تو حیاط در حال قدم زدن بودم کنال یه گل نشستم و شروع کردم به کامل کردن نقاشی..
نقاشیم تقریبا تموم شد..
یه سایه ای رو نقاشیم افتاد برگشتم دیدم ادرینه
پرسیدم: چطوری؟
*ادرین کنارم نشست*
ادرین: مرسی..
*بعد به نقاشیم نگاه کرد*
ادرین: میتونم ببینمش؟
آره حتما..
*نقاشی رو دادم دستش ، بهش نگاه کرد*
ادرین: خیلی خاص شده
مرسی.
به گلها نگاه کردم میخواستم یکیشو بردارم..
از ادرین پرسیدم: میتونم یکی از رز هارو بردارم؟
ادرین: آره...ولی مراقب باش دستت به خارش نخوره..
باشه.
یکی از گلهارو برداشتم
گرفتم تو دستم..
ولی انگشتم خورد به خار گل و خون ازش چکید
ادرین سریع یه دستمال از جیبش در آورد خواست بهم بده..
که چشماش آروم آروم قرمز شد..
و دستمال از تو دستش افتاد..
مرینت: آ..ادرین..
ادرین سریع دستمو گرفت و من گذاشت رو چمنا..
به دستم نگاه کرد و آروم بوش کرد..
خونی که از انگشتم سرازیر شده بود لیس زد
یکم مور مورم شد..
گفتم: ادرین..
ادرین نگام کرد و گفت: 
تو این چند روز خونتو نخورده بودم دلم تنگ شده بود
*کتمو در آورد*
و آروم از آرنجم گاز گرفت..
یه آی کوچیکی گفتم..
بعد چند دقیقه که ولش کرد ازش خون اومد و جای خونو با انگشتش پاک کرد و لیس زد‌..!
چشماش دوباره سبز شد و منو بلند کرد
برام جالب بود چون زیاد خون نخورد!
شاید دیگه آدم نمیکشه..
ادرین گلی رو که خونم روش ریخته بود برداشت و بوش کرد!

 

ادرین: ترکیب بوی رز و خون جالبه
*بعد به مرینت نگاه کرد*
خون تو هم خوشبوعه هم خوش مزه..
 بعد نقاشی مرینت رو برداشت گل رز و نقاشی رو تو یه دستش گرف و با یه دستش کمک کرد مرینت بلند بشه..
ادرین: بیا نقاشیت..
مرینت: آم راستش دوست دارم برای تو باشه
ادرین: واقعا
مرینت: آره فقط بهم بده برات یه یادداشت بنویسم
ادرین: باشه
مرینت نقاشی رو گرفت و گذاشت زمین و یه چیزی روش نوشت و داد به ادرین..
ادرین مرینت رو بغل کرد و ازش تشکر کرد و بعد باهم وارد خونه شدن..
از زبان مرینت:
تو اتاقم بودم و رو تختم دراز کشیده بودم و با خودم میگفتم که چه حیف که فردا میرم تو این دو هفته واقعا بهم خوش گذشته بود و با ادرین احساس خیلی خوبی داشتم ما دوستای خیلی خوبی شده بودیم و بعضی وقتا هم با هم شوخی میکردیم..
با همه ی این فکر های خوب خوابم برد..
از زبان ادرین:
خوابم نمیبرد..
نمی دونم چرا..
این دو هفته خیلی خوشحال بودم چون کارهای مرینت خیلی بامزه بودن..
ولی اون فردا میره..
رفتم دم پنجره و ازش اومدم بیرون آروم از دیوار رد رشدم و به پنجره اتاق مرینت رسیدم آروم پنجره رو باز کردم و وارد اتاق مرینت شدم آروم بهم نزدیک شدم
نور ماه رو صورتش میتابید...
با لباس خواب سیاهش که پتویی روش نبود..
واقعا ازش خوشم اومده بود..
آروم دستمو روی موهای آبی تیرش کشیدم...
و بوسه ای به سرش زدم..
مرینت آروم به سمتم غلط خورد ولی هنوز خواب بود..
لبخند قشنگی رو لباش بود..
آروم بهش نزدیک شدم..
که احساس کردم..
داره بیدار میشه..
از زبان مرینت:
یه احساسی داشتم انگار کسی پیشمه..
چشمام رو باز کردم ولی کسی اونجا نبود..
پنجره اتاقم باز بود..
و پرده ها به وسیله باد تکون های ملایمی میخوردن..
آروم از رو تخت پاشدم و رفتم سمت پنجره..
به بیرون یه نگاهی انداختم..
و بعدش پنجره رو بستم..
دوباره رفتم سمت تخت و دراز کشیدم..
ولی به این فکر کردم..
من که پنجره رو باز نذاشته بودم...

