عشق نقاب دار خونین p 26 و 27
یه صدای بلندی سکوت رو شکست..
مرینت...آریانا..کجایین شما دو تا!!
ادرین: شما دو تا برین من اینو جمع میکنم ، آریانا تو هم اشکاتو پاک کن..
جک رو کجا گذاشتین؟
مرینت: پشت اون درخته...
*اشاره کردن*
راستی رو اون کاشی هم خونه..
ادرین: باشه شما فقط برین..
از زبان مرینت:
به آریانا یه دستمال دادم و سریع دستشو گرفتم و با خودم بردمش داخل خونه..
رز: ا شما کجایین ناسلامتی تولدمه ها!
آریانا: ببخشید رز...باید یه چیزی به مرینت میگفتم..
رز: ...
راستی نمی خوای کادو هارو باز کنی؟
من خیلی دوست دارم تو کادوی منو ببینی!
*رز لبخندی رو لباش نشست*
رز: آره آره راست میگی..بیاین از این طرف.
رز به کسی که پشت میکروفن آواز میخوند یه چیزی گفت..
خواننده: و حالا به افتخار صاحب تولد دست بزنید!
*همه دست زدن*
خواننده: میریم سراغ هدایای شما.
خواننده یکی یکی اسم کادوهایی که رز برمیداشت رو میخوند..
و رز با هیجان اونارو باز میکرد..
نوبت به کادو من رسید..
خواننده: بانو...مرینت..
رز سریع کادو رو باز کرد و یه جیغ کشید
رز: خدا...عطر صورتی!
مرینت: عطر مخصوص خودته!
رز مرینت رو بغل میکنه و خیلی ازش تشکر میکنه..
کادوی آریانا هم یه رز جاودانه بود که تو یه شیشه بود...رز خیلی از کادوی آریانا و مرینت خوشش اومد.
مهمونی تموم شد و آریانا و مرینت با رز خدافظی کردن..
مثل اینکه کسی متوجه نبودن جک نشده بود..
- مرینت و آریانا سریع رفتن حیاط پشتی..مرینت و آریانا حیاط رو گشتن..
اثری از خون و جسد نبود..
اثری از ادرین هم نبود..
آریانا: اون حتما رفته بیا تاکسی بگیریم بریم.
*آریانا حالش زیاد خوب نبود*
مرینت: میخوای باهات بیام؟
آریانا: نه...خوبم..
مرینت: مطمئنی؟
آریانا: آره..تو برو..
مرینت: از آریانا خداحافظی میکنه و میره..
صبح روز بعد در مدرسه:
آریانا: مرینت..ادرین هنوز برنگشته..
مرینت: چی؟!
یعنی کجا غیبش زده!
آریانا: واقعا نمی دونم..
رز میپره وسط
رز: وای بچه ها باید بدونید که کادوی شما بهترین بود!
واقعا خوشحالم کردید.
مرینت: خوشحالیم که خوشحالی رز.
*رز یکم حالت پرسشی میگیره*
رز: میگم شما جک رو ندید؟
دیشب هم یدفعه غیبش زد!
مرینت یکم ترسید..
آریانا پرید وسط و باکمال بی احساسی و خونسردی گفت:
آره برای منم جالبه..
معمولا خودشو با بقیه دخترا سرگرم میکنه.
ولی مثل اینکه دیشب زیاد حسشو نداشته..
رز: آره راست میگی دیشب همش یه گوشه بود..
حالا مهم نیست که.
فعلا خدافظ..
مرینت/آریانا: خدافظ👋
مرینت: چطور اینقدر خونسردی؟
آریانا: ادرین بهم یاد داده!
*مرینت یه خنده ریزی میکنه*
از زبان آریانا:
شب حدود ساعت 10 ادرین اومد خونه.
خیلی هم نرمال..
ازش پرسیدم:
کجا بودی؟
جک چیشد؟
ادرین: اون عوضی رو تو یه جای خیلی دور سوزوندم..
بعدش چون به خونه نینو نزدیک بودم رفتم پیش اون..
یکم خوش گذرونی کردیم بعد شب پیش اون موندم..
آریانا: اوو...بله.
به هرحال ممنون که منو از اون مخمصه نجات دادی..
ادرین دستشو رو شونم گذاشت و گفت:
بالاخره باید یاد میگرفتی..
بعدش رفت.
های ^-^