Red With Love ..... 6
آدرین : چییییی ؟؟؟
پلگ : خب زود باش دیگه برو ببین چه خبره
آدرین : نه پلگ پدرم اصلا خوشش نمیاد
پلگ : ولی آخه …..
آدرین : او پلگ نگاه کن وقت شام شده بیا بریم
پلگ : آدرین واقعا نمیخوای بفهمی که پدرت و ناتالی اون پایین چیکار میکنن
آدرین : اااااا …. نه
پلگ : دارم بهت میگم برو
آدرین : باشه پلگ شاید یه روزی رفتم
پلگ : منظورت از شاید یه روز چیه
آدرین : نمیدونم ولی یه حس خیلی قوی منو از انجام اینکار منع میکنه نمیتونم اینکارو بکنم
( وجدانشه چون کلا آدرین خیلی آدم با وجدانیه )
پلگ : آه حرف زدن با تو فایده نداره …… باشه هر کاری میخوای بکنی بکن
پس آدرین بر میگرده به اتاقش
( پیغامی از طرف خودم : اه چرا نرفتی دلم میخواد خفت کنم
با اینکه خودم داستانو نوشتم بعضی وقتا از دست اینا کفری میشم
)
پس آدرین بر میگرده به اتاقش
۲۰ دیقه قبل ( زمانی که آدرینا فرار کرد )
آدرینا فرار میکنه و با سرعت میدوعه اصلا نمیدونه کجاست یا داره کجا میره ولی اینو میدونست که خیلی از خونه دور شده
اون یه پارک میبینه و میره اونجا ( پارکی که نزدیک خونه ی مرینت ایناست )
اون میشینه یه گوشه و گریه میکنه و به عکسایی که با آدرین گرفته بود نگاه میکنه
مرینت به طور اتفاقی داشت از اونجا رد میشد که میبینه آدرینا داره گریه میکنه
مرینت میره پیش آدرینا و میگه : هی حالت خوبه
آدرینا به مرینت نگاه میکنه و میگه : من خوبم ممنونم
مرینت به عکسای گوشی آدرینا نگاه میکنه و میبینه که آدرین توشه
مرینت : ها ؟؟ آدرین ؟؟؟
آدرینا : تو اونو میشناسی ؟؟
مرینت میشینه کنار آدرینا و میگه : معلومه …….. اااااا ولی ….. تو کی هستی و آدرین و از کجا میشناسی ؟
آدرینا : من آدرینا هستم خواهر کوچیک تر آدرین
مرینت : چییییییی ؟؟؟
آدرین این تمام مدت یه خواهر کوچیک تر داشته و به من نگفته بود
آدرینا : نه اشتباه نکن ما از اول عمرمون همو ندیدیم و آدرین نمیدونست که خواهر داره
مرینت : اااااا چطور ممکنه
آدرینا : خب میدونی داستانش طولانیه ولی مهم اینکه ما دیگه از هم دور نیستیم
مرینت : وای واقعا برای جفتتون خوشحالم
آدرینا : ممنون ………………… اااااا صبر کن من خودمو معرفی کردم تو هم خودتو معرفی کن
مرینت : او من مرینتم
آدرینا : چی ؟؟ تو احیانا مرینت دو پن چینگ نیستی
مرینت : از کجا میدونی
آدرینا : ( خنده
) برادرم عاشق توعه
مرینت : چی یعنی به تو گفته
آدرینا : معلومه
مرینت : ببینم آدرینا تو گم شدی
آدرینا : خب یجوایی
مرینت : منظورت چیه
آدرینا : اااااااا …. خب میدونی ……. راستش …… من از خونه فرار کردم
مرینت : چی ؟؟؟ ولی آخه چرا
آدرینا هم همه چی و تعریف میکنه
مرینت : من واقعا متاسفم اما با این حال نباید فرار میکردی
آدرینا : اگه تو هم جای من بودی همین کارو میکردی
مرینت : او حق با توعه
زمان حال
ناتالی تبدیل به مایورا میشه
