Red with love 8
مرینت : خدای من چه اتفاقی افتاده
آدرین : 
و بعد یه صدای گرومپ میاد و همه ی مهمونا جیغ میکشن و فرار میکنن
آدرین : بانوی من بیا بریم بیرون ببینیم چی شده
مرینت : باشه
و مرینت حواسش نبود که کفش پاشنه بلند پوشیده و حتی نمیتونست با اونا راه بره چه برسه بخواد بدوعه و میاد بدوعه دوباره تعادلشو از دست میده و کفششو میزاره رو دامنش و …… تق با اون لباس پف پفی میخوره زمین
آدرین :
بانوی من حالت خوبه ؟؟
مرینت : آخ ……. آره خوبم
و مرینت دست آدرین رو میگیره و بلند میشه
و بعد کفشاشو در میاره و میگه : عجله کن
اونا میرن بیرون و با یه چیز وحشت ناک رو به رو میشن
یه چیزی شبیه روح مانند که رنگش قرمز بود و داشت شهر رو نابود میکرد
آدرین : مگه امکان داره کسی توی نیویورک آکوماتایزر بشه
مرینت : این فقط میتونه یه معنی داشته باشه …… که یعنی هاگ ماث به نیویورک اومده
ولی بعد یه صدایی از پشت سرشون میاد
صدا : نه اینطور نیست
مرینت و آدرین بر میگردن و میبینن که سه تا روح دیگه مثل اون اولیه بقلشونن که به رنگای آبی و صورتی و سبز بودن
مرینت : شما ها کی هستین
یکی از روحا : بهتره از اینجا برین اینجا خیلی خطرناکه
آدرین به مرینت نگاه میکنه و کلشو تکون میده ( منظورش اینکه بیا همین کارو بکنیم )
و دست مرینت و میگیره و میدوعن و از اونجا دور میشن و میرن یه گوشه و تبدیل میشن
کت نوار : آه خیلی حیف شد هنوز دیدنم از تو توی اون لباس جذاب تموم نشده بود
لیدی باگ : آهاااا هااا هااا ( خنده ) بس کن
و اونا میرن اونجا ……. و بعد ….. یهو ……..
یکی از اون روحا پرت میشه سمتشون ( اون روح سبزه )
لیدی باگ و کت نوار : اااااااااا ( جیغ)
و بعد روح سبز میوفته روشون و هر سه شون میوفتن زمین
کت نوار : اینجا چه خبره ؟؟
( بچه ها ببخشید یه چیزی اینجا بگم این روحا واسه کارتون ghost force هستن که یکمش از رو واقعیته و بقیش تخیل خودمه و به گفته مستر بلنک در قسمت ویژه میراکلس با این داستان کراس اوور میخوره واسه همین اینجوری نوشتم )
کت نوار : اینجا چه خبره ؟؟
روح سبز : لیدی باگ و کت نوار
لیدی باگ : خودمون هستیم
روح سبز : من کراش ( خورد کن ) هستم
لیدی باگ : قدرتاتو از کجا اوردی ؟؟
روح سبز : خب من با سه تا از دوستام زندگی عادی مون رو میگذروندیم تا اینکه با یه پرفسر آشنا شدیم دکتر بریو استون ، اون میخواست یه دروازه بین دنیای ارواح و زندگان درست کنه و تقریبا موفق شد اون تونست کاری کنه که بدنای ما قابلیت طتبیق با بعضی روحای خوب رو پیدا کنه همون طور که گفتم من کراش هستم و قدرتم اینه که میتونم با وزن خیلی زیادم یه ساختمون رو با خاک یکسان کنم و اینکه میتونم از دیوار رد بشم
و اون روح صورتی که میبینید اسمش میست عه اون سرعت بالایی داره
و اون روحی که آبیه اسمش فیوری ( خشم ) عه و قدرتش پرواز و بلند کردن اشیاء تا وزن ۴۰ تن عه
کت نوار : پس اونی که دارید باش میجنگید کیه ؟
کراش : مطمعن نیستم ولی فکر کنم دکتر بریو استون عه …… فکر کنم بدنش با یه روح بد مطابقت پیدا کرده
لیدی باگ : نا خواسته ؟؟
کراش : نه نا خواسته این اتفاق نمیوفته به احتمال زیاد خودش اینجوری خواسته
کت نوار : خب حالا چطور باید مهارش کنیم
خب این روحا تو یه شیشه نگه داری میشن ( بچه ها این کارتون هنوز نیومده و فکر کنم واسه همین زگ تون باشه ولی اگه سرچ کنید و برین تو قسمت فیلم ها یه یارو هست موهاش و چشماش و لباسش آبیه اونو بزنین نوع تبدیل شدنشونو نشون میده و میبینید که روحه تو یه شیشست و بعد از تو شیشه در میاد و یارو تبدیل میشه ) روحا تو یه شیشه نگه داری میشن ما باید اون شیشرو پیدا کنیم و روح رو داخلش بکشیم و بعد خوردش کنیم تا اون روح از بین بره
لیدی باگ : بسیار خب برو که بریم
اونا میرن تا با اون روحه بجنگن اما نمیتونن اون خیلی قویه اونا از هر قدرتی که داشتن استفاده کردن اما موفق به شکست دادن اون نمیشدن
کت نوار : باید چیکار کنیم ؟؟
لیدی باگ : طلسم شانس …..
