عشق بی پایان است پارت چهارم
اون روز خیلی حالم بد بود اصلا عصاب نداشتم به خاطر همین وققتی رفتم مدرسه با ادرین دعوام شد 
ولی بعد از کار خودم پشیو مون شدم وقتی از مدرسه برگشتم خونه بعد از خوردن ناهار خوابم برد خواب خیلی بدی دیدم خواب دیدم مستر باگ مرده
خیلی ترسیدم به خاطر همین رفتم بیرون یه هوایی بخورم دیدم کسی نیست به همین خاطر تبدیل شدم اما یه چیزی واسم خیلی عجیب بود اون روز هیچ کس تو ی کوچه راه نمیرفت دنبال مسترباگ گشتم اما پیداش نکردم خیلی مضترب بود دعا میکردم که هنوز زنده باشه خب اگه پارت بعد رومیخواید بی زحمت کامنت بزارید فعلا بای

+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 14:48 توسط آدینا...🎼
|
های ^-^