گابریل : مایورا مطمعنم که میتونیم به وسیله ی آدرینا لیدی باگ و کت نوار رو شکست بدیم
مایورا : قربان یه مشکلی هست
گابریل : چه مشکلی
مایورا : من هیچ حس ناراحتی حس نمیکنم
گابریل : چی چطور ممکنه
( حالا دوربین میره پیش مرینت و آدرینا )
اونا کلی دارن با هم خوش و بش میکنن
اونا کلی با هم صحبت میکنن و کلی با هم میخندن
آدرینا همه ی ناراحتیاشو فراموش میکنه چون وقتی کنار مرینته حس بهتری پیدا میکنه
گابریل کم کم نگران میشه
گابریل به ناتالی میگه : منظورت چیه که هیچ حس ناراحتی حس نمیکنی آدرینا الان باید حسابی ناراحت باشه
ناتالی : نه قربان من هیچی حس نمیکنم
گابریل میریزه به هم و میگه : نه نه نه نه نه نه نه ……… آدرینا کجاست ناتالی باید بگردیم دنبالش ………آدرینا ……. باید بریم پیداش کنیم ……… نه دخترم کجاست …….. آدرینا
ناتالی : قربان به خودتون مسلط باشید
گابریل : نه حق با آدرین بود نباید میزاشتم بره ممکنه الان گم شده باشه یا ممکنه
……… دزدیده باشنش
ناتالی : قربان نگران نباشید الان به بادیگارد میگم که بره و دنبالش بگرده
گابریل و ناتالی میرن بالا و بادیگارد رو میفرستن دنبال آدرینا
خود گابریل هم میشینه رو صندلی و دستشو میذاره رو پیشونیش و ناتالی هم سعی میکنه آرومش کنه
مرینت : آدرینا فکر میکنم تو باید برگردی خونه
آدرینا : اما مرینت نمیتونم اصلا دلم نمیخواد برگردم
مرینت : گوش کن الان میفهمم چه حسی داری اما نباید از روی ناراحتی و عصبانیت تصمیمات غلط و سرسری بگیری
آدرینا : آه ……. حق با توعه از اول نباید همچین کاری میکردم
مرینت : بیا برگردونمت خونه
آدرینا : تو راه و بلدی ؟
مرینت : معلومه بزن بریم
آدرینا : باشه
اونا میرن دم در خونه آدرینا اینا و مرینت زنگو میزنه
دوربین از تو دیوار میاد بیرون
ناتالی : مرینت ؟ تو اینجا چیکار میکنی
مرینت : اااااا سلام من تنها نیومدم
بعد آدرینا هم میاد تو دوربین
ناتالی : آدرینا …….
بعد ناتالی در رو باز میکنه و مرینت و آدرینا میرن تو
بعد گابریل در ورودی رو باز میکنه و میبینه آدرینا و مرینت جلو درن
آدرینا : اااااا ……… سلام پدر
گابریل : آدرینا
و بعد آدرینا رو بقل میکنه
آدرینا : پدر من متاسفم که فرار کردم
گابریل : ااااا خب میدونی اصلا اشکالی نداره
گابریل به مرینت نگاه میکنه و میگه : تو دختر منو برگردوندی چطور میتونم این لطفتو جبران کنم
مرینت : خب میدونید من از شما یه خواسته دارم
گابریل : چه خواسته ای هر چی که باشه قبوله
مرینت : ازتون میخوام اجازه بدید که آدرین و آدرینا دوباره به مدرسه بیان
گابریل : آه …….. خب اگه واقعا این تنها خواستته پس باشه
مرینت مثل چینی ها تعظیم میکنه و میگه : واقعا ازتون ممنونم
و میاد بره که آدرینا دستشو میگیره
مرینت بر میگرده
آدرینا : ازت ممنونم حق با آدرین بود تو همیشه در حال کمک به دیگرانی
مرینت : ها آدرین اینو گفت 

