عشق خاص p3
که یهو حرفم رو خوردم.با دیدن صورتش رنگ از روم پرید. اون همون پسری بود که دیشب تو مهمونی دیدم.
پسره: جلوی پاتو نگاه کن
من: .......
پسره: چیه؟چرا ساکت شدی؟
من: اممممم....شما...این...جا..زن..زندگی ...میکنید؟
پسره: آره چطور؟خدمتکار جدیدی؟
پسره ی پررو بهم میگه خدمتکار.باید حالشو بگیرم ولی بهش مدیونم.اگه اون نبود معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد.
من: نه. من مارینت دوپن چنگ مهمونتون هستم.امیلی جون خبر داره.مادرتون هستن؟
پسره: آره.پس تو مهمونی.منم آدرین آگرست هستم .چه خوب شد دوباره دیدمت چون ساعت مچیت رو جا گذاشته بودی تو مهمونی.
من: از کجا پیداش کردی؟
پسره: صاحب اونجا دوست من بود بعد گفت که اون رو تو دست تو دیده ازم پرسید میشناسمت منم بهش گفتم یکم.بعد اونم این رو ...
ساعتم رو از تو جیبش در آورد و جلوم گرفت.
پسره: ....داد به من تا هر وقت دیدمت بهت بدم.
من ساعت رو از توی دستاش گرفتم و تشکر کردم
من: ممنونم.
پسره: خواهش میکنم.ولی سعی کن تا زمانی که اینجایی زیاد طرفای اتاقم نپلکی.
و بعد صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت
پسره: چون عاقبت بدی داره خانم کوچولو.
و پوزخندی زد و در همون حالت موهاش رو که روی صورتش آویزون بود فوتی کرد و رفت طبقه بالا.چرا گذاشتم اینجوری بشه؟چرا نتونستم جوابش رو بدم؟اونم من که حاضرجوابیم عالیه.اون چه پوزخندی بود که همه بدنم رو به لرزه انداخت.دوباره اگه بخواد اینجوری باهام حرف بزنه و از حد خودش بگذره با خاک یکسانش میکنم.آره به من میگن ماری خفن.
امیلی : مارینت عزیزم چرا رو پله ها خشکت زده؟صبحونه خوردی؟اگه نخوردی بیا بخور.
من: امممم...الان میام امیلی جون.
و بعد با امیلی جون رفتیم تو آشپزخونه و سر میز نشستیم و صبحونه خوردیم.بعد من پاشدم و رفتم به سمت اتاقم.همینطور که میرفتم سمت اتاقم از اتاق اون طرف راهرو یه صدایی اومد. رفتم جلوتر تا صدا رو بهتر بشنوم.مثل صدای آهنگ بود.از قفل در داخل رو نگاه میکردم که یهو در باز شد و افتادم داخل اتاق.آدرین بود که در رو محکم پشت سرم بست.همونطور که دستش رو روی در نگه داشته بود با اون دست دیگش کلافه توی موهاش دست کشید.من از رو زمین بلند شدم و ایستادم.
من: ببخشید آدرین من نمیدونستم این اتاقته.
آدرین: چرا داشتی سرک میکشیدی این طرفا؟دنبال چیزی میگردی؟
من: نه من فقط صدای آهنگتو شنیدم و کنجکاو شدم ببینم صدا از کجا میاد.در ضمن این چه طرزه حرف زدنه؟من که معذرت خواهی کردم.
آدرین: هی کوچولو تند نرو.تو اومدی تو اتاقم تازه بدهکارم شدم؟
من: من عادت ندارم حرفی رو دوبار تکرار کنم.یه بار گفتم معذزت میخوام.حالا هم اگه دستتو برداری من میخوام برم.
آدرین: این خانوم کوچولو خیلییی پرروئه.درضمن ما از مهمونامون خوب پذیرایی میکنیم .حالا که اومدی یکم بیشتر اینجا بمون کوچولو.
ترسیدم و رفتم جلوتر تا در اتاق رو باز کم و برم بیرون اما آدرین نزاشت و دستم رو گرفت و رو سینش گذاشت و با اون یکی دستش کمرم رو گرفت و منو به خودش چسبوند.
من: هوی.چیکار میکنی پسره ی بی تربیت.ولم کن بزار برم.
آدرین: حالا که اومدی یکم بیشتر بمون .گفتم که ردشدن از کنار اتاقم و سرک کشیدن از اینجا عواقب بدی داره.و به با دستش چونم رو گرفت و آورد بالا.منم با زانوم یکی محکم زدم جای حساسش و اونم ولم کرد. از فرصت استفاده کردم و دویدم بیرون .اونم مثل گرگ وحشی دنبالم میدوید.از پله ها دویدم پایین و اونم از پله ها پایین دوید و از فرصت استفاده کرد و یک جست بلند زد و خودش رو روم پرت کرد.منم افتادم اون طرف تر و اونم همینطور بهم نزدیک میشد.پام از وزن زیادش درد گرفته بود.نمیتونستم ار جام بلند شم.اونم مثل یه گرگ زخمی میومد جلوتر و روبه روم نشست و دستام رو با یک دستش گرفت.
من: چیکار میکنی؟اگه دست به من بزنی به امیلی جون میگم.
آدرین: من رو از مامانم میترسونی.هرچی رو دلت میخواد برو بهش بگو.
خیلی ترسیده بودم.دستش رو روی رون پاهام میکشید.قند تو دلم آب شد.
_آدرین ،مارینت شما کجایید؟
صدای امیلی جون بود.وای خدا فرشته نجاتم رسید تا منو از دست این کروکودیل نجات بده.آدرین سریع خودش رو جمع و جور کرد.همون لحظه امیلی جون ما رو دید و اومد پیشمون.
امیلی: مارینت دخترم چرا روی زمین افتادی؟آدرین تو پیش مارینت چیکار میکنی؟
من: چیزی نیست امیلی جون پام درد میکنه نمیتونم پا بشم.
امیلی: چرا ؟مگه پات چی شده؟
من: هیچی آدرین دنبالم کرده بود بعد...
وقتی با چشم غره آدرین رو به رو شدم حرفم رو قورت دادم و ادامه دادم
من: ...بعد پام لیز خورد از پله ها افتادم پایین.
امیلی : آدرین این چه کاریه که با مهمونمون میکنی؟دخترم آدرین خیلی شروره.در عوضش برای اینکه جبران بشه یه کاری بگو تا آدرین برات انجام بده.
قیافه آدرین تو هم رفت.
آدرین: ولی مامان....
امیلی: پسرم خودت اشتباه کردی و باید تنبیه بشی.
من خندم گرفته بود اما خودم رو کنترل کردم.تنبیهعهههه...
مثل بچه های مهدکودکی مامانش کروکودیل رو تنبیه کرد.اما در حین خنده آدرین بدجور بهم نگاه کرد و منم بهش زبون درازی کردم.اولش جا خورد چون هنوز اون روی مارینت رو ندیده بود
من: امیلی جون من میخوام که آدرین....
ایزی ایزی تامام تامام.جای حساسشم بود. ولی دیگه بستونه.
نظر بدید تا بزارم
های ^-^