و بعد یه گل از آب در میاد
کراش و میست و فیوری : ها ؟؟
کت نوار : یه گل ؟؟ میخوایم بش پیشنهاد دوستی بدیم ؟؟ ( شوخی )
لیدی باگ یه نگاه به دور و بر میندازه و میگه : هیچی پیدا نمیکنم
کت نوار : نگران نباش بانوی من ما واست وقت میخریم
و با میست و کراش و فیوری میره و با رد گست ( روح قرمز ) میجنگن
کت نوار : ببینم پس شیشه کجاست
فیوری : باید تو جیبش باشه
کت نوار : ولی ما حتی نمیتونیم بهش نزدیک بشیم
میست : باید تلاشمونو بکنیم
در همین حال لیدی باگ داشت با دقت به گل نگاه میکرد که یهو یه چیزی تو ذهنش جرقه زد و فهمید که این گل شبیه همون گلیه که پیکسی گرل بش داده بود
لیدی باگ : فهمیدم !!
و در یویوشو باز میکنه و طلسم شانسو میذاره توش و گل پیکسی گرل رو از توش در میاره
میست و فیوری و کراش : اون دیگه چیه ؟
همونطور که قبلا گفته بودم این یه گل صورتی بود که از خودش نور داشت ولی تا لیدی باگ به گفته ی پیکسی گرفتش تو آسمون یه نور خیلی درخشان صورتی از خودش داد
همه چشماشونو میگیرن
رد گست : وااااای چشماااام
و اونم چشماشو میگیره
بعد نور گل آروم آروم کم میشه و همه چشماشونو باز میکنن
و لیدی باگ میبینه که پیکسی گرل داره پرواز کنان به سمتش میاد
پیکسی گرل میاد پیش لیدی و میگه : بهت گفته بودم که هر وقت به کمکم نیاز داشتی خودمو زود میرسونم
لیدی باگ : پیکسی گرل ….
پیکسی گرل : چه اتفاقی افتاده
لیدی باگ همه چیو واسه پیکسی گرل توضیح میده
پیکسی گرل : خیلی خب من آمادم
اونا با رد گوست میجنگن و بالاخره میست میتونه به هزار تا سختی و با کمک بقیه شیشه رو از جیب رد گوست بر داره
رد گست : ننننننهههههه !!!!!!!!