آدرینا : معلومه و خوب میدونم که اشتباه نمیکرد
مرینت : 
بعد ناتالی مرینتو تا در خروجی راهنمایی میکنه
و مرینت میره میخونش
مامان مرینت : مرینت کجا بودی خیلی نگرانت شدم حالت خوبه ؟
مرینت : من خوبم مامان
و بعد همه چیو برای مامان و باباش تعریف میکنه
و بعد میره تو اتاقش
تیکی : وای مرینت به نظرم امروز جالب و عجیب ترین روزی بود که داشتی
مرینت : همین طوره تیکی ………… هاااااااای ( خمیازه ) او شب بخیر تیکی
تیکی : شب بخیر مرینت خوب بخوابی
مرینت فردا بیدار میشه و کاراشو میکنه
و میره تا سوار ماشین آدرین اینا بشه
اون میره و سوار میشه
آدرین : سلام بانوی من
مرینت : سلام آدرین
آدرین : مرینت دیروز نتونستم ازت تشکر کنم من واقعا ازت ممنونم که خواهرم آدرینا رو برگردوندی
مرینت : او نه من که کاری نکردم
آدرین : چرا برای من خیلی بود
آدرینا : حق با آدرینه
مرینت : 
اونا میرسن به مدرسه
همه ی مدرسه با آدرینا آشنا میشن و ازش خوششون میاد آدرینا هم واقعا خوشحاله اون با آلیا آشنا میشه و باهاش مشکلی نداره
زنگ میخوره
آدرین : خب آدرینا من دیگه باید برم سر کلاسم تو هم برو سر کلاست ( چون با هم سه سال تفاوت سنی دارن کلاساشون جداعه ) تو هم برو سر کلاست وقتی کلاسمون تموم شد تو کلاس شمشیر بازی میبینمت
آدرینا : باشه حتما
اونا میرن سر کلاساشون و وقتی که درس تموم میشه میرن کلاس شمشیر بازی
آدرینا میره تو اتاقی که کمدا هست تا لباسای مخصوص شمشیر بازی شو بپوشه وقتی میاد تو سالن میبینه یه دختر بی ریخت خودشو چسبونده به آدرین و داره باهاش گرم میگیره
آدرینا عصبانی میشه
با خودش میگه : آدرین عاشق مرینته پس این ایکبیری دیگه کیه که خودشو هی میچسبونه به آدرین
آدرینا میره پیش اونا و میگه : ببخشید آدرین میشه بپرسم این دقیقا کیه ؟
آدرین : او آدرینا این کاگامیه
آدرین : کاگامی این خواهر کوچیکتر من آدرینا عه
کاگامی : مگه تو خواهر کوچیکتر داشتی ؟ ………. پس چرا تالا بهم نگفته بودی
آدرین : راستش ما ……..
آدرینا با ابرو های اخم کرده به کاگامی نگاه میکنه و میگه : فکر نمیکنم که لازم باشه آدرین کل زندگی شو برای بعضیا توضیح بده
آدرین : آدرینا این چه حرفیه کاگامی دوست منه
آدرینا : 
کاگامی : راستش ما بیشتر از یه دوستیم ما عاشق همیم
آدرین : اااااا خب …….
کاگامی دست آدرین رو میگیره و میگه : بجنب آدرین بیا بریم تمرین کنیم
و آدرین رو با خودش میبیره و از آدرینا دورش میکنه
کاگامی تو دل خودش : نمیزارم آدرین رو از من جدا کنی دختره ی مغرور
آدرینا تو دل خودش : مطمعن باش نمیزارم دیگه به داداشم دست بزنی دختره ی افریطه تمام تلاشمو میکنم تا آدرین رو از تو دور کنم چون اصلا ازت خوشم نمیاد و دوست ندارم داداشم با کسایی مثل تو بچرخه 

پس میره پیش آدرین و میگه : آدرین نمیخوای بهم شمشیر بازی یاد بدی
آدرین : البته اول باید بدونی چطور شمشیر …….
