انگار عاشق شدم p2
آنچه گذشت :
دست آدرین توی بسته چیپس من مونده بود و تند تند آب دهنم خشکیده میشد و بزور قورتش میدادم .
کم کم صورت آدرین بهم نزدیک میشد.
چیزی نمونده بود که .....
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چیزی نمونده بود که لباشو رو لبام بزاره و منم مثل یه منگول وایستاده بودم ولی یکدفعه فیلیکس سر از راه رسیده و داد نسبتا بلندی کشید که صداش تا سه خیابون اونور تر میرفت .
فیلیکس : **** داشتید چیکار می کردید ؟؟؟؟
آدرین رو به دیوار چسبوند و گفت :
_ شلغم مثلا اون دختر عموته . (خخخخخخ شلغم)
من که از ترس خشکم زده بود و نمی دونستم چی بگم .
_ تو کی از نیویورک برگشتی ؟؟؟
فیلیکس از عصبانیت سرخ شده بود و رگ گردنش زده بود بیرون .
تقریبا آدرین دیگه داشت زیر دست فیلیکس خفه میشد .
_ ولم کن . من *** کردم . ولم کن .
فیلیکس ولش کرد و اشاره به در خونه کرد و به آدرین گفت :
_ گمشو یه هفته برو خونه ی دایی دیان .
_اما مدرسه ام چی میشه ؟؟
_ کتاب و دفترات رو هم ببر .
آدرین که نمی تونست در برابر داداشش مقاومت کنه سریع رفت توی اتاقش تا وسایلاش رو جمع کنه .
منم از ترس رنگم پریده بود و مثل یه مجسمه پشت یکی از مبل ها وایستاده بودم و هیچی نمی گفتم .
منتظر این بودم . که وقتی آدرین رفت ، فیلیکس سر من فریاد بکشه .
دیدم که فیلیکس دستی لای موهاش کشید .
خوشم میومد که سر من غیرت پیدا کرده .
با خودم داشتم این خیالات رو میکردم که وقتی کسی از یه نفر خوشش میاد روش غیرت داشته باشه .
توی همین فکر و خیالات بودم که فیلیکس صداشو روی من بلند کرد .
_ تو خجالت نمی کشی ؟؟؟ لابد هر روز کارت اینه که بشینی توی خونه و از این فیلما نگاه کنی .
_ نه نه . به جونم خودم راست میگم . فقط همین یه روز بود .
_ ه ..... وقتی پدر مادر بالا سر بچه شون نباشن همینه دیگه . بچه شون اینجوری بار میاد .
آدرین از اتاقش با وسایلاش بیرون اومد و بدون اینکه نگاهی به من و فیلیکس بکنه از در بیرون رفت .
_ برو گمشو درساتو بخون .
منم از رو نرفتم و پر رو تر شدم وگفتم :
- نیویورک خوش گذشت ؟؟؟؟ کاگامی هم باهاتون بود ؟؟؟
_ فضولیش به تو نیومده .
منم بدون اینکه جواب بدم سرمو انداختم پایین و به سمت اتاقم رفتم .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مامان و خاله سوزی یک ساعت قبل از اینکه بابا هامون بر گردن خونه از آرایشگاه اومدن . ساعت 9 شب بود .
من تقریبا نیم ساعتی میشد که از اتاقم بیرون اومده بودم و خونه ی خاله سوزی بودم .
خاله سوزی در جا تا از در اومد تو . رفت در یخچال و بطری آب رو آورد بیرون .
مامانم گفت :
_ سوزی بی زحمت یه لیوان هم بده به من .
_ بیا امی . (مخفف اسم مامان مری )
_ دستت بی بلا .
خاله سوزی لیوان دوم رو هم داشت سر میکشید که گفت :
_ پس آدرین کجاست ؟؟؟
نمی دونستم چی بگم .
_ رفته خونه ی دایی دیان . گفت شب هم نمیاد .
بازم یاد اتفاق چند ساعت پیش افتادم . جرعت نمی کردم که توی چشم های فیلیکس نگاه کنم .
فیلیکس زیر لب غرولند :
_ وقتی اینجور فیلما رو نگاه کنی وضع همینه دیگه .
خاله سوزی گفت :
_ فیلیکس پسرم زنگ بزن این رستوران سر کوچه یه غذا سفارش بده تا هممون از گرسنگی تلف نشدیم .
_ هی نشد ما یدفع طمع غذای خونگی رو هم بکشیم .
مامان عصبی شد و گفت :
_ حالا یه سوژه هم دست باباهاتون بدید که هی سر ما غرغر کنن .
فیلیکس هم بی آنکه جواب مامانم رو بده رفت سمت تلفن و غذا سفارش داد .
بعد هم تلفن رو گذاشت و رفت توی اتاقش و در رو محکم بست .
خاله سوزی سعی کرد از مامانم دلجویی کنه .
_ به دل نگیر امی جون . این همیشه اینجوریه .
_ آره میدونم سوزی .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مامان رفت تا لباساشو عوض کنه و خاله سوزی هم گفت تا غذا رو بیارن میره یه دوش بگیره تا این خستگی از تنش در بیاد .
