#صیاح_پوش🌓
#پارت_29
همون لحظه یه ماشین جلوم ایستاد و ملودی ازش پیاده شد
فورا گوشیمو گذاشتم تو جیبم و بلند شدم
ملودی اومد سمتم و گفت:سلام
سلام کردم که گفت:وااایییی چه خونه ی قشنگیه بیا بریم داخلشو نگاه کنیم
دوتامون جلوی در ایستادیم که یهو یکی از پشت سر گفت:سلام
منو ملودی تا مرز سکته رفتیم 
وقتی برگشتیم و پشت سرمونو نگاه کردیم یه پسره بود که گفت:میخواین خونه رو ببینین
این پسره چقدر آشناس....
ملودی عینک آفتابیشو زد بالا و گفت:چطور مگه؟از کجا فهمیدی
پسره گفت:خب این خانوم خیلی وقته اینجا نشسته و خونه ی منم تو همین خیابونه اگه میخواین در رو براتون باز میکنم خونه رو نگاه کردین خوشتون اومد راجب کرایش حرف میزنیم
که ملودی گفت:آها هههه صاحب خونه شمایین
پسره گفت:آره بفرمایین
سمت در باغچه رفت و در رو باز کرد
بعد به ما نگاه کرد و با چشماش به سمت خونه اشاره کرد
منو ملودی همو نگاه کردیم و سمت خونه راه افتادیم
ولی من این پسره رو یجایی دیدم ولی کجا
وارد باغچه شدیم
گلای رز صورتی و قرمز تو گلدون های سفید کناره یه درخت سیب بود
یه سنگ فرش که از در حیاط تا در خونه میرفت خیلی به دلم نشست
از رو سنگ فرشا رد شدیم و به در خونه رسیدیم
پسره در رو برامون باز کرد
وارد خونه شدیم که یه سالن کوچولوی سفید بود
جلوتر رفتیم یه سالن گرد بزرگ پذیرایی بود که دیواره های شیشه ایش سمت حیاط پشتی بود 
تو حیاط پشتی یه حوض گرد بزرگ بود که دورش چهارتا  گلدون سنگی سفید بود با دخترای کوچولوی تزئینی توش
یه تاب سه نفره ی آهنی رنگشم سفید بود
حوضش کاشی های آبی داشت که نمودشو چند برابر کرده بود
سمت پله ها رفتیم و به طبقه ی بالا رسیدیم
یه توالت و حموم که کنار هم بود و ده متر اون ور ترش یه اتاق خواب بزرگ بود
آشپزخونشم خیلی قشنگ بود که دیواره بین آشپزخونه و سالن یه اپن بود
خلاصه خیلی خوشم اومد از خونه با پسره قرارداد بستیم و قرار شد فردا به خونه ی خودم برم.....
کلیدای خونه رو از پسره گرفتم که یادم افتاد اسمشو نپرسیدم
برگشتم و گفتم:اسمتون چیه؟
پسره گفت:لوکا
آهانی گفتم و ادامه دادم:اسم منم مرینته
بعد خداحافظی کردیم و سوار ماشین ملودی شدیم  و راه افتادیم
من لوکارو کجا دیدم یادم نیس...