:
تقریبا 11 روزه که من خونه ی آریانا اینام بعضی وقتا هم با ادرین تو حیاط پشتی قدم میزدم.
ادرین هیچوقت قبول نمی کرد با من و آریانا بیاد بیرون فکر کنم براشم بهتر باشه.
پس فردا بر میگردم خونه چون مامانم میاد...
رفتم اتاق پیش آریانا که باهم حرف بزنیم..
آریانا: حیف مرینت قراره زود بری..
مرینت: من بهتون سر میزنم
آریانا: ولی زود به زود بیا خب؟
مرینت: حتما
آریانا: راستی اون اتاق کلا برای توعه هر موقع خواستی بیای اتاقته اگه هم وسایلی رو که دوست داری از خونه بیار بزار اینجا..
مرینت: وای مرسی دستت درد نکنه
آریانا: نه بابا این چه حرفیه هر موقع اومدی قدمت روی چشم هر موقع هم خواستی بمونی بمون ما که خیلی خوشحال میشیم مامانمم همینطور..
مرینت: مرسی آری...شما خیلی به من لطف دارین
آریانا: :)❤️
....
مرینت: راستی مدرسه کاری نداریم؟
آریانا: نه کار خواصی نداریم...راستی هفته ی بعد تولد رزه همه دعوتیم
مرینت: اووو...کادو باید یه چیز صورتی بگیرم!
*آریانا خندید*
شب شده بود من تو اتاقم بودم و رو تخت نشسته بودم
کتاب مورد علاقمو باز کردم و شروع کردم به خوندن..
اسم کتاب خاطرات یه خون آشام بود و یه رمان خیلی عالی که همیشه عاشقش بودم
همیشه دوست داشتم بدونم
آیا نویسندش یه خون آشام بوده؟
این کتاب برای من خیلی جالبه چون النا یه همزاد خون آشام داره و آخر خودشم خون آشام میشه
این داستان خیلی جالبه و من عاشقشم
بعد از نیم ساعت کتاب رو بستم و رفتم سراغ گل رزی که میکشیدم..
می خواستم طبیعی تر بشه
یه پیرهن صورتی داشتم اگه باهاش میرفتم حیاط پشتی سردم میشد
کتم رو برداشتم و پوشیدم و از در طبقه پایین رفتم حیاط..
های ^-^