مرینت : ها ؟؟ آدری بورژوا ؟؟؟
تیکی : مرینت بخون ببینم چی نوشته
مرینت نامه رو میخونه : سلام به مرینت دوپن چنگ
آدری بورژوا هستم
من خواهشی ازت دارم
تو یکی از بهترین طراحانی هستی که تا به حال دیدم و ازت تقازا مندم که برای بزرگترین مهمونی مد سال که در روز دوشنبه هفته ی بعدی در شهر نیویورک برگزار میکنم لباس های ویژه ای رو طراحی و درست اون لباس های ویژه باید لباس هایی مجلسی اما با طرح لباس های لیدی باگ و کت نوار باشن چون الان لباس های لیدی باگ و کت نوار مده
وقتی تصمیمت رو گرفتی بهم خبر بده و اینم اضافه کنم که هزینه رفت و برگشتت انجام شده و تو همراه با خود من و خانواده آگراست به این مهمونی میای
تیکی : چرا نامه فرستاده نمیتونست زنگ بزنه یا خودش بیاد بگه
مرینت : تیکی این یه کار باکلاسانس
تیکی : که اینطور
مرینت : وای تیکی نگاه کن گفته من یکی از بهترین طراحام باورت میشه
تیکی : آره واقعا خیلی خوبه
مرینت : تیکی این واقعا معرکس گفته من و کت نوار مدیم
تیکی : خب شما ها قهرمانید
مرینت : او و گفته که با خانواده آگراست میرم و برمیگردم یعنی من و آدرین توی طول سفر با همیم
تیکی : خب واقعا عالیه
مرینت : باید برم به مامان و بابامم بگم قایم شو تیکی
مرینت میره پایین
مرینت : مامان بابا ببینید آدری بورژوا چی نوشته
اونا نامه رو میخونن
مامان و بابا : وای مرینت این بهترین فرصته که خودتو به همه ثابت کنی که چه کار هایی ازت ساختس عزیزم
مرینت : شما هم با من میاید ؟
مامان و بابا : او عزیزم خیلی دوست داریم اما خودتم میدونی که این هفته و هفته ی بعد چقدر سفارش داریم و کار ریخته سرمون
مرینت : 
مامان و بابا : او عزیزم ناراحت نباش تو انقدر بزرگ شدی که تنهایی از پس همه ی کارات بر بیای
و بعد همشون همو بقل میکنن
مرینت میره پیش آدری بورژوا
آدری : مرینت خوشحالم که میبینمت میبینم تصمیمت رو گرفتی
مرینت : بله من اینکارو انجام میدم
آدری : او خوبه باید برای هفته ی بعدی کار لباسا رو تموم کرده باشی یکشنبه صبح میایم دنبالت
مرینت : حتما
همون موقع کلویی میاد
کلویی : این مسخرس واقعا مسخرس واسه چی دو پن چینگ باید لباسای ویژه رو طراحی کنه 
مرینت : خانم بورژوا دوستای من نمیتونن به این مهمونی بیان درسته ؟
آدری : البته که نمیتونن این مهمونی فقط مخصوص اشرافزادگان و ثروتمندان و افراد مهم و مشهور و …. عه و باید بگم تو هم فقط بخاطر اینکه طراحی میتونی به این مهمونی بیای …….. او خدای من نگاه کن چه قدر کار انجام نشده دارم
و بعد میره
کلویی میاد جلوی مرینت وایمیسته و میگه : شنیدی مامانم چی گفت دو پن چینگ تو فقط بخاطر اینکه طراحی داری به این مهمونی میای وگرنه تو هم مثل اون دوستای بیکلاست نمیتونستی بیای چون لیاقتشو نداری این مهمونی جای آدمای باوقاری مثل ماست نه جای کسای شیرینی پزی مثل تو ها ها ها ( خنده تحقیر آمیز )
و بعد با خنده میدوعه و میره
مرینت :  اون با خودش چی فکر کرده فکر کرده کیه
تیکی : مرینت به عصاب خودت مسلط باش نباید بزاری احساسات منفی بهت قلبه کنن
مرینت : آه حق باتوعه تیکی
بعد ژان کلودس میاد ( همون خدمتکار کلویی من هیچوقت نفهمیدم اسم واقعیش چیه کلویی هر دفه یه چیزی صداش میکنه منم یکی از اون اسما رو نوشتم )
ژان کلودس : خوش امدید خانم دو پن چینگ
و بعد مرینت هم میره
مرینت تو راه برگشت بود که به آلیا زنگ میزنه
آلیا گوشیو بر میداره
آلیا : سلام دختر
مرینت : سلام ……. باورت نمیشه همین الان چه اتفاقی برام افتاد
آلیا : بازم یه اتفاق بین تو و آدرین افتاد ؟؟
مرینت : بس کن شوخیو
آلیا : باشه بگو چیه
مرینت : آدری بورژوا ازم خواسته که باهاش به نیویورک برم و براش لباسای ویژه ای رو طراحی و درست کنم
آلیا : واقعا
مرینت : آره و گفته که من بهترین طراحم
آلیا : اشتباه نکرده ….. معلومه که هستی
مرینت : 
