عشق نقاب دار خونین p57
ادرین:غذا و خوراک حل شده بود الان مونده بود
رفتم کنار دخترا نشتم و گفتم:غذا حل شد مشکل دیگه ای هم دارید؟
مرینت که انگار سردش بود....از سرما میلرزید که زیر گوشم صدای غلچ غلچ برخورد دندون شنیدم دیدم اریانا از سرما بهم چسبید
مرینت گفت:با چیزی که دای میبینی جای سوال کردن داره
_خوب اره...اگه حرف نزنید که از سرما می خوابید و به فنا میرید
که احساس کردم ی چیز خیلی داغ روشنمه*-* برگشتم دیدم اریانا هست که از سرما غش کرد و داره ناله میکنه
دستم و گذاشتم رو رو پیشونیش............اینقدر گرم بود که اگر دما سنج میذاشتیم میترکید
ترسیدم که نکنه از دستش بدم
مرینت که از چشمام متوجه شد گفت:من میتونم تبش رو قطع کنم از مامانم یاد گرفتم فقط به چنتا چیز نیاز داریم
_خو بگو خواهرم داره به فنا میره
+الان خواهرت شد، اونموقع خودت داشتی خفش میکردی
"اشاره به قسمتی که ادرین گلوی اریانا رو فشار داد"
_الان زمان یاد اوری نیست بگو چی نیازه بیارم
+اینجا چیزی هم داره
_"یکم صداش بالا میره"بهت میگم چی می خوای داره میمیره
خودم از صدام وحشت کردم دیگه چی برسه به مری
+"با ی نگاه خشک که هیچ اتفاقی نیافتاده"ی ظرف اب +اسفناج+حوله ی سنگ هم پیدا کن
یکجوری بهش نگاه کردم که انگار اتفاقی نیافتاده اما....اما...... تو دلم زار بود این حالت جهره رو از ادرینا یاد گرفتم "پوزخند تو دلم زدم"
_همه رو داریم بجز حوله-_-
+پوفففففف لباسم رو ی تیکش رو پاره کردم و تا کردم که دیدم هنو اینجاست
به چی نگاه میکنی،برو وسایل رو بیار
_هیچی فقط به این مینگرم که همچین خانم با استعدادی قراره باهام باشه
+مرض برو خواهرت اینجا داره جون میده
_اوکی اوکی
+بعد از در خارج شد،به محز خارج شدنش اشکام جاری شدن و امون ترمز ندادن خو منم ی صبری دارم نمیتونم نگهش دارم که
همین جور اشکام میرختم و تو دلم میگفتم اره بخاطررخواهرش بوده به دلیل داد نمیزنه که صدای پا امد سری اشکام و با پست دست پاک کردم ولی صدای پا دیگه نیومد فقط صدای مشت بود که میخورد به ی چیز
اروم پا شدم که برم ببینم چی شد که یکدفعه در باز شد و
*مرض نویسنده*
برو یکم دیگه موند^^
*رسیدی^^*
تو ادرین به شدت زیاد پرت زمین شد
زبان ادرین:از در رفتم بیرون.....شاید ناراحت شد و نشون نداد.....نه"پوزخند"مرینت اینجوری نیست...خوب باید سنگ پیدا کنم....اینم سنگ
حالا ی............که ی کفش جلوم ظاهر شد....سرم رو بلند کردم و با چیزی که دیم ترسیدم...ی پرش زدم به عقب
_تو اینجا چه غلتی می کنی
+"پوزخند"به کمک دوست جونین
_چی گف...که ی مشت به صورتم زد که پرت شدم عقب
+مرینت کجاست
_کورخوندی بگم
+که ی مشت دیگه زد تو صورتم که به عقب پرت شدم و به در کلبه برخوردم و چون شدت زیاد بود در باز شد و وارد خونه شدم
های ^-^