من:((لاكى چارم!)) يه آينه اومد پايين من:((كت فهميدم چيكار كنم كمربندت رو لازم دارم))كت:((بفرماييد بانوى من اينم كمربند))كمربندش رو دور آينه چرخوندم و گفتم:((سابرينا سابرينا بيا اينجا))سابرينا:((خفه شو ليدى باگ اسم من الكترونيكه))من:((حالا هرچى سابرينا))من:((كت آكوماش حتما توى عينكشه))كت:((گرفتم ماى ليدى)من:((بيا اينجا سابرينا))سابرينا داشت بهم حمله ميكرد با قدرت برقى كه داشت 

سمتم يه برق فرستاد آينه رو گرفتم سمتش و برق به خودش برگشت و پرت شد اونور{وقتى سابرينا برق رو سمت ليدى باگ گرفت ليدى باگ يه گوشه قايم شد و بعد كمربند كت كه دور آينه پيچيده بود رو سمت سابرينا گرفت} كت هم با كتاكيليزمش عينك سابرينا رو پودر كرد من:((ميراكلس ليدى باگ))كت:((بزن قدش)) رفتيم و يه گوشه تبديل شديم 

آدرين:((م...مارينت ميخوام يه چ…چيزى ب…بگم))من:((بگو))صداى آليا اومد آليا:((مارينت مارينت بيا))دستم رو كشيد و من رو برد يه گوشه آليا:((اون پسر خوشتيپه رو اون گوشه از وقتى اومده تمام دخترا آويزونشن))من:((خب كه چى؟))آليا:((خب اون دوست پسر سابق خواهرته))من:((خواهرم؟دوست پسرش؟))كپ كرده بودم آليا:((آره ديگه وقتى سابرينا آكوماتايز شده بود خواهرت ديكسى اومده بود پيش ما))من:((ببين اون ديكسى خيلى آدم بديه اصلا بهش اعتماد نكن همون پسر خوشتيپى كه ميگى قبلا عشق من بود ديكسى اون رو از چنگ من در اورد))آليا:((يا استا خدوس))

بيوگرافى اين پارت:

نام:آليا

فاميلى:سزار

سن:١٨

وزن:٤٩

قد:١٧٩

علايق:مارينت_نينو_خانواده_گوشى_خواهراش_دوستاش_

تنفرات:ديكسى_

نام:جان

فاميلى:فاكس

سن:١٩

وزن:٥٠

قد:١٨٥

علايق:مارينت_ورزش_

تنفرات:آدرين_لوكا_رقيب هاى عشقى ديگش_