آلیا : واقعا برات خوشحالم امید وارم که موفق بشی
مرینت : مرسی
و بعد میره خونه و دفتر طراحیشو بر میداره و میره و میشینه جای همیشگی ( رو پله ها جلوی برج ایفل ) میشینه جای همیشگی و شروع به کشیدن طرحش میکنه
اون بالاخره یه طرح خیلی قشنگ میکشه که خودشم ازش راضیه ولی دوربین اونو نشون نمیده ( دوربین میخواد بعدا تماشا چیا رو غافلگیر کنه )
مرینت میره خونه و بعد از چند روز بالاخره کار لباسا رو تموم میکنه
تیکی : وای مرینت این قشنگ ترین چیزیه که تالا درست کردی معلومه که از جون مایع گذاشتی
مرینت : او ممنونم تیکی درسته من میخواستم این لباسا قشنگترین لباسایی باشن که تالا درست کردم
و اینجاست که دوربین لباسا رو نشون میده
لباس لیدی باگ : لباسی با دامن پفی که تا مچ پا کشیده شده بود یعنی کفشا پیدا نمیشن و این لباس آستین نداره یعنی لباس روی قسمت بالا تنه یه حالت قلب یا سیب مانند داره ( حتما تو کارتونای پرنسسی همچین لباسایی دیدید ) و این لباس به رنگ قرمز سرخ بود با خال های مشکی مخملی روش و پایین دامن چین دار بود و لب چین ها یه ربان مشکی و مخملی با عرض کلفت دوخته شده بود و این لباس به همراه دو دستکش مخملی مشکی که از انگشتا تا آرنج کشیده میشدن پوشیده میشد
لباس کت نوار : یه کت و شلوار مشکی و ورنی تقریبا شبیه لباس دوماد و یه لباس سبز زیرش پوشیده میشه با دکمه سر دستای سفید و یه کربات سفید هم داره و یه گل سفید رو جیبی که روی سینه قرار داره است
( بچه ها نقاشی های این لباسا رو کشیدم و اگه میتونستم براتون بفرستم میتونستید دقیق متوجه بشید که لباسا چه شکلین ولی متاسفانه تو سایت نمیشه عکس گذاشت )
و بعد روز یکشنبه فرا میرسه
مرینت از خواب بیدار میشه
تیکی : صبح بخیر مرینت
مرینت : صبح بخیر تیکی
تیکی : ببینم مرینت وسایلاتو جمع کردی
مرینت : آره همه چیزو دیشب برداشتم
تیکی : ببینم معجزه آسای اسبو چی اونم بر داشتی
مرینت : آره اونم برداشتم
و آدری با گابریل میان دم در خونه ی مرینت اینا و لباسا رو میبینن و کلی تعریف میکنن و بادیگارد لباسا و چمدون مرینت رو میبره میذاره تو ماشین مرینت هم با مامان و بابا و دوستاش خدافظی میکنه و سوار ماشین میشه و میره به سمت ایستگاه قطار
کلویی و آدرینا و آدرین و ناتالی توی ایستگاه هستن
مرینت : سلام آدرین
آدرین : سلام بانوی من
مرینت : سلام آدرینا
آدرینا : سلام
آدری میره و سوار قطار میشه
گابریل قبل از اینکه بره به ناتالی چیزی میگه ولی بقیه نمیفهمن
گابریل به ناتالی : حواست باشه در نبود من سعی نکن که از معجزه آسای طاووس هیچ استفاده ای بکنی
ناتالی : بله قربان
و گابریل میره و سوار قطار میشه
و کلویی و آدرینا و آدرین و مرینت هم میرن سوار میشن
آدری و گابریل بقل هم میشینن و کلویی هم از اونجایی که دیگه عاشق آدرین نبود بقل آدرینا میشینه و مرینت و آدرین هم بقل هم میشینن
و آدرین هدفوناشو میزاره گوشش و به درسش گوش میده
مرینت کنار پنجره نشسته بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد
آدرینا هم داشت کتاب میخوند و کلویی هم داشت با گوشیش ور میرفت و گابریل و آدری هم مثل مجسمه نشسته بودن و به جلوشون زل زده بودن
بعد از چند ساعت اونا بالاخره به نیویورک میرسن
اونا از قطار پیاده میشن و وارد شهر بزرگ و زیبا ی نیویورک میشن
مرینت : وای اینجا رو ببین 
آدرینا : واقعا زیباست 
آدرین : واقعا شگفت انگیزه
کلویی : از اینکه این حرفو میزنم متنفرم ولی باید بگم حق با شما هاست اینجا فوق الادس
اونا میرن و سوار ماشینی میشن که آدری همراه با راننده رزرو کرده بود و میرن به سمت هتل و مرینت و آدرین و گابریل و آدرینا پیاده میشن و کلویی و آدری هم میرن به سمت خونه ای که آدری تو نیویورک داره
کلویی و آدری پیاده میشن
آدری : کلویی بعدا یادم بنداز این راننده رو اخراج کنم خیلی بد رانندگی میکنه
مرینت اینا وارد هتل میشن