آدرینا : نه بهتره بریم یه جای دیگه اینجا کسایی وایسادن که اعصاب منو خورد میکنن
و دست آدرین رو میگیره و از کاگامی دورش میکنه
کاگامی : 
و وقتی که دارن با هم میرن یه ور دیگه آدرینا خیلی اسلوموشن روشو بر میگردونه به سمت کاگامی و یه لبخند ملیح میزنه و ابرو هاشو بالا و پایین میده و کاگامی میسوزه
ناتالی : قربان یه حس خشم و عصبانیت خیلی قوی حس میکنم
گابریل : پس وقتو تلف نکن
ناتالی تبدیل به مایورا میشه و یه آموک درست میکنه و میفرستتش به سوی کاگامی
آموک میاد و میچسبه به شمشیری که کاگامی در دست داشت
مایورا : کاگامی از اینکه عشقتو ازت دور میکنن عصبانی ؟ به یه دوست نیاز نداری که کمکت کنه تا عشقتو پس بگیری و از اون کسی که عشقتو دور میکنه انتقام بگیری
کاگامی : چرا نیاز دارم
ناتالی : پس موافقی که شمشیرت به بهترین دوستت یعنی بُرنده تبدیل بشه
کاگامی : آره
و همون موقع شمشیر کاگامی تبدیل به بُرنده میشه
برنده یه رباط بزرگ بود که دست و پاش شمشیر های فلزی تیز و برنده بودن و بدنش هم یه فلز بود و کلش هم دسته ی شمشیر بود و روی کلش یا همون دسته یه الماس بود که باهاش این ور و اون ور و نگاه میکرد
همه جیغ میزنن و فرار میکنن کاگامی هم خیلی میترسه و فرار میکنه
آدرینا جیغ میکشه و میگه : آدرین اون دیگه چیه
آدرین : آدرینا بعدا همه چیو برات تعریف میکنم فعلا باید از اینجا فرار کنی
آدرین تا میاد بره آدرینا دستشو میگیره و میگه : کجا داری میری
آدرین : آدرینا فرار کن
آدرینا : میخوای منو تنها بزاری ؟ نه من ولت نمیکنم
آدرین کاگامی رو میبینه و جلوشو میگیره و میپرسه : کاگامی چه اتفاقی افتاد
کاگامی : اااااا نمیدونم فکر کنم مایورا از احساسات منفی من برای درست کردن یه سنتی مانستر استفاده کرد
بُرنده اونا رو میبینه و یکی از اون دستای شمشیریشو میگیره سمت آدرینا
آدرین : اوه نه آدرینا فرار کن
آدرینا : چی ولی تو چی
همون موقع لیدی باگ میاد
آدرین : لیدی باگ اون دنبال خواهر منه
لیدی باگ : نگران نباش من میبرمش به یه جای امن
و آدرینا رو میبره
آدرینا : نه نه آدرییییییییین
لیدی باگ : اونو میبره به اتاقی که کمدا هستن و آدرینا رو میکنه تو یه کمد و میگه : همینجا بمون اینجا جات امنه
آدرینا خیلی ترسیده و میگه : ببینم تو کی هستی اینجا چه خبره
لیدی باگ : گوش کن اون یه سنتی مانستره و دنبال توعه و منم اینجام که تو رو از دستش نجات بدم پس همینجا بمون تا در امان بمونی
آدرینا : وایسا سنتی مانستر دیگه چ …….