نمی دونم چطور که خودمو جلوی در اتاق فیلیکس دیدم .
صدای آهنگ رو توی اتاقش زیاد کرده بود جوری بود که شیشه ها میلرزید .
در زدم اما نشنید .
منم مثل این بچه ها سرمو انداختم و رفتم تو .
فیلیکس کنار کمد وایستاده بود و داشت بلوز می پوشید .
منم مثل یه منگول وایستاده بودم و نگاهش میکردم . تازه محوش هم شده بودم .
که یکدفعه دیدم .
_ د ..... تو اینجا چیکار میکنی دختر !؟
_ اممم .... من ..... من
فیلیکس اخم کرد .
_ من اومده بودم که بگم ... امممم بگم که خاله سوزی گفت صدای آهنگ رو کم کنی .
_ خب میتونی بری .
بعد به در اتاقش اشاره کرد مثل موقعه ایی که آدرین رو از خونه فرستاد بیرون .
منم از رو نرفتم و گفتم :
_ دفعه ی بعد منو میبری با خودت نیویورک ؟؟؟
عصبی شده بود و نمی دونست که چطور منو از سر خودش باز کنه .
نشست روی تختش و سرشو میان دو تا دستاش گذاشت .
واقعا جذاب شده بود با اون تیشرت فسفری رنگی که پوشیده بود.
_ قول میدی دفعه ی بعد منو با خودت ببری نیویورک ؟؟؟
خودمم نمی دونستم که انقدر سمج باشم و او انقدر عصبانی بشه .
اومد جلو و چونه ام رو گفت و مو هامو از پشت کشید .
_ وای فیلیکس . موهامو کندی .تورو خدا ولم کن .
_ هنوز نفهمیدی که من چقدر ممکنه خشن باشم .
بعد دندوناشو روی هم سابید و گفت :
_ دیگه نبینم از اون فیلم های *** توی خونه ببینی .
دلم میخواست که حرصش رو بیشتر در بیارم برای همین گفتم :
_ اگه دفعه ی بعد منو با خودت ببری نیویورک ، قول میدم که تنهایی از اون فیلما نگاه کنم .
دیگه بدتر عصبی شده بود گفت :
_ تو تو غلط میکنی . نه تنها . نه با هیچ کس . اون روی منو بالا نیار مری .
با بی رحمی موهامو میکشید . جوری که کمرم از پشت دوتا شده بود .
همون لحظه در اتاق باز شد و خاله سوزی اومد تو .
منم بی معطلی خودمو انداختم بغل خاله سوزی و گفتم :
_وای ولم کن . داری چیکارمیکنی؟؟؟
فیلیکس غافلگیر شده بود و بهت زده یه نگاه به من میکرد و یه نگاه به مامانش که کنار در خشکش زده بود .
خاله سوزی گفت :
_ اینجا چه خبره !؟ فیلیکس .....!؟
از لحن خاله سوزی فیلیکس خودش رو باخت و من هم زرنگی کردم خودم رو جمع و جور کردم و بعد وانمود کردم که خاله سوزی یه فرشته ی نجات بود و به دادم رسید .
خودمو بیشتر توی بغل خاله سوزی جا کردم و گفتم :
_ دیونه شده به خدا . میخواست منو ببوسه .
بعد با لحن شاکی و تهدید آمیز گفتم :
_ به مامانم میگم .
خاله سوزی با رنگی پریده و با التماس گفت :
_ نه تورو خدا . یه وقت بچه گی نکنی چیزی بگی ! . خیلی زشته ! مایه ی آبرو ریزی میشه .
بعد روبه فیلیکس و گفت :
_ خودم به حسابش میرسم .
مگر میشد که من همچین فرصت خوبی رو از دست بدم ؟؟؟ آخه کی ؟؟؟ مثل یه بچه ی خوب و حرف گوش کن صورت خاله رو بوسیدم و گفتم :
_ باشه . فقط به خاطر شما فقط ازش قول بگیرین که آخر همین هفته وقتی با دوستاش میره کوه ، منم با خودش ببره .
فیلیکس بیشتر عصبی شد و دیگه طاقت نیاورد و یه شیشه ادکلن از روی میز برداشت و به سمت من پرت کرد .
من و خاله سوزی هردو جیغ کشیدیم .
اگر جاخالی نداده بودم ، دماغم به باد رفته بود .
همون لحظه زنگ خونه به صدا در اومد .
از رستوران غذا آورده بودن . خاله سوزی مجبور شد که بره و غذا ها رو بگیره . قبل از این که پشت سر خاله سوزی از اتاق خارج بشم ، شنیدم که فیلیکس لجش گرفت و گفت :
_ اگه هی نشینی از اون فیلم های مزخرف ببینی ، انقدر پرو نمی شی ، جوجه اردک زشت .
ووووووووووااااااااااااا یییییییییییی تمومید 
امیدوارم که خوشتون اومده باشه . 
نظر یادتون نره
فعلا ^_^
های ^-^