هر کی میره تو یه سوییت ویژه تک نفره
مرینت چمدونشو میزاره تو اتاقش
تیکی : وای مرینت نیویورک چه جای قشنگیه
مرینت : همین طوره تیکی
همون موقع آلیا به مرینت تماس تصویری میزنه
مرینت گوشیو ور میداره و میبینه که همه هستن
و کلی با هم حرف میزنن و از نیویورک میپرسن و اینا و بعد هم گوشیو قطع میکنن
عصر شده بود و مرینت حوسلش تو اون سوییت تک و تنها پوکید
مرینت : وای تیکی دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم باید برم یه هوایی تازه کنم
تیکی : منم همینطور باید بریم بیرون
مرینت درو باز میکنه تا بره بیرون ولی یهو یه مرد خدمتکار میاد و جلوشو میگیره
مرینت : ها ؟؟
خدمتکار : متاسفم خانم دو پن چینگ ولی آقای گابریل آگراست سوییت شما خانم آدرینا آگراست و آقای آدرین آگراست رو به من سپردن و مسعولیت من اینکه نذارم کسی از سوییتش خارج بشه لطفا برگردید
مرینت : اما من میخوام برم و هوا بخورم
خدمتکار : من مامورم و معضور
مرینت : چرا آقای آگراست نمیخواد کسی از اتاقش خارج بشه ؟؟
خدمتکار : ایشون میترسند کسی بیرون رود و گم شود و برای اینکه خیالشون راحت باشه منو مسعول کردن
پس مرینت بر میگرده تو اتاقش
تیکی : حالا میخوای چیکار کنی
مرینت : اجازه نمیدم منو تو این اتاق نگه دارن ……. تیکی خال ها روشن
و لیدی باگ از پنجره میپره بیرون
اون میره و برج آزادیو میبینه
لیدی باگ : وای چه قدر با شکوهه
و میره رو شونه ی برج آزادی میشینه
لیدی باگ نشسته بود و دستاشو گذاشته بود زیر چونش و دیگه شب شده بود
اون داشت از زیبایی های نیویورک فیز میبرد که یهو یه صدایی از پشتش شنید
صدا : بانوی من ؟؟
لیدی باگ برمیگرده و میبینه که کت نوار پشت سرشه
لیدی باگ : کت نوار ؟؟ اینجا چیکار میکنی
کت نوار : این دقیقا سوالیه که من از تو دارم ……. چرا از سوییتت اومدی بیرون
لیدی باگ : اااا خب فقط میخواستم یه هوایی تازه کنم
کت نوار : بیا برگردیم
لیدی باگ : چرا ؟؟
کت نوار : الان شبه باید برگردیم هتل
لیدی باگ : آه ….. بسیار خب
و کت دست لیدی و میگیره و بلندش میکنه
و دست در دست هم بر میگردن به هتل
لیدی همینطور که یه دستش تو دست کت بود از پنجره میره تو اتاقش و بر میگرده و به کت میگه : ممنونم
کت نوار : برای چی
لیدی باگ : برای همه چی
کت نوار : نه من ممنونم
و دست همو ول میکنن و کت هم میره تو اتاقش
لیدی باگ : تیکی خال ها خاموش
کت نوار : پلگ پنجه ها داخل
تیکی : ببینم هوا خوری چطور بود
مرینت دو دستشو میزاره رو لپاش قیافش مثل همیشه میشه و میگه : تیکی باورت نمیشه وقتی من رفتم کت نوار اومد دنبالم خیلی رویایی بود
تیکی :
ساعت ۹ عه که صدای در اتاق مرینت میاد : تق تق
مرینت : تیکی قایم شو
و مرینت درو باز میکنه و میبینه که یه خدمتکار خانم اونجاست
خدمتکار خانم : خانم وقت شامه لطفا به سالن غذا خوری بیاید سالن غذا خوری تا ساعت ۱۰ بیشتر غذا سرو نمیکنه
مرینت : باشه الان میام
مرینت میره به سالن غذا خوری و میبینه که گابریل و آدرین و آدرینا نشستن سر یه میز
مرینت دلش میخواست که بره پیششون ولی با خودش گفت چون گابریل اونجاست ممکنه بی ادبی باشه پس رفت و یه جای دیگه نشست و غذاشو خورد
آدرینا به آدرین نگاه کرد و آدرین شونه هاشو داد بالا و کلشو تکون داد ( منظور آدرینا این بود مرینت کجاست و آدرین با حرکات گفت نمیدونم )
آدرین نگاه به دور اطرافش میندازه و میبینه که مرینت در حال بلند شدن از سر یه میز دیگس و بعد میره
آدرین : مچکرم پدر من بهتره برم
گابریل هم چشماشو میبنده مثل همیشه
و آدرین میره
آدرینا : ااا منم میرم
و آدرینا هم میره دنبال آدرین
آدرین داشت میرفت که آدرینا صداش میکنه
آدرینا : آدرین !!
آدرین بر میگرده و آدرینا میاد پیشش
آدرینا : چی شد ؟؟
آدرین : مرینت یه جای دیگه شامشو خورد فکر کنم خجالت میکشید بیاد پیش ما
آدرینا : درسته !!
