بانوى لات من پارت4
از درد بى هوش شدم ...
با صداى اونا بلند شدم
مارينت:گمشو بيا اينجا
ناشناس٢:باش
مارينت:خب حال وزير چطوره آليا چان؟
پس اسمش آليا بود...
آليا:پرفكته
مارينت:خب پس عاليه
محكم ضربه زد به كمرم بهم گفت
مارينت:مرتيكه ى خر بلند شو
اين رو گفت ياد يكى از خاطرات بچگى افتادم
&فلش بك&
آدرين:مارينت من بايد با رزيتا برم ژاپن زود برمى گردم
مارينت:اون دیگه دوست صمیمیتع؟
&پايان فلش بك&
ناخداگاه لبخندى روى لبم اومد
از زبان مارينت
درده شديدى توى كمرم حس كردم...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ ساعت 13:59 توسط ☽︎˚𖨂 𝐛𝐥𝐚𝐜𝐤𝐥𝐲 𝐛𝐥𝐚𝐧𝐜 ˖ˑ
|
های ^-^