 

صبح از خواب بیدار شدم...
ساعت 8:30 بود آروم وسایلمو جمع کردم ولی نه همرو چند تا از لباسامو گذاشتم بمونه ، لباس هالووینمم همینطور..
از پله ها رفتم پایین دیدم مامان آریانا نشسته رو مبل و داره کتاب میخونه..
رفتم پیشش سلامی کردم و گفتم:
سلام ایملی خانوم صبحتون بخیر
با اجازه من دیگه رفع زحمت کنم..
*ایملی کتاب رو گذاشت زمین و از جاش بلند شد*
ایملی: سلام عزیزم صبح تو هم بخیر
وا عزیزم کدوم زحمتی
خیلی خوشحال شدم که اینجا موندی واقعا این دو هفته خیلی به ما خوش گذشت خیلی زود به زود بهمون سر بزن
مرینت:
خیلی ممنونم ، حتما
میگم که آریانا رو بیدار نکنید امروز روز جمعس فردا هم قراره باهم بریم تولدت رز.
به ادرین هم سلام برسونید.
ایملی: باشه عزیزم
ایملی برای مرینت یه تاکسی گرفت و تا دم در مرینت رو بدرقه کرد
بعد از یه روبوسی گفت:
خوب عزیزم باید از همون دری که آریانا رفت بری
و بعد از این که از جنگل در اومدی برو
خیابون Rue des Barres
برای اون خیابون ماشین گفتم.
مرینت تو دلش گفت: خب معلومه برای اون خیابون باید باشه چون کسی نباید رازشونو بفهمه..
بعد از بغل کردن ایملی ازش خداحافظی کردم و رفتم از همون راهی که من و آریانا همیشه برای بیرون رفتن ازش عبور میکردیم.
بعد از بسته شدن سخره از جنگل بیرون رفتم.
بعدش سوار تاکسی شدم و به خونه رسیدم
وارد خونه شدم
هوای خونه خیلی خوب بود و به من آرمش میداد چمدونم بردم طبقه بالا و گذاشتم تو اتاقم...
آروم روی تخت دوست داشتنیم دراز کشیدم و یه نفس عمیق کشیدم...
آخیش..
ولی بازم خونه آریانا و اتاقی که اونجا داشتم رو دوست داشتم...
خونه ی اونها هم قدیمی و ترسناک نبود خیلی هم شیک و خوشگل بود..
بعد از جم جور شدنم یه دوش 15 دقیقه ای گرفتم و از حموم بیرون اومدم..
موهامو خشک کردم و یه لباس سفید چین چین با یه شوار لی سیاه پوشیدم.
‌ساعت 9:10 دقیقه بود
پرواز مامانم ساعت 11 بود
زنگی بهش زدم.
الو ، سلام مامان خوبی؟
....
مرسی
پروازت که تاخیر نداره؟
....
آهان خب پس فعلا
.....
منم دوست دارم.

بعد تلفن رو قطع کردم و سریع یه کت پوشیدم که برم بیرون و برای رز کادو بخرم..

 

بنظرم باید یه لباس صورتی باید براش بخرم..

تا 30 ساعت داشتم تو پاساژ میگشتم ولی هیچ چیز منحصر به فردی پیدا نکردم تا اینکه یه مغازه عطر فروشی پیدا کردم.

رفتم تو مغازه ، بوی عطر های متفاوتی میومد و تنوع زیاد بود
یه دفعه چشمم به عطری افتاد که اسمش pink بود!
وای خدا نزدیک بود خندم بگیره
از فروشنده خواستم که عطرو بهم بده ، شیشه ظرف قلب بود و صورتی بود ، بوشم خیلی خوب بود ملایم بود.

از همون عطر خوشم اومد از فروشنده خواستم که تو کیسه کادویی بزاره
بعد از این که عطرو خریدم سریع خودمو به خونه رسوندم.
رفتم تو اتاقم و عطرو گذاشتم رو میز بعد رفتم طبقه پایین تا ناهار درست کنم.

ساعت حدود 1:10 دقیقه مامانم رسید خونه
خیلی خسته و بی حال بود منم زیاد وقتشو نگرفتم.
باهم ناهار خوردیم بعد من به مامانم گفتم که میخوام برم تولد رز
اونم که خیلی خسته بود بهم گفت خوش بگذره بعدشم رفت خوابید..

رفتم آماده شدم یه لباس آبی که پایینش حریری بود پوشیدم با یه شلوار لی سیاه
یه کیف کوچیک برداشتم و کیسه کادو هم گرفتم دستم...

ساعت 7:30 آریانا اومد خونمون تا با هم بریم مهمونی:
آریانا: وای مری چرا صبح بیدارم نکردی!
مرینت: خب آخه تو خواب بودی تازه قرار بود هم دیگه رو ببینیم دیگه..
آریانا: ....
با آریانا سوار تاکسی شدم و بعد از 20 دقیقه رسیدیم به خونه رز..

وقتی وارد مهمونی شدیم رز اومد بغلمون کرد و تشکر کرد که اومدیم..
ما هم تولدشو تبریک گفتیم و کادو هامون رو گذاشتیم رو میز پر از کادو..
صدای آهنگ خیلی بلند بود و صدا به صدا نمی رسید..
وقتی به اطراف نگاه کردم
اون جک عوضی رو دیدم...
(پسر مو قهوه ای با چشمای آبی)
همیشه ازش بدم میومد چون خیلی دختر باز بود و همیشه دوست داشت به من و آریانا نزدیک بشه ولی ما هیچ وقت بهش نگاه هم نمیکردیم!