روانشناس من پارت٣
من:نمى دونم شايد همين جور باشه كه مى گيد
مارينت:خب بهتره به اين فكر كنيد كه دوست داريد وقتى بهتون گفت ببخشيد چى كار كنيد
من:نمى دونم
مارينت:نمى دونيد يا نمى خواين بگين
من:م ن
مارينت:شما؟
من:اون رو مى كشتم
مارينت:آم خوب چه خشن
من:😐
مارينت:😑
مارينت:خب اين جلسه تمومه جلسه ى بعدى هفته ى ديگه پنجشنبه
من:ب باشه
مارينت:خدانگه دار
رفتم بيرون به نينو زنگ زدم
نينو:تمومه؟
من:آره
نينو:بيا پايين پس
من:باش
رفتم پايين يه دختر با موهاى زرد و چشم هاى آبى اومد جلوم لباسش رو كه نگم😶
دختره از گوشيه در رفت تو به منم تنه زد وا روانى😑
رفتم سوار ماشين شدم
نينو:چطور بود؟
من:خوب بود فهميدم كه من براى چى رفتن اون رو تحمل نمى كردم
از زبان مارينت
آدرين رفت منم پرونده هارو گذاشتم تو كيفم و پالتوم رو پوشيدم و رفتم
لايلا:خداحافظ خانم
من:خدافس
رفتم پايين كه كلويى رو ديدم
كلويى:لايلا هست؟
من:بله خانم برژوا😑
كلويى:چيزى ديگه نمى خواين؟
من:فقط لباس درست موقع اومدن به اينجا بپوشيد
كلويى:باشه
رفتم بيرون كه ماشين فيليكس رو ديدم واى نه خدا
لباس کلویی یه پیراهن کوتاه بود×-×
های ^-^