مرینت رو تختش دراز کشیده بود
تق تق
آدرین : مرینت ؟
مرینت میره در رو باز میکنه
مرینت : او آدرین
آدرین : ببینم مرینت تو شام خوردی ؟
مرینت : اااا آره ولی من نیومدم پیش شما
آدرین : آره دیدمت ولی لطفا دیگه اینکارو نکن دوست ندارم ببینم تنهایی
مرینت میخنده و میگه : آهااا هااا ( خنده  ) باشه
و هر دوشون میرن تو اتاق خودشون آدرینا هم همینطور بعد هم گابریل میره
و همشون میگیرن میخوابن
فردا صبح مرینت پا میشه و کاراشو میکنه و با بقیه میرن به سالن تا گابریل و آدری مطمعن بشن همه چیز سالن خوبه
گابریل و آدری میرن و همه چیو نظاره میکنن ولی آخر آدی به چند تا چیز گیر میده و میگه : همتون اخراجید
مرینت رفته بود تو اتاقی که لباسا اونجان و داشت به لباسایی که دوخته بود نگاه میکرد
که آدرینا میاد تو
آدرینا : وای مرینت اینا قشنگترین لباسایین که تا حالا دیدم تو واقعا با استعدادی
آدرینم میاد و میگه : حق با آدریناست
مرینت : مرسی 
کلویی : این که چیزی نیست مامان من بهتر از همه ی شماست
آدرینا و آدرین و مرینت :
کار گابریل و آدری تموم میشه و اونا بر میگردن هتل کلویی و آدری هم میرن خونشون
عصر میشه و اونا میرن به سالن تا از مهمونا پذیرایی کنن
سه تا پسر میان پیش آدری
آدری : مرینت اینا طراحای مد من در نیویورک هستن ، اندی لیو و مایک
اندی لیو و مایک : سلام
مرینت : سلام
آدری به پسرا نگاه میکنه و میگه شما ها برین و لباسی که بهتون سفارش داده بودم رو آماده کنین ولی اگه کمک خواستید مرینت اینجا هست
پسرا : بله خانم
و بعد میرن
مهمونی شروع میشه و مرینت تو یه اتاق نشسته بود تک تنها ناراحت حوسلشم سر رفته بود
تیکی : مرینت حالت خوبه
مرینت : نه تیکی خوب نیستم از اینجا خوشم نمیاد
همون موقع در باز میشه و آدری با چند تا آرایشگر میاد تو
مرینت : ها ؟؟
آدری : مرینت رقصنده ای که قرار بود با لباسی که دوختی برقصه رو اخراج کردم و گفتم شاید بهتر باشه که تو برقصی
مرینت : چییی ؟؟ من ؟؟
آدری : آره تو
مرینت : اااا ….. با کی ؟؟؟
آدری : منظورت چیه
مرینت : با کی باید برقصم ؟
آدری : خب معلومه با آدرین آگراست
مرینت : واقعا ؟؟
آدری : آره حالا زودتر آماده شو رقص تا یک ساعت دیگه شروع میشه
آدری بر میگرده و به آرایشگرا میگه : حسابی بش برسین باید بهترین بشه وگرنه اخراجتون میکنم
و بعد میره
آرایشگرا حسابی مرینت و خوشگل میکنن ولی دوربین مرینت و نشون نمیده
و دوربین میره پیش آدرین
آدرین خیلی جذاب شده بود تو اون لباس خیلی شیک بود
اون میره و جلوی در منتظر مرینت وامیسته و بعد آرایشگر در رو باز میکنه و مرینت میاد بیرون
هنوز دوربین مرینت و نشون نداده بلکه آدرین و نشون داده که مات و مبهوت داره نگاه میکنه و چشاش برق میزنه
و در اینجاست که دوربین مرینت و نشون میده دوربین از پاهای مرینت شروع میکنه به نمایش و آروم آروم میره بالا
مرینت کفشاش از زیر لباس پیدا نیست ولی اون دو کفش پاشنه بلند رو باز قرمز پوشیده ، لباس تو تنش کاملا اندازست اون یدونه گردنبند انداخته که دور گردن میچسبه گردنبنده سیاهه و یه الماس کوچولوی قرمز روشه مرینت موهاشو گوجه ای بسته ( مثل اوندفعه که توماس شرور شده بود ) و آریشش یه رژ لب قرمز بود و سایه چشم قرمز و مشکی در کل خیلی جیگر شده بود
مرینت : خب …. چطور شدم
آدرین : وای ….. واقعا فوق الادس
مرینت : تو هم خیلی خوب شدی
آدرین : او ممنون
مرینت تا اومد یه قدم بر داره چون کفش پاشنه بلند پوشیده بود تعادلش رو از دست میده و میوفته رو آدرین و هر دوشون میوفتن زمین
مرینت : وای ببخشید
آدرین : اشکالی نداره
و آدرین بلند میشه و دست مرینت و میگیره و بلندش میکنه
و مرینت هم هنوز تعادل نداره و شونه های آدرین و میگیره تا نیوفته
مرینت : چقدر راه رفتن با اینا سخته
آدرین و مرینت :
آدری میاد و میگه : معلومه شما دو تا کجایین زود باشین بیاید ……. وای واقعا هر دوتون خوشگل شدید
مرینت و آدرین :