و تا میاد شیشه رو ازش بگیره میست در شیشه رو باز میکنه و روح بدجنس کشیده میشه داخل شیشه و بعد پرتش میکنه به سمت کت نوار
کت نوار : کتاکلیزم
و شیشه رو نابود میکنه و روح برای همیشه از بین میره
لیدی باگ طلسم شانسشو از تو یویوش در میاره و پرت میکنه هوا و میگه : میراکلس لیدی باگ
و دوباره همه چی درست میشه
دکتر بریو استون : ننننهههه تو چیکار کردی چیکار کردی لیو تو یکی از بهترین شاگردام بودی چطور تونستی اینکارو بکنی
لیدی باگ : لیو ؟؟
( اسم طراح آدری )
و بعد پلیسا میان و میبرنش
پیکسی گرل میاد پیش لیدی و میگه : خیلی خوشحال شدم که تونستم کمک کنم
لیدی باگ : واقعا ممنونم اگه تو نبودی از پسش بر نمیومدیم
و پیکسی گرل پرواز میکنه و میره
لیدی باگ میره پیش روحا و میگه : ببینم شما ها لیو ، مایک و اندی هستید ؟؟
اونا به هم نگاه میکنن و شیشه هاشونو از تو جیباشون در میارن و درشو باز میکنن و به حالت عادی بر میگردن و میگن : آره
لیدی باگ : من نباید هویتتون رو میفهمیدم
اندی : نه اصلا مشکلی نیست
لیدی باگ : واقعا ؟
مایک : آره
لیو : ببینم تو ما رو از کجا میشناسی ؟؟
لیدی باگ : اااا خب به یه سری دلایل نمیتونم هویت خودمو فاش کنم
فیوری : او البته
بعد خبرنگارا میریزن سر هر پنج نفرشون
خبر نگار : یه بار دیگه به دست این سه قهرمان بزرگ لیو اندی و مایک شهر ما در امانه واقعا خیلی خوبه که شهر نیویورک شما قهرمانان بزرگ رو داره و در اینجا وای من چی دارم میبینم اینجا لیدی باگ و کت نوار حضور دارن
ببینم لیدی باگ و کت نوار شما چطوری خودتون رو به این فاجعه ی بزرگ رسوندین آیا شما در شهر نیویورک بودید ؟
لیدی باگ : اااا نه ، راستش ما با تلپورت خودمون رو به اینجا رسوندیم تا بتونیم از مردم فوق الاده ی نیویورک محافظت کنیم
خبر نگار : واقعا عالیه ما و تمام مردم نیویورک از شما سپاسگزار هستیم و اما سوالی که باقی میمونه اینکه ما شاهد یه قهرمان دیگه هم بودیم میشه بیشتر درباره ی اون قهرمان به ما توضیح بدید
لیدی باگ : خب اون یه دوسته خیلی خوب و یه قهرمان خیلی خوبه که هر وقت من و کت نوار به کمکش نیاز داشتیم خودشو به ما میرسونه و کمکمون میکنه
لیدی باگ : او الانه که به حالت عادی برگردم …… باید برم
و خداحافظی میکنن و میرن
اونا میرن تو یه کوچه و به حالت عادیشون بر میگردن و وقتی میرن تو خیابون میبینن که آدرینا داره بدو بدو میاد سمتشون
آدرینا لباسی که پوشیده بود لباسی بنفش بود ( رنگ مورد علاقش ) که آستیناش حلقه ای بود و بالاتنش اکلیلی بود اکلیلای صورتی و بنفش و دامنش از این دامنای بلند بود که خیلی لخته و یه چاک رو پای راستش داره ( اگه اشتباه نکنم دامن السا تو فروزن ۱ این شکلی بود ) اون موهاشو دم اسبی بسته بود ( مثل همیشه ) و این دم اسبی رو با یه ربان بنفش بسته بود اون یه جفت گوشواره طلا و یه گردنبند طلا بسته بود و لاک بنفش هم زده بود
آدرینا میاد پیش اونا و میگه : آه آدرین مرینت خیلی نگرانتون شدم معلوم هست شما دو تا کجایین
آدرین : اااا خب ما ترسیدیم و فرار کردیم
آدرینا : تو که راست میگی ….. هر وقت یه اتفاقی میوفته شما دو تا غیبتون میزنه و بعد از درست شدن همه چی دوباره پیداتون میشه ….. بعد از کی تا حالا خواهرتو تنها میذاری و فرار میکنی ؟ زود باشید بگید کجا بودید و چی کار میکردید میخوام بدونم اینجا چه خبره
مرینت : اااا …… خب میدونی ….. ما ……
همون موقع آدرینا چشاش برق میزنه و میره تو شوک : هاااا
مرینت و آدرین تعجب میکنن و دقت میکنن و میبینن که آدرینا اصلا به اونا نگاه نمیکنه بلکه داره به جلو نگاه میکنه
مرینت و آدرین بر میگردن تا ببینن که آدرینا داره به چی نگاه میکنه
و میبینن که اون لیو عه
لیو پسری بود با پوستی به رنگ کرمی موهای مشکی و چشمایی به رنگ بژ
آدرینا یاد بستنی ایی میوفته که با آدرین خورده بودن و بستنی آدرینا بستنی ایی بود که طبقه اولش کرمی با طمع هلو ( رنگ پوست ) طبقه دومش به رنگ مشکی با طمع شیرین بیان سیاه ( رنگ مو ها ) طبقه سومش هم بژ با طمع نسکافه با تیکه های شکلات توش ( رنگ چشم ها ) بود
آدرینا : اون خودشه …..