و لیدی باگ تق درو از روش میبنده و میره و میبینه که کت نوار داره با بُرنده میجنگه و لیدی باگ هم میره و باش میجنگه
لیدی باگ : کت نوار مطمعنم که آموک توی الماسشه و با هم میرن و الماسشو خورد میکنن و شکستش میدن
لیدی باگ : دیگه شیطونی کافیه آموک کوچولو …… وقتشه شرارتت خنثی بشه ……. گرفتمت ……. خدافظ پر کوچولو …….. میراکلس لیدی باگ
و دوباره همه چیو درست میکنه
اونا میرن یه گوشه و به حالت عادیشون برمیگردن
آدرین : اوه نه مرینت ……. آدرینا
اونا سریع میرن به اتاق کمد ها و در کمدی که آدرینا رو گذاشته بودن توش رو باز میکنن و آدرینا رو میبینن
که دست به سینه وایساده و داره با عصبانیت نگاشون میکنه
آدرین : آدرینا حالت خوبه
آدرینا : بهم بگو اون چی بود
مرینت : ببین آدرینا توی پاریس دو نفر هستن که اسمشون هاگ ماث و ناتالی عه اون دوتا با استفاده از دو معجزه آسا از احساسات منفی آدما استفاده میکنن و اونا رو شرور میکنن تا به هدفاشون برسن اما ما اینجا دو تا قهرمان داریم که نجاتموم میدن اونا لیدی باگ و کت نوار هستن هاگ ماث میخواست که معجزه آساهای لیدی باگ و کت نوار رو ازشون بگیره اما توی یه نبرد لیدی باگ تونست معجزه آسای هاگ ماث و بگیره اما هنوز معلوم نیست که هاگ ماث و مایورا کی هستن
آدرینا : وای فکر کنم وقتی داشتم تو اینترنت درباره ی پاریس میخوندم یه چیزی درباره لیدی باگ و کت نوار دیدم ولی فکر کردم که هالویین یا یه همچین چیزیه واسه همین زیاد جدی نگرفتم ……. ااااا ببینم لیدی باگ و کت نوار کین
مرینت : اااا ….. خب ….. چیز … اااا یعنی … میدونی ….. اممم کسی نمیدونه چهره ی اونا باید پشت ماسکشون مخفی بمونه تا هم خودشون و هم مردم در امان باشن
آدرینا : که این طور ولی آدرین هنوزم از دستت عصبانیم
آدرین : اااا برای چی
آدرینا : چرا منو تنها گذاشتی
آدرین : آدرینا تو باید یه جای امن قایم میشدی تا آسیبی بهت نرسه
آدرینا : خب تو هم باید قایم میشدی تا آسیبی بهت نرسه زود باش بهم بگو
همون موقع کاگامی میاد
آدرینا با خودش : اااااه بازم این دختره
کاگامی : آدرین حالت خوبه ؟ او سلام مرینت
مرینت : سلام
آدرین : آره من خوبم تو خوبی ؟
کاگامی : آره
آدرینا : آدرین بهتره بریم فکر کنم بادیگارد اومده باشه
آدرین : او حق با توعه
کاگامی : 

آدرین : خدافظ کاگامی
کاگامی : خدافظ آدرین
آدرین : مرینت بیا بریم
مرینت : باشه
کاگامی بر میگرده به مرینت نگاه میکنه و میگه : تو با آدرین بر میگشتی خونه ؟
مرینت : اااا خب آره
و نخودی میخنده
کاگامی یه کم ناراحت میشه که میبینه مرینت و آدرین انقدر به هم نزدیکن
کاگامی : خب خدافظ مرینت
مرینت : خدافظ کاگامی
و کاگامی میره
و بعد هم مرینت بر میگرده خونش
مرینت : وای تیکی نزدیک بود . آدرینا خیلی داشت سوال پیچمون میکرد
تیکی : آره واقعا شانس اوردین
شب بود و آدرینا تو تختش دراز کشیده بود و داشت تو اینترنت درباره لیدی باگ و کت نوار میخوند
آدرینا : واقعا خیلی جالبه
و بعد میخوابه
فردا صبح بیدار میشه و با آدرین و مرینت میرن مدرسه و ظهرم بر میگردن خونه
آدرینا میبینه که مرینت و آدرین زیاد با هم حرف نمیزنن و یکم رابطشون با هم سرد شده
اون با خودش فکر میکنه که شاید اونا از آدرینا خجالت میکشن
و فکرشم درست بود چون آدرین خجالت میکشید پیش خواهرش برای مرینت جذاب بازی در بیاره
و مرینتم همینطور اونم خجالت میکشه
اونا مرینتو میزارن خونش و بعد هم خودشون میرن خونشون
آدرینا میاد پیش آدرین و میگه : آدرین از من خجالت میکشی ؟
آدرین : چی ؟
آدرینا : وقتی من پیش تو و مرینتم شما ها خجالت میکشین مگه نه
آدرین : اااا خب ….
