من:نمى دونم شايد همين جور باشه كه مى گيد

مارينت:خب بهتره به اين فكر كنيد كه دوست داريد وقتى بهتون گفت ببخشيد چى كار كنيد

من:نمى دونم

مارينت:نمى دونيد يا نمى خواين بگين

من:م ن

مارينت:شما؟

من:اون رو مى كشتم

مارينت:آم خوب چه خشن

من:😐

مارينت:😑

مارينت:خب اين جلسه تمومه جلسه ى بعدى هفته ى ديگه پنجشنبه

من:ب باشه

مارينت:خدانگه دار

رفتم بيرون به نينو زنگ زدم 

نينو:تمومه؟

من:آره

نينو:بيا پايين پس

من:باش

رفتم پايين يه دختر با موهاى زرد و چشم هاى آبى اومد جلوم لباسش رو كه نگم😶

دختره از گوشيه در رفت تو به منم تنه زد وا روانى😑

رفتم سوار ماشين شدم

نينو:چطور بود؟

من:خوب بود فهميدم كه من براى چى رفتن اون رو تحمل نمى كردم

از زبان مارينت

آدرين رفت منم پرونده هارو گذاشتم تو كيفم و پالتوم رو پوشيدم و رفتم

لايلا:خداحافظ خانم

من:خدافس

رفتم پايين كه كلويى رو ديدم

كلويى:لايلا هست؟

من:بله خانم برژوا😑

كلويى:چيزى ديگه نمى خواين؟

من:فقط لباس درست موقع اومدن به اينجا بپوشيد

كلويى:باشه 

رفتم بيرون كه ماشين فيليكس رو ديدم واى نه خدا


لباس کلویی یه پیراهن کوتاه بود×-×