آریانا: بیاین من آماده شدم
کارلوس منتظره
مرینت: کارلوس؟
ادرین: راننده شخصیمونه.
مرینت: آهان..آخه همیشه مامانت رانندگی میکرد..
ادرین: خب آره بعضی وقتا دوست داره خودش رانندگی کنه.
آریانا: ادرین نینو اومد.
ادرین: بیا از این طرف..

مرینت و ادرین به ایملی ، آریانا و نینو ملحق میشن
نینو: هی داداش چطوری؟
*ادرین و نینو میزنن قدش*
ادرین: مرسی رفیق.
.
همگی سوار‌ ماشین شدن..
لیموزین حرکت میکنه.
صندلی های ماشین جوری هست که رو به روی همه..
آریانا گوشیش رو در آورد و به مرینت فیلم های خنده دار نشون داد.
*مرینت و آریانا آروم میخندیدن*

ادرین کنار نینو نشسته بود و با نینو آهنگ گوش میداد
ایملی هم نشسته بود کنار آریانا
ادرین نگاه های گاه و بی گاهی به مرینت میکرد..

بعد از نیم ساعت ماشین جلوی یه قصر  نگه داشت‌ ، وقتی همه پیاده شدن راننده رفت تا ماشینو پارک کنه.
خدمتکار درو باز میکنه و وارد قصر میشن..
تقریبا مهمونیه شلوغیه..
*ادرین و نینو میرن پیش پسر های دیگه و ایملی میره پیش عمو و عمه آریانا*

مرینت و آریانا یه گوشه وایستاده بودن که یدفعه کلویی میاد!
کلویی: وای سلام تو باید مرینت باشی از آشناییت خوشبختم
*دست دادن*
مرینت: همچنین
کلویی: تو که انسانی چرا سعی داری خودتو خون آشام جلوه بدی؟
مرینت: ...
*یکم از حرفش ناراحت شدم*
آریانا: کلویی!
کلویی: آ ببخشید..مهم نیس بیخیال بنظر من که تو خوشگلی.
*مرینت لبخند میزنه*
مرینت: مرسی نظر لطفته..
راستی این برای شماس..
*مرینت جعبه شکلات رو میده*
کلویی: آ خیلی ممنونم.
*مرینت سرشو تکون میده*

 بعد از چند دقیقه:
پسر مو سیاه با چشم های آبی و دختری با موهای بنفش/سیاه با چشم های ارغوانی بهشون ملحق میشن..
لوکاس: به به آریانا خانوم میشه دوستتو معرفی کنی؟
آریانا: آ مرینت اینا لوکاس و جولکا هستن..
البته فاملای دوری هستیم..
مرینت: آهان..خوشبختم
جولکا: این همون دوستته که انسانه..
*لوکاس نگاهی به مرینت میندازه*
آریانا: میشه بحثو عوض کنید؟
نور چراغ کم میشه و میوفته رو آقایی که پشت میکروفنه...بهه مهمون ویژه امشب خانم مرینت خوش آمد بگید ایشون دوست صمیمی آریانا عزیز هستن.
*همه به مرینت نگاه میکنن و دست میزنن*
مرینت لبخند میزنه.

*عمه ی آریانا میاد پیش مرینت*
اوه سلام شما باید مرینت باشی آریانا خیلی ازت تعریف کرده من گوون هستم از آشناییتون خوشبختم.
مرینت: ممنون همچنین
گوون: آریانا و مرینت بیاین از خودتون پذیرایی کنید!
آریانا: مرسی عمه جان