آدرینا : نه اشکالی نداره منم جای تو بودم خجالت میکشیدم
آدرین : ااااااااا
آدرینا : ببینم تالا با هم رفتین بیرون ؟
آدرین : اااا چرا اینا رو میپرسی
آدرینا : خب فهمیدم ، نرفتین ……… به نظرت لازم نیست با هم برین بیرون ؟
آدرین : خب راستش این مشکلی نیست مشکل اینکه پدر اجازه نمیده
آدرینا : گوش کن وقتی پدر اجازه داد که ما ۲ ساعت با هم بریم بیرون حتما این یکی هم با یکم اثرار اجازه میده
آدرین : خب ……
آدرینا : باید بهش بگی که قراره با دوستات بری پیک نیک
آدرین : بسیار خب
آدرینا : منم بت کمک میکنم نگران نباش
آدرین : ممنونم
آدرینا : قابلتو نداره خواهر به درد همین وقتا میخوره دیگه
آدرین : ولی تو بیشتر از یه خواهری
آدرینا : باشه باشه
اونا میرن پیش گابریل و آدرین میگه : پدر دوستای من قراره که به یه پیک نیک برن منم میتونم باهاشون برم
گابریل : نه
آدرین : او پدر ازت خواهش میکنم لطفا بذارید برم
گابریل چشماشو میبنده و میگه : باشه
آدرین : او ممنونم پدر
و با خوشحالی به آدرینا نگاه میکنه
و آدرینا در حالتی که دستاش پشت سرش بودن چشماشو میبنده و به آدرین لبخند میزنه
آدرین میره گوشیشو بر میداره و به مرینت پیام میده
پیام آدرین : سلام مرینت میخواستم ازت بپرسم دوست داری که با هم بریم بیرون
مرینت پیامو میبینه و غش میکنه کف زمین
مرینت : وای تیکی آدرین منو برای یه قرار دعوت کرده



پس مرینتم به آدرین پیام میده
پیام مرینت : حتما معلومه که دوست دارم ببینم کجا قراره بریم
پیام آدرین : نظرت راجب اینکه بریم با هم بریم برج ایفل چیه
مرینت : واااااای تیکی اون میخواد با من شام بخوره
تیکی : آره دارم میبینم
پیام مرینت : با کمال میل خیلی خوشحال میشم
پیام آدرین : پس ساعت ۷ میبینمت
پلگ : الان خودتم فهمیدی با مرینت قرار گذاشتی
آدرین میخوابه رو تختش و میگه : آره بهترین اتفاقی بود که برام افتاده
پلگ : اه برو بابا این پنیره بهتر از همه چیه
مرینت : وای تیکی فکر کنم قراره کلی بهمون خوش بگذره …. خیلی خوشحالم
تیکی :
مرینت : او باید به آلیا بگم
مرینت زنگ میزنه به آلیا
آلیا : سلام دختر
مرینت : سلام ……… وای آلیا باورت نمیشه الان چه اتفاقی برام افتاد
آلیا : بزار هدس بزنم یه اتفاق خوشحال کننده بین تو و آدرین افتاده
مرینت : همین طوره
آلیا : خب بگو ببینم اون چیه
مرینت : آدرین منو به برج ایفل دعوت کرده
آلیا : واقعا
مرینت : آره
آلیا : واقعا برات خوشحالم
مرینت : ممنونم
آلیا : امیدوارم بهت خوش بگذره
مرینت : 

آلیا : ولی باید این چیزا برات عادی شده باشه
مرینت : چطور ؟
آلیا : خب الان شما دو تا به هم رسیدین و دیگه از هم دور نیستید
مرینت : آره ولی تا الان با هم بیرون نرفته بودیم
آلیا :درسته
مرینت : خب فردا تو مدرسه میبینمت
آلیا : باشه ، فعلا
کاگامی داشت تو پارک تمرین شمشیر بازی میکرد که مامانش میاد پیشش
کاگامی : مادر
مامان کاگامی : کاگامی تو تمرینات شمشیر زنیتو در اینجا به پایان رسوندی و باید بگم که دیگه کار ناتمامی در پاریس نداریم دیگه وقتشه که برگردیم به چین
کاگامی : اما مادر من ……
