لیدی باگ؛نمی دونم چی شد که یهو فکر کردم یک نفر اکومایی شده پس بلند شدم چون یه صدای واقعا ترسناک شنیدم،وقتی کامل بیدار شدم فهمیدم این صدا صدای جیغ اون خانم مسنه☹وقتی برگشتم نزدیک بود سکته کنم چون کت با موهای پریشون و قیافه درهم و عصبانی کنارم ایستاده بود و به اون خانم زل زده بود!و بعد ؛

کت؛من.....من نمیفهمم چرا...چراشما این همه بد اخلاقی میکنید!؟ما....ما از صبح برای شما مثل یک خدمتکار  کار کردیم اما شما.....

خانم مسن؛ساکت شو گربه کوچولو(وبعدرو کرد به لیدی باگ و گفت؛ اهای کفشدوزک ظرف شماره۲۷ کجاست!؟

لیدی باگ؛ من.......چیزه من.....نمی خواستم بشکونمش😥

خانم مسن؛واو تو نمی خواستی اما حالا این اتفاق افتاده و شما دو تا باید همین فردا دوباره بیاید و برای من کار کنید اونم به اندازه قیمت اون ظرف قدیمی!!!!

چی!!!خواستم چیزی بگم که اون پیر زن ما رو هل داد بیرون از خونه من و کت مات زده به هم نگاه کردیم اما یهو انگشتر کت بوق زد و داشت به حالت عادی برمیگشت که از هم جدا شدیم و من با سرعت زیادی به خونه رفتم.

وقتی رسیدم ناهار خوردم و رفتم توی تختم یکم احساس گناه برای شکستن اون ظرف بود اما خب اون هم دریغ نکرده بود و از خجالت من در امده بود و باید فردا هم براش کار میکردم.☹🙄😒روی تختم حسابی دراز کشیدم و لی یهو گوشیم زنگ خورد وقتی برش داشتم دیدم لوکا پشت خطه حال حرف زدن و قرار گذاشتن با هاش رو نداشتم برای همین رد تماس کردم و دوباره دراز کشیدم اما یک نفر دیگه زنگ زد ناشناس بود.گفتم شاید یکی از دوستام باشه اما وقتی برش داشتم فهمیدم ای داد بی داد!!!😱😱اون کسی که پشت خطه کاگامیه یهو هل شدم و گوشیم از دستم افتاد و تماس قطع شد!!!گوشیو برداشتم وشروع کردم به پیدا کردن شماره تلفن اما پیداش نکردم😑😕برای همین گذاشتمش رو سایلنت و رو تختم چرت زدم.

لوکا؛ اممممممم کاگامی فکر نمی کنم جواب بده هاااااا

کاگامی؛زود باش بجنب من یه چیزایی میدونم ( بلاخره میفهمم پشت اون چهره مضلوم وفریبنده کی ایستاده مرینت یا لیدی باگ.........