آدرینا عاشقش شده بود واسه همین قدم زنان میره پیشش
لیو هم تا آدرینا رو میبینه عاشقش میشه تازه آدرینا تو اون لباسه خیلی ملوس و جیگر تر شده بود که دیگه هیچی
مرینت و آدرین : هوف ( نفس راحت ) بازم شانس اوردیما
آدرینا میره و جلوی لیو وایمیسته و خیلی دخترونه و با ناز میگه : سلام
لیو : سلام ….. وای من تالا دختری به خوبی و زیبایی تو ندیده بودم
آدرینا میخنده و میگه : منم همین طور
و دست همو میگیرن و میرن تا با هم قدم بزنن
و قیافه ی مرینت و آدرین و اندی و مایک در اون لحظه :
مرینت و آدرین دوباره میرن به سالن و میبینن که مهمونی هنوز برقراره
گابریل میاد پیش آدرین ( گابریل یه کت شلوار مشکی پوشیده بود و یه لباس بنفش زیرش پوشیده بود و یه کربات بنفش هم روش زده بود ) گابریل میره پیش آدرین و با یه قیافه ی خیلی سرد و شبیه جنازه قبرستون میگه : آدرین خیلی باوقار شدی بهت افتخار میکنم
آدرین با خوشحالی : واقعا
گابریل : آدرین لطفا بیا پیش من بمون بعد از این قضیه نمیخوام ازم دور باشی ……… صبر کن ببینم آدرینا کجاست ؟؟؟
آدرین : اااا خب ….. اون …… اون رفته …… رفته یکم شیرینی بخوره
گابریل : او بسیار خب بیا بریم
بعد گابریل روشو بر میگردونه و به مرینت نگاه میکنه و میگه : امروز یه بار دیگه خودتون رو ثابت کردید خانم مرینت دو پین چینگ
( منظورش اینکه دوباره لباس های قشنگ قشنگ درست کردی )
خانم مرینت دو پین چینگ
و بعد دوباره روشو بر میگردونه و میره
مرینت هم خیلی خوشحال میشه
یه ۵ دیقه میگذره و مرینت و آدرین در حالی که کنار گابریل بودن در حال صحبت با هم بودن و گابریل هم تو فکر بود
گابریل تو فکر اتفاق امروز بود و خیلی ناراحت بود چون دید که قوی ترین شرور دنیا هم نتونست لیدی باگ و کت نوار رو شکست بده چون اونا حتی اگه توانایی شکست دادن اونو نداشته باشن کسایی رو دارن که بهشون کمک کنن
۲۰ دیقه میگذره
گابریل به آدرین نگاه میکنه و میگه : آدرین بگو ببینم آدرینا کجاست
آدرین : ااااا خب ……. فکر کنم ..… فکر کنم رفته اون طرف سالن
و با دستش یه جای دور رو نشون میده
گابریل با عصبانیت میره اونطرف آدرینم پشت سرش میره
و مرینتم سریع میدوعه بیرون تا آدرینا رو پیدا کنه و برگردونه
مرینت یکم میدوعه جلو و میبینه که آدرینا داره قدم زنان همراه با لیو میاد
مرینت سریع میدوعه سمت آدرینا
مرینت میاد جلوی آدرینا و دست به کمر با قیافه ای خشمگین وایمیسته
آدرینا : او مرینت این چند دیقه بهترین لحظات عاشقانه ی من بود ما ……..
مرینت سر آدرینا فریاد میزنه : آدریناااااااا
آدرینا سر جاش خشکش میزنه
لیو : چرا سرش داد میزنی
مرینت با عصبانیت : اصلا معلوم هست کجایی …. یکم با خودت فکر نکردی اگه پدرت بفهمه چه بلایی سر هر دوتون میاد ؟
آدرینا : او نه پدرمو به کل فراموش کردم
آدرینا دو تا دست لیو رو میگیره و میگه : او عزیزم متاسفم اما باید ترکت کنم
لیو : آه متوجهم
و بعد آدرینا دستشو ول میکنه و مرینت دستشو میگیره و با سرعت میدوعه و آدرینا تا آخرین لحظه با ناراحتی به لیو نگاه کرد
۲ دیقه قبل
گابریل میره اونطرف آدرین هم میره دنبالش
گابریل با عصبانیت یه نگاه به دور و بر میندازه
و بر میگرده به سمت آدرین و میگه : اصلا چرا آدرینا باید اومده باشه اینجا ……. آدرین به نفعته که بگی آدرینا کجاست
آدرین : ااااا …..