اونا میرن تو سالن و سالن میره تو سکوت بعد چراغا خاموش میشه و فقط چراغای وسط سالن روشنه مرینت روبه ی آدرین وایساد و آدرین هم رو به رو ی مرینت وایساده بعد آهنگ مورد علاقه ی مرینت پخش میشه و آدرین دستشو میگیره سمت مرینت و مرینت دست آدرین رو میگیره و شروع میکنن به تانگو رقصیدن و آروم با هم حرف میزنن ( تو فیلما یا کارتونا دیدین دارن میرقصن پشت گوش هم آروم حرف میزنن اینجا هم همینجوریه ) آروم با هم حرف میزنن
آدرین : فکر نمیکردم امشب انقدر زیبا باشه بانوی من
مرینت سرخ میشه و میگه : منم همینطور
اونا به قدری زیبا میرقصن که همه شگفت زده میشن
وقتی رقص تموم میشه همه شروع میکنن به دست زدن
ولی بعد یهو یه صدایی میاد و مردم جیغ میکشن
مرینت : خدای من چه اتفاقی افتاده
آدرین :
* این داستان ادامه دارد *

مرینت : ها ؟؟ آدری بورژوا ؟؟؟
تیکی : مرینت بخون ببینم چی نوشته
مرینت نامه رو میخونه : سلام به مرینت دوپن چنگ
آدری بورژوا هستم
من خواهشی ازت دارم
تو یکی از بهترین طراحانی هستی که تا به حال دیدم و ازت تقازا مندم که برای بزرگترین مهمونی مد سال که در روز دوشنبه هفته ی بعدی در شهر نیویورک برگزار میکنم لباس های ویژه ای رو طراحی و درست اون لباس های ویژه باید لباس هایی مجلسی اما با طرح لباس های لیدی باگ و کت نوار باشن چون الان لباس های لیدی باگ و کت نوار مده
وقتی تصمیمت رو گرفتی بهم خبر بده و اینم اضافه کنم که هزینه رفت و برگشتت انجام شده و تو همراه با خود من و خانواده آگراست به این مهمونی میای
تیکی : چرا نامه فرستاده نمیتونست زنگ بزنه یا خودش بیاد بگه
مرینت : تیکی این یه کار باکلاسانس
تیکی : که اینطور
مرینت : وای تیکی نگاه کن گفته من یکی از بهترین طراحام باورت میشه
تیکی : آره واقعا خیلی خوبه
مرینت : تیکی این واقعا معرکس گفته من و کت نوار مدیم
تیکی : خب شما ها قهرمانید
مرینت : او و گفته که با خانواده آگراست میرم و برمیگردم یعنی من و آدرین توی طول سفر با همیم
تیکی : خب واقعا عالیه
مرینت : باید برم به مامان و بابامم بگم قایم شو تیکی
مرینت میره پایین
مرینت : مامان بابا ببینید آدری بورژوا چی نوشته
اونا نامه رو میخونن
مامان و بابا : وای مرینت این بهترین فرصته که خودتو به همه ثابت کنی که چه کار هایی ازت ساختس عزیزم
مرینت : شما هم با من میاید ؟
مامان و بابا : او عزیزم خیلی دوست داریم اما خودتم میدونی که این هفته و هفته ی بعد چقدر سفارش داریم و کار ریخته سرمون
مرینت : 
مامان و بابا : او عزیزم ناراحت نباش تو انقدر بزرگ شدی که تنهایی از پس همه ی کارات بر بیای
و بعد همشون همو بقل میکنن
مرینت میره پیش آدری بورژوا
آدری : مرینت خوشحالم که میبینمت میبینم تصمیمت رو گرفتی
مرینت : بله من اینکارو انجام میدم
آدری : او خوبه باید برای هفته ی بعدی کار لباسا رو تموم کرده باشی یکشنبه صبح میایم دنبالت
مرینت : حتما
همون موقع کلویی میاد
کلویی : این مسخرس واقعا مسخرس واسه چی دو پن چینگ باید لباسای ویژه رو طراحی کنه 
مرینت : خانم بورژوا دوستای من نمیتونن به این مهمونی بیان درسته ؟
آدری : البته که نمیتونن این مهمونی فقط مخصوص اشرافزادگان و ثروتمندان و افراد مهم و مشهور و …. عه و باید بگم تو هم فقط بخاطر اینکه طراحی میتونی به این مهمونی بیای …….. او خدای من نگاه کن چه قدر کار انجام نشده دارم
و بعد میره
کلویی میاد جلوی مرینت وایمیسته و میگه : شنیدی مامانم چی گفت دو پن چینگ تو فقط بخاطر اینکه طراحی داری به این مهمونی میای وگرنه تو هم مثل اون دوستای بیکلاست نمیتونستی بیای چون لیاقتشو نداری این مهمونی جای آدمای باوقاری مثل ماست نه جای کسای شیرینی پزی مثل تو ها ها ها ( خنده تحقیر آمیز )
و بعد با خنده میدوعه و میره
مرینت :  اون با خودش چی فکر کرده فکر کرده کیه
تیکی : مرینت به عصاب خودت مسلط باش نباید بزاری احساسات منفی بهت قلبه کنن
مرینت : آه حق باتوعه تیکی
بعد ژان کلودس میاد ( همون خدمتکار کلویی من هیچوقت نفهمیدم اسم واقعیش چیه کلویی هر دفه یه چیزی صداش میکنه منم یکی از اون اسما رو نوشتم )
ژان کلودس : خوش امدید خانم دو پن چینگ
و بعد مرینت هم میره
مرینت تو راه برگشت بود که به آلیا زنگ میزنه
آلیا گوشیو بر میداره
