انتخاب عشق سخته (قسمت اول)
انتخاب عشق سخته
مامان: مرینت ، عزیزم، بیدار شو، مهمون داری
مرینت: مهمون دارم...
مامان: مرینت، لوکا و نیتن اومدن
مرینت: چییییییییییی! آخه چرا؟!
مامان: چون امروز تولدته و کادو آوردن
مرینت: چی! کادو!
مامان: پاشو لباساتو عوض کن، طبقه ی پایین هستنا
مرینت: واییییییی الان حاضر میشم
🐞خانم دوپن چنگ به طبقه ی پایین رفت و مرینت هم پس از حاضر شدن، پایین اومد🐞
میرینت: 😁س...سلام... ب...بچه ها😁
لوکا: 😊تولدت مبارک😊 اینم کادو ی من🎁
مرینت: م... مرسی
نیتن: 🎊مرینت عزیز تولدت مبارک🎊 🎁
مرینت:ممنونم
🐞نیتن و لوکا داشتن میرفتند بیرون که ناگهان لوکا وایساد🐞
لوکا: مرینت
مرینت: بله
لوکا: امروز میای خونه ی من
مرینت: امممم...
لوکا: خواهش میکنم
مرینت: خب... باشه😊
لوکا: واقعا ممنونم ، ساعت 8 منتظرتم
مرینت: باشه
🐞لوکا و نیتن رفتند و به زودی ساعت 8 شد و مرینت به سمت خونه ی لوکا رفت🐞
لوکا: سلام مرینت
مرینت: سلام
لوکا: خوش اومدی ، بیا تو
مرینت: ممنون
لوکا: چی میخوری بیارم
مرینت: تازه عصرونه خوردم ، ممنون
لوکا: خب بیا برات گیتار بزنم
مرینت: خیلی خوبه
🐞لوکا شروع کرد به نواختن گیتار و وقتی تموم شد گیتار رو کنار گذاشت و سمت مرینت رفت🐞
لوکا: مرینت
مرینت: بله
لوکا: ♥️دوست دارم♥️ دلم میخواد همیشه با تو باشم
مرینت: لوکا، منم تو رو دوست دارم ، ولی ما نمیتونیم باهم باشیم، قلب من پیش کسِ دیگه ایه
لوکا: خب...
مرینت: ببخشید لوکا
🐞مرینت بلند شد و در رو باز کرد و رفت. قلب لوکا واقعا شکست🐞
☀️صبح روز بعد☀️
مرینت: صبح بخیر مامان و بابای عزیزم
بابا: صبح بخیر، عزیزم امروز میخوایم باهم دیگه کیک بپزیم
مرینت: کیک!
مامان: بله عزیزم ، بعد مدرسه زود بیا
مرینت: باشه ، خداحافظ
🐞مرینت به سمت مدرسه رفت و پس از تموم شدن مدرسه بیرون اومد🐞
مرینت (با خوب): لوکا داره با آدرین حرف میزنه، دوست دارم ببینم چی میگن، ولی خوب باید برم
لوکا: سلام آدرین
آدرین: سلام
لوکا: بیا بریم تو اون کوچه، یه جای خلوت صحبت کنیم
🐞وارد کوچه شدند🐞
لوکا: خب آدرین، میدونی امروز چه روزیه؟
آدرین: اممممم... خب ... یکشنبست دیگه!
لوکا: بله میدونم، چه مناسبتیه؟
آدرین: تا اونجایی که یادم میاد... مناسبتی نیست
لوکا: امروز تولد مرینته
🐞بعد خنجرش رو بیرون آورد و با دستش جلوی دهان آدرین رو گرفت و خنجرش رو بالا آورد...🐞
مرینت: لوکاااااااا
🐞لوکا خنجر رو انداخت و دستش رو از روی دهان آدرین برداشت و به سمت مرینت برگشت🐞
🐞بغض کرده بود و چشمانش برق میزد ، چند دقیقه به چشمان نا امید مرینت نگاه کرد و بعد فرار کرد🐞
🐞مرینت هم بغض کرد و پس از چند لحظه به سمت آدرین رفت، اما همچنان تو فکر بود🐞
مرینت: آ... آدرین حالت خوبه
آدرین: آره خوبم، تو حالت خوبه؟
مرینت: آره من خوبم
منتظر کامنت هاتون هستم
های ^-^