ناشناس

ههوووففففف يه معموريت رو چقدر طول مى دن بابا يه گروگان (درست نوشتم) گيريه سادست ديگه(اهم اهم…نمى خواى خودتو معرفى كنى) ها اره من مرينتم ، مرينت دوپن چنگ ، سرهنگ ارشد فرانسه ٢٤ سالمه عاشق شغلمم …خب ديگه من برم گروگان گيرهارو بيارم (مگه سيب زمينين كه مى خاى بياريشون)زياد فرق ندارن باهاش اصلاً تو كى هستى هان؟؟(من وجدان ٢ تو هستم) ههعععييييي مى گم سبز على رفت(سبز على ويجيه منه) نه خيرم (بله اقدس خانوم جاشو داده به من)اهان 

مرينت: سرگرد مورال

سرگرد:بله سرهنگ

مرينت: من ميرم اگه تا ٢٠ دقيقه ى ديگه نيومدم بريزين داخل(مگه برنجن كه بريزن) 

سرگرد:اما

مرى:اما بى اما


رفتم داخل هيچ كى نبود  طبقه ى سوم رفتم ديدم بله ٣ تا گرو گان با٣تا گروگان گير كلت مخصوصم رو تو دستم محكم گرفتم سعى كردم توجه شون رو جلب كنن تو رو خدا نيگاه چطور اين خرسان گنده رو گروگان گرفتم واى چه مى ترسن

باصداى محكم گفتم:گروگان ها رو ازاد كن

يكيشون: نميكنيم

من:چى ميخاين

يكى ديگش:١٠٠ هزار ميليون يورو

من:چيكارش دارين

سومى:فكر نكنم به تو مربوط بشه تو بورو عروسك هاتو بچين بچه

دومى:اصلحتو بنداز زمين

من:باشه 

گذاشتمش زمين و با پام حالش دادم اونور سالن كه هيچكس نبود

اولى كلتشو در اورد و نشانه گرفت به پام تير رو خلاص كرد پريدم بالا يه فيليپينى محكم زدم تو شكمش افتاد زمين اصلحش هنوز نيوفتاده بود تو هوا گرفتمش  كه يهو سوزشي توى دستم احساس كردم نا مردا خون جلوى چشمامو گرفته بود بدون اينكه برگردم يكي از تيرهامو خلاص كردم به پاش انقدر سريع كردم كه نفهميد بعد برگشتم يه آپچاكى زدم صورت أولى اوخى صورتش بهم ريخت چاقوى جيبيمو در أوردم طناب هاى گرو گان گير ها رو باز كردم درست كه شخص اول مملكت بودن ٣ تاشون ولى از ترس پشت سرمن راه افتادن دستاشون رو دستبند زدم بيسيم زدم كه بيان ببرتشون

خودمم سريع رفتم پايين اليا اونجا بود تا دستم رو ديد اومد جلو گفت:باز چيكار كردى با خودت تازه داشت درست مى شد 

من:بيخى بابا درش بيار اوفونت مى كنه

اليا:يعنى هركى بود پنجاه بار مرده بود 

من :سرگرد مورال

سرگورد:بله سرهنگ 

من:كى اطلاعات رو داده بود

سرگرد:چطور مگه

من:اخه ٣نفر گروگان گير بوده نه ٢ نفر  سرگود:تكرار نميشه سرهنگ  من:قطعاً تكرار نميشه   سرگرد:سرهنگ ژنرال گفتن كه بعد از معموريت برين پيششون

تموم شد منتظر پارت بعدى باشين

عيد سعيد فطر مبارك باد