آلیا : سلام دختر
مرینت : سلام ……. باورت نمیشه همین الان چه اتفاقی برام افتاد
آلیا : بازم یه اتفاق بین تو و آدرین افتاد ؟؟
مرینت : بس کن شوخیو
آلیا : باشه بگو چیه
مرینت : آدری بورژوا ازم خواسته که باهاش به نیویورک برم و براش لباسای ویژه ای رو طراحی و درست کنم
آلیا : واقعا
مرینت : آره و گفته که من بهترین طراحم
آلیا : اشتباه نکرده ….. معلومه که هستی
مرینت : 
آلیا : واقعا برات خوشحالم امید وارم که موفق بشی
مرینت : مرسی
و بعد میره خونه و دفتر طراحیشو بر میداره و میره و میشینه جای همیشگی ( رو پله ها جلوی برج ایفل ) میشینه جای همیشگی و شروع به کشیدن طرحش میکنه
اون بالاخره یه طرح خیلی قشنگ میکشه که خودشم ازش راضیه ولی دوربین اونو نشون نمیده ( دوربین میخواد بعدا تماشا چیا رو غافلگیر کنه )
مرینت میره خونه و بعد از چند روز بالاخره کار لباسا رو تموم میکنه
تیکی : وای مرینت این قشنگ ترین چیزیه که تالا درست کردی معلومه که از جون مایع گذاشتی
مرینت : او ممنونم تیکی درسته من میخواستم این لباسا قشنگترین لباسایی باشن که تالا درست کردم
و اینجاست که دوربین لباسا رو نشون میده
لباس لیدی باگ : لباسی با دامن پفی که تا مچ پا کشیده شده بود یعنی کفشا پیدا نمیشن و این لباس آستین نداره یعنی لباس روی قسمت بالا تنه یه حالت قلب یا سیب مانند داره ( حتما تو کارتونای پرنسسی همچین لباسایی دیدید ) و این لباس به رنگ قرمز سرخ بود با خال های مشکی مخملی روش و پایین دامن چین دار بود و لب چین ها یه ربان مشکی و مخملی با عرض کلفت دوخته شده بود و این لباس به همراه دو دستکش مخملی مشکی که از انگشتا تا آرنج کشیده میشدن پوشیده میشد
لباس کت نوار : یه کت و شلوار مشکی و ورنی تقریبا شبیه لباس دوماد و یه لباس سبز زیرش پوشیده میشه با دکمه سر دستای سفید و یه کربات سفید هم داره و یه گل سفید رو جیبی که روی سینه قرار داره است
( بچه ها نقاشی های این لباسا رو کشیدم و اگه میتونستم براتون بفرستم میتونستید دقیق متوجه بشید که لباسا چه شکلین ولی متاسفانه تو سایت نمیشه عکس گذاشت )
و بعد روز یکشنبه فرا میرسه
مرینت از خواب بیدار میشه
تیکی : صبح بخیر مرینت
مرینت : صبح بخیر تیکی
تیکی : ببینم مرینت وسایلاتو جمع کردی
مرینت : آره همه چیزو دیشب برداشتم
تیکی : ببینم معجزه آسای اسبو چی اونم بر داشتی
مرینت : آره اونم برداشتم
و آدری با گابریل میان دم در خونه ی مرینت اینا و لباسا رو میبینن و کلی تعریف میکنن و بادیگارد لباسا و چمدون مرینت رو میبره میذاره تو ماشین مرینت هم با مامان و بابا و دوستاش خدافظی میکنه و سوار ماشین میشه و میره به سمت ایستگاه قطار
کلویی و آدرینا و آدرین و ناتالی توی ایستگاه هستن
مرینت : سلام آدرین
آدرین : سلام بانوی من
مرینت : سلام آدرینا
آدرینا : سلام
آدری میره و سوار قطار میشه
گابریل قبل از اینکه بره به ناتالی چیزی میگه ولی بقیه نمیفهمن
گابریل به ناتالی : حواست باشه در نبود من سعی نکن که از معجزه آسای طاووس هیچ استفاده ای بکنی
ناتالی : بله قربان
و گابریل میره و سوار قطار میشه
و کلویی و آدرینا و آدرین و مرینت هم میرن سوار میشن
آدری و گابریل بقل هم میشینن و کلویی هم از اونجایی که دیگه عاشق آدرین نبود بقل آدرینا میشینه و مرینت و آدرین هم بقل هم میشینن
و آدرین هدفوناشو میزاره گوشش و به درسش گوش میده
مرینت کنار پنجره نشسته بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد
آدرینا هم داشت کتاب میخوند و کلویی هم داشت با گوشیش ور میرفت و گابریل و آدری هم مثل مجسمه نشسته بودن و به جلوشون زل زده بودن
بعد از چند ساعت اونا بالاخره به نیویورک میرسن
اونا از قطار پیاده میشن و وارد شهر بزرگ و زیبا ی نیویورک میشن
مرینت : وای اینجا رو ببین 
آدرینا : واقعا زیباست 
آدرین : واقعا شگفت انگیزه
کلویی : از اینکه این حرفو میزنم متنفرم ولی باید بگم حق با شما هاست اینجا فوق الادس
اونا میرن و سوار ماشینی میشن که آدری همراه با راننده رزرو کرده بود و میرن به سمت هتل و مرینت و آدرین و گابریل و آدرینا پیاده میشن و کلویی و آدری هم میرن به سمت خونه ای که آدری تو نیویورک داره