گابریل : برای آخرین بار ازت میپرسم آدرینا کجاست
آدرین : پدر …..
همون موقع یه صدایی میاد
صدا : پدر …. !!!!
و گابریل بر میگرده و میبینه آدرینا عه
گابریل دست آدرین رو ول میکنه
گابریل : آدرینا !!!!!! ………. ببینم این همه وقته کجایی
مرینت میره پیش آدرین و میگه : حالت خوبه
آدرین : آره فقط نمیدونم چرا از وقتی که آدرینا اومده انقدر اخلاق پدرم فرق کرده
مرینت آدرین و بقل میکنه تا باهاش احساس همدردی کنه
و در همین لحظه آدرینا میخواست جواب پدرش رو بده
آدرینا : اااا خب من هینجا بودم
گابریل : این جواب سوال من نبود
آدرینا : اااا خب بعد از تموم شدن اون اتفاق من برگشتم به سالن و ……. ااااا
آدرین از پشت پدرش با دست و اشاره میگه : بگو رفتم شیرینی بخورم
آدرینا : اااا آره من برگشتم به سالن و رفتم و یکمی شیرینی خوردم
گابریل : این همه وقت ؟؟
آدرینا به آدرین نگاه میکنه و آدرین کلشو تکون میده که یعنی نمیدونم
بعد آدرینا میگه : اااا خب بعدش رفتم اونجا
و با دستش یه طرفو نشون میده که یه چندتا دختر دور هم جمع شدن
آدرینا : آره رفتم اونجا و برای چند دیقه با اونا گرم گرفتم
گابریل : و بعدش … ؟؟؟
آدرینا : ااااا خب بعدش رفتم ……. ااااا رفتم تا مرینت و پیدا کنم که الان خودش اومد پیش من همین
گابریل چشماشو میبنده و میگه تا وقتی که بر نگشتیم پاریس حق نداری از من دور بشی همین طور تو آدرین
آدرینا و آدرین : بله پدر
گابریل یه نگاه به مرینت میکنه و میگه : خانم دو پن چینگ شما هم همین طور چون مسعولیت شما با منه
مرینت : ااااا بله آقای آگراست
و همشون تا اتمام مهمونی کنار گابریل میمونن
وقتی مهمونی تموم میشه اونا بر میگردن به هتل و هر کسی میره تو اتاق خودش
گابریل با خودش میگه : نمیدونم چرا یهو از کنترل خارج شدم فکر کنم خیلی به آدرین سخت گرفتم
گابریل : امیلی همیشه دلتنگ آدرینا بود همیشه یکی از آرزو هاش این بود که بتونه اونو از نزدیک ببینه اما به خاطر اشتباه من بود که اون هیچوقت نتونست آدرینا رو ببینه و الان آدرینا برام خیلی مهم شده من اصلا نمیخوام که بین آدرین و آدرینا فرق بزارم اما آدرینا واقعا منو یاد امیلی میندازه
آدرین : پلگ اصلا نمیدونم که چرا پدرم انقدر تغییر کرده
پلگ : مگه همیشه نمیخواستی که پدرت تغییر کنه خب بیا اینم تغییر
آدرین : نه پلگ منظورم این تغییر نبود
پلگ : من نمیدونم فعلا بذار پنیرم رو بخورم
آدرین :
فردا میشه و اونا همراه با آدری و کلویی سوار قطار سریع السیر میشن و بر میگردن پاریس تو طول مسیر مرینت که کنار آدرین نشسته بود میبینه که آدرین قیافش ناراحت میزنه و تو فکره
مرینت دستشو میزاره رو دست آدرین و رشته ی افکار آدرین پاره میشه
مرینت : حالت خوبه ؟؟
آدرین : آره فقط داشتم به پدرم فکر میکردم
مرینت : مطمعن باش که همه چی درست میشه بهت قول میدم
آدرین :

بعد اونا میرسن به پاریس
* این داستان ادامه دارد *
منبمنبعع
های ^-^