مامان کاگامی : کافیه کاگامی گفتم بر میگردیم به چین
کاگامی : بله مادر
مامان کاگامی : همه ی وسایلاتو جمع کن فردا صبح حرکت میکنیم
کاگامی : ااااااااا ……. مادر
مامان کاگامی : بله
کاگامی : میشه قبل از اینکه بریم یه بار دیگه دوستم رو ببینم
مامان کاگامی : آه …… بسیار خب ولی زود
کاگامی : ازا ممنونم مادر
کاگامی گوشیشو بر میداره و به آدرین زنگ میزنه
آدرین گوشیو بر میداره
کاگامی : سلام آدرین
آدرین : اااا سلام کاگامی
کاگامی : آدرین میخواستم بدونم میتونیم با هم بریم بیرون مطمعنم خیلی بهمون خوش میگذره
آدرین شوکه میشه یکم فکر میکنه و با خودش میگه : پدرم بهم اجازه داد که با مرینت برم بیرون ممکنه دیگه هیچوقت اجازه نده من نمیتونم این درخواست کاگامی رو قبول کنم چون مرینت تنها عشق واقعی منه و من دیگه با کاگامی کاری ندارم
آدرین : واقعا متاسفم کاگامی اما من میخوام با مرینت برم بیرون
کاگامی : چییی ؟؟ با مرینت
آدرین : واقعا متاسفم
کاگامی : بگو ببینم تو واقعا مرینت رو دوست داری ؟
آدرین : اااا ….. خب …. آره
کاگامی : میدونی واقعا برای جفتتون خوشحالم
آدرین : کاگامی من …..
کاگامی : نه مهم نیست به هر حال خوشحالم که تونستی عشق حقیقیتو پیدا کنی ……. خب خدافظ
آدرین : ااااااااا ……. خ … خب …. اااا ….. خدافظ
کاگامی اون گلی که آدرین بش داده بود رو بر میداره و با ناراحتی بش نگاه میکنه و میندازتش رو زمین و میره
ساعت ۶ و ۴۵ میشه و آدرین با بادیگاردش میره بیرون
آدرین : میشه لطفا منو بذاری دم در خونه ی مرینت
بادیگارد هم قبول میکنه
بادیگارد آدرین رو دم در خونه مرینت اینا پیاده میکنه و میره
مرینت از خونه میاد بیرون و میبینه که آدرین جلو در وایساده
مرینت : آدرین …… چه غافل گیری
آدرین : سلام بانوی من
مرینت : او سلام
آدرین دستشو میگیره جلوی مرینت و میگه : بریم بانوی من ؟
مرینت دست آدرین رو میگیره و میگه : البته
اونا با هم میرن به برج ایفل و میرن به بالای بالا و میشینن کنار هم رو لبه اونجا
مرینت سرشو میذاره رو شونه ی آدرین و آدرین هم سرشو میذاره رو سر مرینت و به شهر نگاه میکنن
شهر خیلی قشنگ بود تازه هوا تاریک شده بود و همه ی چراغا ی شهر روشن شده بودن
مرینت و آدرین همین طور که داشتن شهرو نگاه میکردن با هم حرف میزدن
ساعت ۸ و ۳۰ میشه و چراغای برج ایفل روشن میشن
مرینت : او آدرین ساعتو ببین
آدرین : وای نه چقدر زمان زود گذشت
اونا بلند میشن و همو بقل میکنن
نور برج ایفل پشت سرشون بود و سایشو وقتی که همو بقل میکنن میوفته رو زمین و یه صحنه ی با شکوه از آب در میاد
آدرین : بانوی من باید قبل از اینکه پدرم عصبانی بشه برم
مرینت : درسته منم باید برم
و آدرین تبدیل به کت نوار و مرینت هم تبدیل به لیدی باگ میشه
کت نوار : خدافظ بانوی من
لیدی باگ : و هر کدومشون میرن سمت خونه هاشون مرینت میره میخوابه رو تختش
مرینت : وای تیکی امشب بهترین شبم بود
تیکی : اینطوری که تو پیش میری هر روز و هر شب بهترین روزاتن
مرینت : 


آدرین : میره تو اتاقش و اونم میخوابه رو تختش
آدرین : پلگ …..
