*ادرین یه دستشو گذاشت رو درخت و روبرو مرینت وایستاد*

ادرین: دختر بامزه ای هستی...

*خنده ادرین کم کم محو شد و آروم آروم به مرینت نزدیک شد...مرینت چشماش به حالت نیمه باز شد*

ادرین: و خوش قلب...

*کت مرینت آروم از دستش سور خورد*

مرینت و ادرین خیلی بهم نزدیک بودن..

که یه صدای بلندی گفت:

وایییی چشمم روشن این دو تا رو نگاه کن!!

*خندیدن*

آریانا بود!!

مرینت سریع از ادرین فاصله گرفت

مرینت: هیچی نبود فقط داشت یه چیزی میگفت..

آریانا: آره آره منم دقیقا همین فکرو کردم فکر نکنید فکر دیگه ای کردما!

میگم چیزه میخواین من برم کار نیمه تمومتون رو تموم کنید!

مرینت: آریانااا

*ادرین شروع کرد به خندیدن*

بعدش برگشت به مرینت نگاه کرد

آروم گفت: باز هم باهم بیام اینجا باشه..

مرینت سر تکون داد 

ادرین با همون لبخند دور شد و وقتی خواست از کنار آریانا رد بشه دستشو رو سر آریانا کشید و موهای آریانا شلخته شد.

آریانا با خنده گفت: هی..

ادرین با همون لبخند برگشت داخل

مرینت کتشو از رو زمین برداشت

آریانا سریع به سمت مرینت دوید و در همون موقع گریه میکرد

آریانا: مری..

مرینت: چرا گریه میکنی؟!

آریانا: نمی دونم چطوری تشکر کنم...خیلی خوشحالم ادرین بعد 50 سال خندید بعد 50 سال باهام شوخی کرد

و شروع کرد به پاک کردن اشکاش..

*مرینت آریانا رو بغل میکنه*

آریانا: خیلی خوبی مری...بعد از مرگ پدرم به اینور فقط بداخلاق بود و آدم میکشت ولی من الان خوشحالی اونو بعد از 50 سال دیدم..

آریانا و مرینت از بغل هم در اومدن

مرینت: خیلی خوشحالم که تو خوشحالی..

آریانا: من خیلی خوشحالم...باورم نمیشه ادرین اصلا به هیچ دختری حتی دخترای فامیل اهمیت نمیده این واقعا نادره...شاید یه روزی باهم فامیل بشیم!

*مرینت محکم زد به آرنج آریانا*

مرینت: آریاناااا

*بعد هر دوتاشون خندیدن*

از

زبان مرینت:

تقریبا ‌11 روزه که من خونه ی آریانا اینام بعضی وقتا هم با ادرین تو حیاط پشتی قدم میزدم‌.

ادرین هیچوقت قبول نمی کرد با من و آریانا بیاد بیرون فکر کنم براشم بهتر باشه.

پس فردا بر میگردم خونه چون مامانم میاد...

رفتم اتاق پیش آریانا که باهم حرف بزنیم..

 

آریانا: حیف مرینت قراره زود بری..

مرینت: من بهتون سر میزنم

آریانا: ولی زود به زود بیا خب؟

مرینت: حتما

آریانا: راستی اون اتاق کلا برای توعه هر موقع خواستی بیای اتاقته اگه هم وسایلی رو که دوست داری از خونه بیار بزار اینجا..

مرینت: وای مرسی دستت درد نکنه

آریانا: نه بابا این چه حرفیه هر موقع اومدی قدمت روی چشم هر موقع هم خواستی بمونی بمون ما که خیلی خوشحال میشیم مامانمم همینطور..

مرینت: مرسی آری...شما خیلی به من لطف دارین

آریانا: :)❤️

....

مرینت: راستی مدرسه کاری نداریم؟

آریانا: نه کار خواصی نداریم...راستی هفته ی بعد تولد رزه همه دعوتیم

مرینت: اووو...کادو باید یه چیز صورتی بگیرم!

*آریانا خندید*

شب شده بود من تو اتاقم بودم و رو تخت نشسته بودم

کتاب مورد علاقمو باز کردم و شروع کردم به خوندن..

اسم کتاب خاطرات یه خون آشام بود و یه رمان خیلی عالی که همیشه عاشقش بودم

همیشه دوست داشتم بدونم

آیا نویسندش یه خون آشام بوده؟

این کتاب برای من خیلی جالبه چون النا یه همزاد خون آشام داره و آخر خودشم خون آشام میشه

این داستان خیلی جالبه و من عاشقشم 

بعد از نیم ساعت کتاب رو بستم و رفتم سراغ گل رزی که میکشیدم..

می خواستم طبیعی تر بشه

یه پیرهن صورتی داشتم اگه باهاش میرفتم حیاط پشتی سردم میشد

کتم رو برداشتم و پوشیدم و از در طبقه پایین رفتم حیاط..