خب اول میخوامم یه تشکر ویژه کنم از کاترین جان که گذاشت اینجا نویسنده شم خب حالا بریم سراغ پارت 2  شب که خوابیدم هیچی از صبح یادم نبود نمیدونستم چرا انگار همه چیز اینقدر تغییر کرده بود به پلگ صبح بخیر گفتم ورفتم لباس هام رو پوشیدم وبعد به ناتالی گفتم به به پرنسس من چطوره ناتالی خندید وگفت مرینت برنامه ی درسیت رو تو ی ماشین گذاشتم ساعت5 کلاس شمشیر بازی داری منم رفتم تو ماشین وبه راننده گفتم امروز چه خبر پادشاه جاده ها اونم مثل همیشه به من نگاه کرد ولی این دفعه لبخند زد البته هنوز واسم عجیبه که چرا امروز همه اینقدر مهربون شده بودن بعد به راننده گفت حالا بریم مدرسه راننده خندید و قبول کرد وقتی رسیدم مدرسه کلاس خیلی ساکت بود اول ترسیدم بعد میخواستم تبدیل شم که یه هو از بالا برف شادی ریخت و همه با هم خوندن تولدت مبارک تولدت مبارک حتی ادرین هم اونجا بود دوباره ادرین مثله همیشه دست وپاشو گم کرد وگفت شللللام مممریننت بعد گفت ببخشید منضور این بود که سلام مرینت تولدت ممبارک منم خندیدم وگفتم ممنون ادرین هم دوباره دوید سمت حیاط منم از خنده قش کردم خلاصه همه باهم کیک خوردیم وخندیدیم حتی اقای داماکلیز هم بود که یه دفعه کلویی اومد ودوباره به من چسبید وگفت وای مرینت جون اومدی برات شال گردن بافتم ادرین هم از حسودی داغ کرد خب منطزه پارت بعد باشید لطفا نضر بدید فعلا بای