کلویی و آدری پیاده میشن
آدری : کلویی بعدا یادم بنداز این راننده رو اخراج کنم خیلی بد رانندگی میکنه
مرینت اینا وارد هتل میشن
هر کی میره تو یه سوییت ویژه تک نفره
مرینت چمدونشو میزاره تو اتاقش
تیکی : وای مرینت نیویورک چه جای قشنگیه
مرینت : همین طوره تیکی
همون موقع آلیا به مرینت تماس تصویری میزنه
مرینت گوشیو ور میداره و میبینه که همه هستن
و کلی با هم حرف میزنن و از نیویورک میپرسن و اینا و بعد هم گوشیو قطع میکنن
عصر شده بود و مرینت حوسلش تو اون سوییت تک و تنها پوکید
مرینت : وای تیکی دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم باید برم یه هوایی تازه کنم
تیکی : منم همینطور باید بریم بیرون
مرینت درو باز میکنه تا بره بیرون ولی یهو یه مرد خدمتکار میاد و جلوشو میگیره
مرینت : ها ؟؟
خدمتکار : متاسفم خانم دو پن چینگ ولی آقای گابریل آگراست سوییت شما خانم آدرینا آگراست و آقای آدرین آگراست رو به من سپردن و مسعولیت من اینکه نذارم کسی از سوییتش خارج بشه لطفا برگردید
مرینت : اما من میخوام برم و هوا بخورم
خدمتکار : من مامورم و معضور
مرینت : چرا آقای آگراست نمیخواد کسی از اتاقش خارج بشه ؟؟
خدمتکار : ایشون میترسند کسی بیرون رود و گم شود و برای اینکه خیالشون راحت باشه منو مسعول کردن
پس مرینت بر میگرده تو اتاقش
تیکی : حالا میخوای چیکار کنی
مرینت : اجازه نمیدم منو تو این اتاق نگه دارن ……. تیکی خال ها روشن
و لیدی باگ از پنجره میپره بیرون
اون میره و برج آزادیو میبینه
لیدی باگ : وای چه قدر با شکوهه
و میره رو شونه ی برج آزادی میشینه
لیدی باگ نشسته بود و دستاشو گذاشته بود زیر چونش و دیگه شب شده بود
اون داشت از زیبایی های نیویورک فیز میبرد که یهو یه صدایی از پشتش شنید
صدا : بانوی من ؟؟
لیدی باگ برمیگرده و میبینه که کت نوار پشت سرشه
لیدی باگ : کت نوار ؟؟ اینجا چیکار میکنی
کت نوار : این دقیقا سوالیه که من از تو دارم ……. چرا از سوییتت اومدی بیرون
لیدی باگ : اااا خب فقط میخواستم یه هوایی تازه کنم
کت نوار : بیا برگردیم
لیدی باگ : چرا ؟؟
کت نوار : الان شبه باید برگردیم هتل
لیدی باگ : آه ….. بسیار خب
و کت دست لیدی و میگیره و بلندش میکنه
و دست در دست هم بر میگردن به هتل
لیدی همینطور که یه دستش تو دست کت بود از پنجره میره تو اتاقش و بر میگرده و به کت میگه : ممنونم
کت نوار : برای چی
لیدی باگ : برای همه چی
کت نوار : نه من ممنونم
و دست همو ول میکنن و کت هم میره تو اتاقش
لیدی باگ : تیکی خال ها خاموش
کت نوار : پلگ پنجه ها داخل
تیکی : ببینم هوا خوری چطور بود
مرینت دو دستشو میزاره رو لپاش قیافش مثل همیشه میشه و میگه : تیکی باورت نمیشه وقتی من رفتم کت نوار اومد دنبالم خیلی رویایی بود
تیکی :
ساعت ۹ عه که صدای در اتاق مرینت میاد : تق تق
مرینت : تیکی قایم شو
و مرینت درو باز میکنه و میبینه که یه خدمتکار خانم اونجاست
خدمتکار خانم : خانم وقت شامه لطفا به سالن غذا خوری بیاید سالن غذا خوری تا ساعت ۱۰ بیشتر غذا سرو نمیکنه
مرینت : باشه الان میام
مرینت میره به سالن غذا خوری و میبینه که گابریل و آدرین و آدرینا نشستن سر یه میز
مرینت دلش میخواست که بره پیششون ولی با خودش گفت چون گابریل اونجاست ممکنه بی ادبی باشه پس رفت و یه جای دیگه نشست و غذاشو خورد
آدرینا به آدرین نگاه کرد و آدرین شونه هاشو داد بالا و کلشو تکون داد ( منظور آدرینا این بود مرینت کجاست و آدرین با حرکات گفت نمیدونم )
آدرین نگاه به دور اطرافش میندازه و میبینه که مرینت در حال بلند شدن از سر یه میز دیگس و بعد میره
آدرین : مچکرم پدر من بهتره برم
گابریل هم چشماشو میبنده مثل همیشه
و آدرین میره
آدرینا : ااا منم میرم
و آدرینا هم میره دنبال آدرین
آدرین داشت میرفت که آدرینا صداش میکنه
آدرینا : آدرین !!
آدرین بر میگرده و آدرینا میاد پیشش
آدرینا : چی شد ؟؟
آدرین : مرینت یه جای دیگه شامشو خورد فکر کنم خجالت میکشید بیاد پیش ما
آدرینا : درسته !!
