بچه ها که رفتن یه نگاه به آدرین کردم . چقدر زیـبا بود ! طفلکی تو خواب هزیون میگفت ! میگفت : نه خواهش میکنم ، مرینت نه ، مای لیدیم نههههه اون ، اون ... ) آروم صداش کردم ، یه کم که صداش کردم هراسون چشم هاشو باز کرد و تا منو دید خیلی محکم تر از قبل بغل کرد . من رو بوسید و گفت که چقدر خوشحاله که اون ها فقط یه کابوس بودن و من سالمم. 
افکار مرینتی : یعنی من رو تو خواب دیده ?!  و لیدی باگ رو ! نکنه می‌دونه من کیَم ??!!! وااااای 
من هم گفتم که به هتل رسیدیم ! بعدش من رو بغل ( یه دستش زیر پاش و یه دست دیگه اش زیر گردنش . این مدلی 😁 ) کرد و از اتوبوس خارج شدیم‌. 


از وضعیت اتاق ها زیاد خوشم نیومد . به هر چهار نفر به سوییت که توش یه حالت پذیرایی با دو تا اتاق دو تخته داشت ، دادن . 
آدرین : وسایلمون رو که گذاشتم توی یه کی از اتاق ها رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی بِلومبونَم !! 
آلیا : مرینت اومد پیشم ، بهم گفت : من و تو باهم توی یه اتاق 
هستیم دیگه ??! منم گفتم : مگه تو نمی خواستی با ادرین باشی ؟ تازه من می‌خوام با نینو باشم !! مرینت : آخه ادرین یه جوری شده ! خیلی عجیبهــــــهههه!!!! 
تو همین بحث بودیم که ادرین اومد گفت : بیاین ماکارون درست کنیم . من و مری یه گروه و خودتو نینو هم یه گروه دیگه . رفتم به نینو هم بگم که دیدم آدرین مرینت رو بوسید !
مرینت راست می‌گفت . این زیادی عجیبههه . این غیر طبیعیه ! اخه اون همیشه احمق بود و گیراییش هم که دیگه فقط باید گفت صد رحمت به گیرایی صفر تا به گیرایی این بشر !!!!! 
به نینو که گفتم خوشحال شد و به سمت آشپزخونه حرکت کرد.

نینو : رفتم پیش آدرین . 
گفتم :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


میای دخترا رو ........


تمومییییییدددددد

یه موقع بی نظر نریاااااا ا

ممنون 💋