مثل هميشه با صداى مسخره ى جك و جونور هاى روى درخت بلند شدم صداى مامانم اومد كه گفت:((مارينت بيا پايين))رفتم پايين با ديدن صحنه اى كه ديدم چشمام چار تا شد!ديكسى؟

اون اومده بود؟ديكسى:((واى مارينت خودتى چقدر بزرگ شدى))من:((ديكسى؟تو واقعا اينجايى؟))ديكسى:((آره نگران نباش مثل من ديوونه نشدى))مامان:((اين چه حرفيه؟))ديكسى:((مامان من از تيمارستان اومدم نه مركز خريد))من:((بيا بريم اوتاق من))ديكسى:((باشه))نشستم رو صندلى من:((خب ديكسى٧ساله هم ديگه رو نديديديم))ديكسى:((ميدونم تو اون تيمارستان من يه روانى به تمام معنا بودم ولى الان حالم خوبه))من:((اوه ديكسى همچين چيزى نگو))ديكسى با بغض ادامه داد:((تو اونجا خيلى سختى كشيدم))من:((ديكسى به سختى كشيدن نيست ببين تو سختى كشيدى ولى الان حالت خوبه و جلوم نشستى))ديكسى:((اگه سختى هايى كه من كشيدم رو مى كشيدى همچين چيزى نميگفتى))با اين حرفش عصبى شدم و دندون هام رو به هم كشيدم و گفتم:((ببين ديكسى نميخوام اولين روزى كه از اونجا اومدى بيرون رو كوفتت كنم ولى هر بلايى سرت بياد حقته))ديكسى:((باشه مارينت خدافس)) از اتاقم رفت روى تختم دراز كشيدم پام رو انداختم رو پام تيكى:((اون كى بود مارينت؟اين اولين بارى بود كه ميبينم با يه نفر اينطورى حرف زدى!؟))من:((اون خواهرم ديكسيه توى يازده سالگى رفت تيمارستان بعد هفت سال اومده))تيكى:((خب اون چى كارت كرده؟))من:((توى يازده سالگى عاشق يه پسرى شدم و به ديكسى گفتم ديكسى مخ اون پسره رو زد و با اون دوست شد بعدش به دشمنام گفت كه من عاشق اون پسر بودم دشمنام هم اين رو به همه گفتن تا دو هفته مدرسه نميرفتم))

_________________________

چطور بود خوب بود؟ راستى من توى هر پارت بيوگرافى يه شخصيت رو ميزارم امروز مال مارينت:

نام:مارينت

فاميلى:دوپان چنگ

سن:١٨

وزن:٤٧

قد:١٧٨

تنفرات:صبح ها_ديكسى_لايلا_پليدى_

علايق:كت نوار_خانوادش(به جز ديكسى)_ناتالى_آليا_ماه_

هويت قهرمانى:

نام:ليدى باگ

قدرت:ساختن