همون موقع یکی میزنه به در اتاق آدرین
تق تق
پلگ قایم میشه
آدرینا میاد تو
آدرینا : ببینم امشب اونجوری که انتظارشو داشتی پیش رفت ؟
آدرین : اااا آره حتی بیشتر از اونی که انتظارشو داشتم
آدرینا : خب واقعا خوشحالم
آدرین آدرینا رو بقل میکنه
آدرینا : اااا این برای چی بود
آدرین : ازت ممنونم که همیشه به فکرمی
آدرینا : او این چه حرفیه تو برادر منی معلومه که به فکرتم و هر کاری برات میکنم
آدرین :
فردا صبح آدرین از خواب بیدار میشه و میره پایین که پدرش و آدرینا رو میبینه
گابریل : آدرین باید بریم
آدرین : اااا کجا ؟
گابریل : خانواده ی فلان دارن برای همیشه از پاریس میرن ( بچه ها منظورم از ( فلان ) فامیلی کاگامی و مامانش بود فامیلیشون رو یادم نیومد خوب به هر حال آدم هر چیزی رو که به یاد نمیراره دیگه ببخشید )
آدرین : چی ؟؟ اما چرا
گابریل : کاری که براش به پاریس اومده بودن رو به اتمام رسوندن و حالا وقتشه که بر گردن و آدرینا تو هم باید بیای
آدرین با خودش میگه : او واسه همین دیروز کاگامی میخواست منو ببینه او چطور تونستم قبول نکنم
آدرین به مرینت پیام میده : مرینت کاگامی داره برای همیشه از پاریس میره اونا توی راه آهن هستن حتما برای خدافظی میای دیگه ؟
پیام مرینت : البته همین الان راه میوفتم
مرینت میره و میبینه که آدرین و آدرینا و گابریل اونجان و دارن با اونا خدافظی میکنن
آدرینا : او سلام مرینت
آدرین : سلام
مرینت : سلام
مرینت کاگامی رو میبینه و میره و میگه : کاگامی واقعا دلم برات تنگ میشه
کاگامی : منم خیلی دلم برات تنگ میشه ولی بهت قول میدم که با هم در ارتباط باشیم
مرینت : منم بهت قول میدم
و بعد همو بقل میکنن ( چون به هر حال باهم دوست بودن )
آدرین : کاگامی من واقعا متاسفم که دیروز …..
کاگامی : نه اشکالی نداره همون طور که گفتم من برای هر دو تون خوشحالم
آدرین : از اینکه دوستی مثل تو دارم واقعا خوشحالم
کاگامی : منم همین طور
مرینت و آدرین و کاگامی همشون از رفتن کاگامی ناراحت بودن
ولی آدرینا خیلی خوشحال بود
مامان کاگامی رفت و سوار قطار شد و کاگامی هم رفت تا سوار شه دم در بود که بره تو که یهو آدرینا صداش میکنه
آدرینا : کاگامی !!
کاگامی بر میگرده و آدرینا میاد پیشش
آدرینا با یه لبخند پر عُبُهَت به کاگامی نگاه میکنه و میگه : من بردم !! ……. بهت گفته بودم که دیگه نمیتونی به داداشم نزدیک شی
کاگامی : 
و میره و سوار قطار میشه و میره
( آخیش از شر کاگامی خلاص شدیم آدرینا هم خوب حالشو جا اورد )
مرینت میره خونش
مامان مرینت : مرینت یه نامه برات اومده
مرینت : نامه ؟؟ …… اااا برای من ؟؟؟
مامان مرینت : آره بیا بگیرش
مرینت نامه رو میگیره و میره تو اتاقش
تیکی : این نامه از طرف کیه ؟
مرینت : ها ؟؟ آدری بورژوا ؟؟؟
* این داستان ادامه دارد *
های ^-^