لیدی باگ: باید میرفتم تا اون رو زیر نظر داشته باشم و به یاد پیشنهادش افتادم

پس تصمیم گرفتم برم و تو کارای خونش بهش کمک کنم اما من به تنهایی از بسش بر نمی امدم برای همین این قضیه رو به کت هم گفتم ولی اون نمیخواست بیاد چون  سرش رو دوست داشت و نمیخواست دوباره ازش کتک بخوره اما من به هر روشی بود اونو بردم دم در  خونه و زنگ زدم بعد از چند دقیقه در باز شد و اون پیر زن امد بیرون 

بهش گفتم امدیم اینجا تا بهش کمک کنیم  و میدونیم کارمون اشتباه بوده

امید وار بودم  وقتی اینو میگم مهربون بشه و ازمون تشکر کنه و بگه لازم نیست کاری رو براش انجام بدیم اما اون بلا فاصله کت رو گذاشت بیرون و گفت وسایل خونه رو بیاره تو و منو با یه پیش بند گذاشت پای ظرف شو و گفت باید همه اون ظرف ها رو بشورم!!!

اخه من اونم یه کوه ظرف رو؟!؟!

نباید حرفی میزدم و این وضعیت رو بد تر میکردم برای همین پیش بند رو بستم و شروع کردم به شستن ظرف ها فکر کنم یه ساعتی طول کشید تا نصفشون رو بشورم  وقتی ظرف بیست و یکم رو برداستم تا بشورم یهو صدایی ترسناک و ازار دهنده منو شکه کرد و ظرف بیست و یکم از دستم افتاد و شکست !!!

بر گشتم و دیدم این صدا صدای کشیده شدن پایه مبل به زمینه که کت داره میکنه باعصبانیت رفتم سمتش و گفتم چرا بلندش نمی کنی؟!

گفت خسته شده و دیگه نمیتونه کارای اون پیر زن رو انجام بده!!!با خودم گفتم حق داره اما بهش رو ندادم گفتم باید کارا مون رو انجام بدیم  و بعد استراحت میکنیم و میریم .کت قبول کرد و رفت تا چیزای دیگه رو بیاره و منم رفتم سر ظرفا و تمومشون کردم و ظرف شکسته رو  جمع کردم و ریختم دور 

با خودم گفتم اون پیرزن که نمیاد همه اینا رو بشمره پس نمیفهمه وقتی برگشتم کت رو مبل قش کرده بود طفلکی فکر کنم خسته شده بود امدم کنارش دراز کشیدم و کم کم چشام بسته شد و دیگه یادم نمیاد چی شد!!!