لیدی:نمی تونستم به سنجاب بالدار اطمینان کنم برای همین کت رو کشوندم کنار و بهش گفتم:کت تو به این سنجابه اطمینان داری ممکنه اونم یکی از تله های هاک ماث باشه!

کت:بانوی من اون که به کسی کاری نداره و اگر هم که از سمت هاک ماث بود تا الان باید معجزه گر هامون رو میگرفت!

لیدی:اما کت اون خیلی عجیب غریبه اونم میتونه اکوما هارو به حالت عادی برگردونه و همونطور که مستر فو گفته بود فقط معجزه گر کفش دوزک میتونه این کار رو انجام بده!

کت:اما بانوی............

سنجاب بالدار:اهم اهم ببخشید که وسط حرفتون می پرم اما معجزه گر من داره به حالت عادی برمیگرده و من باید برم

لیدی :راست میگفت اون یه پابند داشت گه چشمک میزد و تا خواستم بیشتر ازش بپرسم پرید روی پشت بوم و پرواز کرد کت هم خدا حافظی کرد و رفت.

وقتی رسیدم خونه خودمو پرت کردم رو تختم و با خودم گفتم(لیدی باگ چت شده یعنی داری حسودی میکنی و نمیتونی ببینی که یک نفر دیگه هم مثل تو قدرت داره؟!)اما انگار حسودیم میشد چون اون جای منو پیش کت پر کرده بود.

از تیکی پرسیدم که اون کوامی رو میشناسه اما اونم تا بهال ندیده بودش .

از وقتی امده بودیم فکر میکردم چه چیزیو یادم رفته که یهو از جا پریدم و یادم افتاد که امروز بعد از ظهر با لوکا قرار داشتم و نرسیدم گوشیمو بر داشتم و بهش زنگ زدم:

مری:سلام

لوکا:سلام مرینت خوشهالم که بهم زنگ زدی!

مری:مناسفم که نتونستم بیام سر قرار

لوکا:اشکالی نداره من ناراحت نشدم حتما کار مهم تری داشتی

مری:ممنونم که درک میکنی لوکا  اما من باید برم فعلا

لوکا باشه بای!

داشتم از استرس و دل شوره میمردم چون........چون الیا رو همون جایی که کت مارو برده بود ول کرده بودم!

تبدیل شدم و از خونه زدم بیرون و رفتم دنبال الیا..................