آریانا مرینت رو به سمت میز پذیرایی رهنمایی میکنه..
از زبان مرینت:
میز پذیرایی خیلی چیز های جالبی داشت کلا پر تنوع بود
از شیرینی های کوکی مورد علاقم برداشتم ، خیلی خوشمزه بودن..
این شیرینی ها منو یاد دست پخت بابام میندازن..
آریانا و لوکاس داشتن باهم حرف میزدن
جولکا اومد پیشم:
لوکاس و آریانا اینقدر صمیمین؟!
جولکا: آره ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و خیلی باهم صمیمی هستیم
... بهتره بین خودمون بمونه ولی لوکاس خیلی از آریانا خوشش میاد!
نگاهی به لوکاس انداختم و گفتم:
کاملا معلومه
*جولکا و مرینت آروم میخندن*
به اون طرف سالن نگاه کردم..
ادرین و نینو داشتن مشروب میخوردن و یه دختره چسبیده بود به ادرین..
جولکا داشت چایی می خورد به سمتش برگشتم و پرسیدم:
اون دختره کیه کنار ادرین..؟
جولکا: آهان اون جسیکاس..
دختر مو قهوه ای با چشمای قهوه ای و خیلی عشوه ای و چندش!
مرینت: اولین باره میبینمش ولی کاملا موافقم!
لوکاس: جولکا یه لحظه میای..
جولکا: الان برمیگردم..
- باشه
دوباره به سمت ادرین برگشتم که دیدم جسیکا دست ادرین رو گرفته و میبرتش جایی..
منم تعجب کردم و خیلی کنجکاو شدم!
کوکی رو گذاشتم تو پیش دستی و 
آروم دنبالشون رفتم.. 
زیاد نزدیک نشدم..
بالاخره وایستادن و منم پشت یه ستون وایستادم..
خیلی دور وایستادم ولی صحنه ای که دیدم کاملا واضح بود..
‌.
.
اونا همو بوسیدن..

از زبان آدرین :
این جسیکا هم مثل کنه میمونه حالم ازش بهم میخوره.
جسیکا: ادرین میشه یه لحظه بیای؟
-نه نمیشه
جسیکا: لطفا..
-اه چیه
جسیکا دستمو گرفت ولی نتونستم چیزی بهش بگم
منو برد یه گوشه..
چیه چی می خوای بگ...
که یدفعه لباشو گذاشت رو لبام..
سریع پسش زدم
معلوم هست داری چیکار میکنی؟!
جسیکا: چرا ناراحت میشی..
خواست دستشو بزارم پشت گردنم که دستشو پس زدم..
پشتمو کردم بهش و با عصابانیت گفتم : ازت متنفرم میدونستی؟؟؟و برگشتم پیش نینو...
نمی دونم چرا احساس کردم مرینت منو دید..
نور سالن کم شد و اعلام کردن وقت رقصه..
همه دو نفری شروع کردن به رقص..
مرینت معذب بنظر می رسید..
خواستم برم سمتش که او ناتانیل کثافت رفت پیشش.. امیدوارم رقص رو قبول نکنه..
و سر و کله این جسیکا هم پیدا شد..
- مگه نگفتم گورتو گم کنی؟
جسیکا: اه بیخیال اینقدر سخت نگیر حداقل اگه دیگه نمی خوای باهام حرف بزنی..این یه بار رو باهم برقص..
واقعا نمی خواستم باهاش برقصم ولی خیلی اصرار کرد..

از زبان مرینت:
حالم بد بود..
با دیدن اون صحنه انگار روزم خراب شده بود..
لوکاس و آریانا داشتن باهم میرقصیدن
کیم و کلویی هم همینطور..
ادرین هم..
اه لعنتی..
یدفعه دستی ستم دراز شد ، یه پسر مو قرمز با چشمای آبی..
اصلا..ازش‌ خوشم نیومد.
ناتانیل: افتخار رقص میدین خانوم مرینت؟
-آم حقیقتا دوست ندارم برقصم و بهتره بگم رقصمم زیاد خوب نیست...شما میتونید با کس دیگه ای برقصید البته خیلی عذر میخوام..
قیافه ناتانیل در هم رفت
جولکا اومد..
مرینت بیخیال لوس نکن برقص دیگه!
- اما..
اما نداره
منو از جام بلند کرد‌.
ناتانیل که به نظر خوشحال شده بود دستم رو گرفت و منو کشید وسط سالن..
دستشو که گذاشت رو کمرم حس خوبی بهم دست نداد..
شروع کردیم به رقصیدن ناتانیل خودش رو معرفی کرد و منم یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم..
جولکا داشت با لبخند بهمون نگاه میکرد.