مرینت رو تختش دراز کشیده بود
تق تق
آدرین : مرینت ؟
مرینت میره در رو باز میکنه
مرینت : او آدرین
آدرین : ببینم مرینت تو شام خوردی ؟
مرینت : اااا آره ولی من نیومدم پیش شما
آدرین : آره دیدمت ولی لطفا دیگه اینکارو نکن دوست ندارم ببینم تنهایی
مرینت میخنده و میگه : آهااا هااا ( خنده  ) باشه
و هر دوشون میرن تو اتاق خودشون آدرینا هم همینطور بعد هم گابریل میره
و همشون میگیرن میخوابن
فردا صبح مرینت پا میشه و کاراشو میکنه و با بقیه میرن به سالن تا گابریل و آدری مطمعن بشن همه چیز سالن خوبه
گابریل و آدری میرن و همه چیو نظاره میکنن ولی آخر آدی به چند تا چیز گیر میده و میگه : همتون اخراجید
مرینت رفته بود تو اتاقی که لباسا اونجان و داشت به لباسایی که دوخته بود نگاه میکرد
که آدرینا میاد تو
آدرینا : وای مرینت اینا قشنگترین لباسایین که تا حالا دیدم تو واقعا با استعدادی
آدرینم میاد و میگه : حق با آدریناست
مرینت : مرسی 
کلویی : این که چیزی نیست مامان من بهتر از همه ی شماست
آدرینا و آدرین و مرینت :
کار گابریل و آدری تموم میشه و اونا بر میگردن هتل کلویی و آدری هم میرن خونشون
عصر میشه و اونا میرن به سالن تا از مهمونا پذیرایی کنن
سه تا پسر میان پیش آدری
آدری : مرینت اینا طراحای مد من در نیویورک هستن ، اندی لیو و مایک
اندی لیو و مایک : سلام
مرینت : سلام
آدری به پسرا نگاه میکنه و میگه شما ها برین و لباسی که بهتون سفارش داده بودم رو آماده کنین ولی اگه کمک خواستید مرینت اینجا هست
پسرا : بله خانم
و بعد میرن
مهمونی شروع میشه و مرینت تو یه اتاق نشسته بود تک تنها ناراحت حوسلشم سر رفته بود
تیکی : مرینت حالت خوبه
مرینت : نه تیکی خوب نیستم از اینجا خوشم نمیاد
همون موقع در باز میشه و آدری با چند تا آرایشگر میاد تو
مرینت : ها ؟؟
آدری : مرینت رقصنده ای که قرار بود با لباسی که دوختی برقصه رو اخراج کردم و گفتم شاید بهتر باشه که تو برقصی
مرینت : چییی ؟؟ من ؟؟
آدری : آره تو
مرینت : اااا ….. با کی ؟؟؟
آدری : منظورت چیه
مرینت : با کی باید برقصم ؟
آدری : خب معلومه با آدرین آگراست
مرینت : واقعا ؟؟
آدری : آره حالا زودتر آماده شو رقص تا یک ساعت دیگه شروع میشه
آدری بر میگرده و به آرایشگرا میگه : حسابی بش برسین باید بهترین بشه وگرنه اخراجتون میکنم
و بعد میره
آرایشگرا حسابی مرینت و خوشگل میکنن ولی دوربین مرینت و نشون نمیده
و دوربین میره پیش آدرین
آدرین خیلی جذاب شده بود تو اون لباس خیلی شیک بود
اون میره و جلوی در منتظر مرینت وامیسته و بعد آرایشگر در رو باز میکنه و مرینت میاد بیرون
هنوز دوربین مرینت و نشون نداده بلکه آدرین و نشون داده که مات و مبهوت داره نگاه میکنه و چشاش برق میزنه
و در اینجاست که دوربین مرینت و نشون میده دوربین از پاهای مرینت شروع میکنه به نمایش و آروم آروم میره بالا
مرینت کفشاش از زیر لباس پیدا نیست ولی اون دو کفش پاشنه بلند رو باز قرمز پوشیده ، لباس تو تنش کاملا اندازست اون یدونه گردنبند انداخته که دور گردن میچسبه گردنبنده سیاهه و یه الماس کوچولوی قرمز روشه مرینت موهاشو گوجه ای بسته ( مثل اوندفعه که توماس شرور شده بود ) و آریشش یه رژ لب قرمز بود و سایه چشم قرمز و مشکی در کل خیلی جیگر شده بود
مرینت : خب …. چطور شدم
آدرین : وای ….. واقعا فوق الادس
مرینت : تو هم خیلی خوب شدی
آدرین : او ممنون
مرینت تا اومد یه قدم بر داره چون کفش پاشنه بلند پوشیده بود تعادلش رو از دست میده و میوفته رو آدرین و هر دوشون میوفتن زمین
مرینت : وای ببخشید
آدرین : اشکالی نداره
و آدرین بلند میشه و دست مرینت و میگیره و بلندش میکنه
و مرینت هم هنوز تعادل نداره و شونه های آدرین و میگیره تا نیوفته
مرینت : چقدر راه رفتن با اینا سخته
آدرین و مرینت :
آدری میاد و میگه : معلومه شما دو تا کجایین زود باشین بیاید ……. وای واقعا هر دوتون خوشگل شدید
مرینت و آدرین :
اونا میرن تو سالن و سالن میره تو سکوت بعد چراغا خاموش میشه و فقط چراغای وسط سالن روشنه مرینت روبه ی آدرین وایساد و آدرین هم رو به رو ی مرینت وایساده بعد آهنگ مورد علاقه ی مرینت پخش میشه و آدرین دستشو میگیره سمت مرینت و مرینت دست آدرین رو میگیره و شروع میکنن به تانگو رقصیدن و آروم با هم حرف میزنن ( تو فیلما یا کارتونا دیدین دارن میرقصن پشت گوش هم آروم حرف میزنن اینجا هم همینجوریه ) آروم با هم حرف میزنن
آدرین : فکر نمیکردم امشب انقدر زیبا باشه بانوی من
مرینت سرخ میشه و میگه : منم همینطور
اونا به قدری زیبا میرقصن که همه شگفت زده میشن
وقتی رقص تموم میشه همه شروع میکنن به دست زدن
ولی بعد یهو یه صدایی میاد و مردم جیغ میکشن
مرینت : خدای من چه اتفاقی افتاده
آدرین :
* این داستان ادامه دارد *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

​​​​​منبع