کت؛نمیدونستم لیدی از کاری که من کرده بودم ناراحت میشه یا نه اما انجامش داده بودم من هیچ وقت ازش جدا نشده بودم تعقیبش کرده بودم.

وقتی دیدم داره کجا میره باید جلوش رو میگرفتم اما دیر بود و توی دام هاک ماث افتاد برای همین سریع رقتم جلو و از قدرت تخریب گرم استفاده کردم و پل متصل به برج ایفل رو تخریب کردم.حالا ما توی خونه مرینت بودیم و لیدی باگ بی هوش بود 😬اخه سرش بعد تخریب خورد به اوار!.

به سختی خودمو کشونده بودم اینجا و شارژ میرکلس هامون هم داشت تمام میشد .راستش به خودم شک کردم اگه هویت واقعیه لیدی باگ رو میفهمیدم و اون هم منو میشناخت می تونستم بیشتر باهاش کنار بیام اما دلم باهاش راه نمیومد برای همین سریع رفتم طبقه پایین و به ادرین تبدیل شدم.

لیدی باگ؛ وقتی چشمامو باز کردم توی اتاقم بودم روی تختم و توی حالت عادی!!!!!!یعنی یعنی همش خواب بود؟! دلم میخواست اینطور بود اما همون موقع تیکی پرید وسط احساسات مثبتم و......

تیکی؛مرینت مرینت ما باید سریع تر یه نقشه بکشیم و بریم هاک ماث رو شکست بدیم.

مرینت؛وایستا ببینم اینجا چه خبره؟!من.......من چجوری امدم اینجا؟؟؟کی منو اورده؟؟؟

تیکی؛ وای مرینت مگه یادت نمیاد کت نوار تورو نجات داد و اوردت اینجا!!!

مرینت؛چی؟؟؟!!!اون......اون اینجاست وای وای وای خدای من نکنه هویت منو فهمیده باشه؟! 

تیکی؛نه بابا نگران نباش مرینت  اون برای به حالت عادی برگشتن رفت پایین و تورو ندید.

مرینت؛اخیش خیالم راحت شدااممممممم نکنه اتفاقی براش افتاده !؟

بلند شدم و اروم اروم رفتم پایین و رسیدم به در و اونو باز کردمو دیدم که...............