انگار عاشق شدم p1
از زبون مری
با بی حالی از دبیرستان برگشتم و لباسامو در آوردم و انداختم گوشه ای و با بی حالی رو تختم دراز کشیدم .
اصلا نا نداشتم .
دیدم که الی اومدم و افتاد به جونم
الی :پا شو دختر ببینم . بلند شو این بند و بساتت رو جمع کن . زشته . همینه که تا حالا خواستگار در این خونه رو نزده .
من : الی جون من فقط شونزده سالمه آخه کی با این سن میاد خواستگاری من ؟؟؟ الی تورو خدا ولم کن خسته ام حوصله ندارم .
الی: پا شو . دختر به این شلخته گی من تاحالا ندیدم .
من : الی تورو خداا .
الی همون جوری مثل این رییس ها بالای سر من وایستاده بود تا اتاقمو مرتب کنم .
الی : به خدا انقدر اتاقت شلوغه که شتر هم با بارش توش گم میشه .
با بی حالی خودمو از تخت پایین انداختم .
من:اگه بخاطر این دست پخت های خوبت نبود ...
نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم و گفت :
الی :آه .
اومدم نزدیکش و اون صورت چروکیده اش رو بوسیدم .
من : الان مرتب میکنم .
الی : من دیگه باید برم . غذا رو درست کردم . میری طبقه ی پایین خونه ی عموت اینا میخوری .
من : باشه الی جون .
بعد از اتاق بیرون رفت و منو با یه اتاق بهم ریخته که بقول خودش شتر هم با بارش توش گم میشد تنها گذاشت .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
توی ایینه نگاهی به خودم کردم و یه رژ کالباسی روی لبام زدم .
همیشه آرزوم بود که بتونم مثل کاگامی یه آرایش غلیظ بکنم و بتونم دل فیلیکس رو مثل اون ببرم .
نگاهی تو ایینه به خودم کردم و گفتم :
_أه کاگامی .
هروز کارم این بود که بنشینم توی خونه و خودمو آرایش کنم ولی از ترس آدرین که از راه برسه و مسخره ام کنه سریع تا میومد خونه با آرایش پاک کن پاکش میکردم .
عصابم رو این خط چشم داغون کرده بود و حرص می خوردم .
_دیگه بسه .
ما توی یه خونه ی دو طبقه که عمو و خاله سوزی طبقه ی پایین ساکن بودن و ما هم طبقه ی بالا زندگی میکردیم .
خاله ام و عموم زن و شوهر بودن(یعنی خواهر مامانش با برادر باباش ازدواج کرده بود ) و دوتا بچه داشتن . فیلیکس بچه ی اول که 10سال ازم بزرگتر بود و آدرین بچه ی دوم که 2 سال باهام اختلاف سنی داشت . (ازش 2 سال بزرگتر بوده آدرین )
نمی دونم چرا که جذب فیلیکس شده بودم و عقل و هوش از سرم پریده بود .
بارها تلاش کردم که نظر خودمو به فیلیکس جلب کنم ولی فایده ای نداشت چون اون عاشق کاگامی بود .
آه که من از چه راه هایی رفتم که ازش دلجویی کنم ولی به در بسته خوردم .
فکر کنم انگار عاشق شدم .
فیلیکس همیشه بهم میگه جوجه ارد زشت ( وا مگه کجات زشته ؟؟).
من تک فرزند بودم چون مامانم قصد بچه آوردن نداشت . به قول خودش کی حوصله ی بچه داری رو داره با این سن و سال .
مامان و خاله سوزی یه آرایشگاه شراکتی داشتن و حسابی کسب و کارشون گرفته بود و برای همین از صبح تا شب ساعت 9 خونه نبودن . یعنی یک ساعت قبل از اینکه بابا هامون خونه بیان .
برای همین ما سه تا بچه توی یه خونه ی دو طبقه تنها بودیم . اما هی فیلیکس با دوستانش اینور و اونور میرفت و زیاد تو خونه نبود .
البته در طول هفته دو یا سه بار الیزابت که خدمتکار خونمونه و ما بهش میگیم الی، میومد و گردگیری میکرد و غذا می پخت و میرفت .
بقیه ی ایام هفته ام غذا از رستوران خونگی سر کوچه مون سفارش میدادیم .
بابا ها هم که جرعت نمی کردن صداشون در بیاد که چندین ساله دست پخت خونگی نخوردن چون مامانا یکجا قورتشون میدادن .
گاهی وقتا پدرامون توی شرکتی که از پدر بزرگمون به ارث رسیده بود غذا میخوردن .
عموم از بابام بزرگتر بود . با اینکه این دو باهم ، هم برادر بودن و هم باجناق ولی دوست هم بودن . هم همکار و....
آدرین و فیلیکس هم که هم میشدن پسر عمو هام و هم پسر خاله هام .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یه بار دیگه خط چشمم رو کشیدم ولی فایده ای نداشت چون خراب در میومد .
دیدم که در خونه باز شد و یه نفر اومد طبقه ی بالا و گفت :
_مری کجایی ؟؟؟ یه فیلم گرفتم از دوستم . جنجالیه .
آدرین بود . اومد در اتاقم رو که توش بودم باز کنه که من گفتم :
_ نه باز نکن . الان خودم میام .
_پس اومدی ها .
_ باشه باشه میام .
_من توی خونه ی خودمون منتظرم . (خب خونشون طبقه ی پایینی مری ایناست )
_ باشه الان میام .
آدرین از پشت در رفت و منم سریع آرایشم رو پاک کردم.
آدرین هیچ وقت بی دلیل نمیاد سراغ من .
دو سال پیش بود که باهم یه فیلم ترسناک دیدم و من تا چند ماه از ترس توی اتاقم نمی خوابیدم .
از اون موقعه به بعد فقط فیلم های رمانتیک و احساسی میبینم .
از اونایی که دوست دارم هزار بار ببینمش .
چیپس و پفکی از خونه ی خودمون برداشتم و به طبقه ی پایین رفتم .
آدرین صدای تلویزیون رو زیاد کرده بود و داشت تیتراژ فیلم رو نگاه می کرد .
چند بازیگر مشهور توش بودن .
همیشه آدرین عادت داشت که سر صحنه های حساس فیلم رو استپ کنه و حرص منو در بیاره .
با داد و فریاد های من میخندید و بیشتر کیف میکرد .
نشسته بودیم و داشتیم فلیم نگاه میکردیم که رسید سر جای صحنه دارش .
دست آدرین توی بسته ی چیپس من مونده بود و من هی آب دهنم خشکیده بود و بزور قورتش میدادم .
حتی شرم و احیا هم نداشتم که داد بزنم سر آدرین و بگم که فیلم رو جلو ببیره .
تازه بدم هم نمیومد که چند بار دیگه اون صحنه رو ببینم ( حالا در اون حد هم منحرفی نباشید فقط در حد kiss)
خب دیگه نشسته بودیم و مثل منگول ها داشتیم نگاه فیلم میکردیم و کم کم دیدم آدرین صورتش رو جلو میاورد .
چیزی نمونده بود که ........
واییییییییییییییییییییییبی تمومید 
امیدوارم که خوشتون اومده باشه چون این داستانم شاهکاره . 
خیلی ریزه کاری داره هر قسمتش.
این داستان بی نظیره چون قراره توش یه اتفاقاتی بیوفته که شما رو به وجه بیاره .
خب دیگه نظر یادتون نره. 
فعلا ^_^
های ^-^